بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
ادامه جريان بيعت: سپس در حاليكه طنابى در گردن على عليه السلام انداخته بودند، حضرت را نزد ابوبكر آوردند، عمر با شمشير بالاى سر حضرت قرار گرفت، عده اى همانند خالد بن وليد و ابوعبيده بن جراح و سالم و مغيرة بن شعبه و اسيدبن حصين و بشر بن سعد و ديگران مسلح كنار ابوبكر نشسته بودند.
حضرت على عليه السلام مىگفت: بخدا سوگند اگر شمشير در دستم مىبود مىدانستيد كه به من دسترسى نخواهيد داشت... اگر چهل نفر ياور مىداشتم، اجتماع شما را متفرق مىكردم، لعنت خدا بر گروهى كه با من بيعت كردند و سپس مرا تنها گذاردند، عمر صدا زد: بيعت كن، حضرت فرمود: اگر نكنم چه گفت: با خوارى ترا مىكشم!! فرمود: آن وقت بنده خدا و برادر پيامبر را كشته ايد ابوبكر گفت: بنده خدا بله اما برادر پيامبر را قبول نداريم! حضرت فرمود: آيا انكار مىكنيد كه پيامبر ميان خودش و من برادرى برقرار كرد، همان سخنان را تا سه بار تكرار كردند.
سپس حضرت فرمود: اى جماعت مهاجرين و انصار شما را به خدا سوگند مىدهم آيا از پيامبر شنيديد كه در روز غدير خم چنين و چنان گفت ؛(44) و در جنگ تبوك چنين گفت،(45) و سپس تمامى فضائلى را كه پيامبر علنا به مردم بيان كرده بود بيان كرد، و همگى تصديق كردند.
ابوبكر كه از اين موقعيت احساس خطر مىكرد گفت: هر چه گفتى درست است و ما به گوش خود شنيده ايم و با دلهايمان حفظ كرده ايم ولى از پيامبر شنيديم بعد از اين فرمود: خداوند ما اهل بيت را برگزيده و براى ما آخرت را بر دنيا اختيار كرده است و خداوند براى ما خاندان، نبوت و خلافت را جمع نخواهد كرد!(46)
حضرت فرمود: آيا ديگرى هم با تو شهادت مىدهد؟ عمر گفت: خليفه رسول خدا صلّى الله عليه وآله راست مىگويد ما هم شنيديم، سپس ابوعبيده و سالم مولاى ابى حذيفه و معاذ بن جبل هم او را تصديق كردند.