يكى از كسانى كه ادعاى مهدويّت داشت و شهرت فراوان به دست آورد، عبداللّه مهدى بنيان گذار سلسله فاطميان (عبيديان) شمال آفريقا است. درباره نسب وى اختلاف بسيار هست؛ برخى وى را فرزند حسن بن امام هادىعليه السلام دانستهاند.(667)
گروهى او را فرزند محمد بن اسماعيل بن جعفر شمرده و جمعى يهودى زادهاش خواندهاند.(668)
ابوعبداللّه شيعى در شمار پيروان عبيداللّه مهدى جاى داشت. به سود وى تبليغ مىكرد و همواره مردم را به نزديك بودن ظهور مهدى بشارت مىداد. او معمولاً چنان ادعا مىكرد كه مهدى از مغرب (تونس) ظهور خواهد كرد. مهدى و ابوعبداللّه مدتى زندانى شدند. ابوعبداللّه پس از آزادى، آشكارا عبيداللّه را همان مهدى موعود خواند.
عبيداللّه، با اين ادعا، در سال 297 حكومت فاطميان را بنيان نهاد. فاطميان مصر با قرمطيان ارتباط نداشتند؛ هر چند بنى عباس، براى تضعيف فاطميان، قرامطه و كردار، آنان را به فاطميان نسبت مىدادند.(669)
عبيداللّه در نامهاى به قرمطيان، آنان را نكوهش كرد و گفت: كردار زشت شما سبب شده نام كفر و الحاد بر شيعيان و دوستان ما روا باشد. آن گاه آنان را تهديد كرد تا حجرالاسود را به محل اصلىاش باز گردانند.(670)
وقتى ادعاى مهدويّت عبيداللّه با موفقيت روبهرو شد، شهر «مهديه» را در نزديك قيروان بر پا ساخت. «مهديه» در سراسر افريقا بىنظير مىنمود و بسيار مستحكم بود.(671) به تدريج موفقيتهاى عبيداللّه فزونى يافت و مردم بسيار پيرامونش گرد آمدند. او سرانجام در 344 ق در گذشت. پس از عبيداللّه، فرزندش خود را «القائِمُ بِاَمْرِاللَّهِ» ناميد و با ادعاى مهدويّت بر تخت فرمانروايى تكيه زد. پس از او فرزندش اسماعيل با ادعاى مهدويّت حكومت پدر را استمرار بخشيد. وقتى اسماعيل در گذشت، ابوتميم معزّبن منصور بن قائم بن مهدى بر تخت مهدويّت نشست. پس از آنكه ابوتميم مصر را فتح كرد، علماى مصر نزدش شتافته، نسبش را پرسيدند. معزّ دست بر شمشيرش نهاد و گفت: اين جد من است.
آن گاه مقدارى زر نزد آنان ريخت و ادامه داد: اين هم دلايل من.
به نوشته برخى از پژوهشگران، وقتى شيخ بزرگ مصر به حضور مهدى رسيد، به او گفت: ما درباره مهدويتت سخت ترديد داريم. معجزهاى كن تا ايمانمان محكم گردد. مهدى بىدرنگ شمشير از نيام كشيد؛ سر شيخ را بر زمين افكند و گفت: اين معجزه من است.(672)
در سال 386 ق ابوعلى منصور حاكم بامراللّه بن عزيز بن معز، در يازده سالگى به حكومت رسيد. او كه ادعا مىكرد از علم غيب بهره مىبرد، سرگذشتى شگفت دارد و هر روز دستور جديدى صادر مىكرد. در سال 395 ق اعلام كرد: در تمام مساجد و خيابانها، صحابه را سبّ كنند و حتى بر ديوارها بنويسند! در سال 397 ق سبّ صحابه را ممنوع ساخت و كيفر سبّ ياران پيامبر را قتل دانست! در يك سال فرمان داد: تمام سگها كشته شوند. سال ديگر خريد و فروش كشمش را ممنوع ساخت و حتى فرمان نابودى تاكستانها را صادر كرد. زمانى به دستور وى عسلها را جمع كردند و در رود نيل ريختند. او همچنين فرمان داد: كليميان و مسيحيان عمامه سياه بر سر نهند؛ مسيحيان صليب پنج رطلى بر گردن آويزند و يهوديان نيز چيزى به همان وزن در گردن قرار دهند. منصور كه در آغاز ادعاى «مهدويّت» داشت. در اواخر عمر مدعى «الوهيت» شد.(673)
او سرانجام روزى بر الاغ نشست؛ از مصر بيرون رفت و ديگر باز نگشت. پيروانش ادعا كردند او به آسمانها عروج كرده است! هرچند پس از مدتى پيراهن خون آلودش يافت شد.