فرهنگ نامه مهدویت

خدامراد سلیمیان‏

نسخه متنی -صفحه : 201/ 9
نمايش فراداده

« أ »

اَبْدال‏

 «ابدال» جمع «بَدَل» يا «بَدِيل»، عده‏اى معلوم از صالحان و خاصان خدا [هستند ]كه گويند: هيچ‏گاه زمين از آنان خالى نباشد و جهان بديشان برپاست. آن گاه كه يكى از آنان بميرد، خداى تعالى ديگرى را به جاى او برانگيزد(24) تا آن شمار - كه به قولى هفت و به قولى هفتاد است - همواره كامل بماند.(25)

 برخى نيز گفته‏اند: «آنان گروهى اند كه خداوند به وسيله آنها دين را بر پا نگه مى‏دارد و روزى را نازل مى‏گرداند. چهل نفر از ايشان در شام و سى نفر در ساير بلاد هستند. هر گاه يكى از دنيا برود، كس ديگرى هماننداو به‏جاى او قرار مى‏گيرد».(26)

 علت اينكه «ابدال» ناميده شده‏اند، همين است كه چون يكى از دنيا رود، كسى مانند او جايش را مى‏گيرد.(27)

 در روايات اسلامى آمده است: «ايشان گروهى از ياران حضرت مهدى‏عليه السلام در شام هستند(28) و هنگام ظهور آن حضرت، خود را به مكه رسانده با ايشان بيعت مى‏كنند».

 البته در برخى روايات «ابدال» همان اوصيا معرفى شده‏اند. از خالد بن هيثم فارسى نقل شده كه گفت: «به امام رضاعليه السلام عرض كردم مردم اعتقاد دارند كه بر روى زمين ابدالى هستند؛ ايشان كيانند؟ حضرت فرمود: راست مى‏گويند: ابدال همان اوصيا هستند كه خداوند ايشان را بدل پيامبران قرار داد؛ وقتى كه ديگر نبوّت با پيامبر اسلام‏صلى الله عليه وآله به پايان رسيد.».(29)

 درباره ويژگى اين افراد گفته شده است: «... رُهْبانٌ بِاللَّيْلِ لُيُوثٌ بِالنَّهارِ كانَ قُلُوبُهُم زُبُرَ الحَدِيدِ فَيُبايِعُونَهُ بَيْنَ الرُّكْنِ وَالْمَقامِ...»؛(30) «آنان راهبان شب و شيران روز هستند. دل‏هاى‏شان چون فولاد سخت است كه در ميان ركن و مقام، با آخرين ذخيره الهى حضرت مهدى‏عليه السلام بيعت مى‏كنند.»

 نيز ] ياران حضرت مهدى‏عليه السلام‏

اَبُو الاَدْيان‏

 «اَبُوالادْيان» يكى از خدمتكاران بيت شريف امام حسن عسكرى‏عليه السلام بود كه علاوه بر حضور در بيت آن بزرگوار، متصدى امور نامه‏هاى آن حضرت و بردن آنها به شهرهاى مختلف نيز بود.

 او يكى از كسانى است كه روايت شهادت امام عسكرى‏عليه السلام و نماز خواندن حضرت مهدى‏عليه السلام بر آن حضرت را ذكر كرده است.

 شيخ صدوق‏رحمه الله در «كمال‏الدين و تمام النعمه» (باب 43)، بدون آن كه آن را از كسى شنيده باشد - بلكه در نوشته‏هايى ديده است - چنين نقل كرده است:

 «ابوالاديان گويد: من خدمتكار امام حسن عسكرى‏عليه السلام بودم و نامه‏هاى او را به شهرها مى‏بردم. در آن بيمارى كه منجر به فوت او شد، نامه‏هايى نوشت و فرمود: آنها را به مداين برسان. چهارده روز اينجا نخواهى بود و روز پانزدهم وارد سامرّا خواهى شد و از آنجا صداى واويلا مى‏شنوى و مرا در مغتسل مى‏يابى. ابوالاديان گويد: اى آقاى من! چون اين امر واقع شود، امام و جانشين شما كه خواهد بود؟ فرمود: هر كس پاسخ نامه‏هاى مرا از تو مطالبه كرد، همو قائم پس از من خواهد بود.

 گفتم: ديگر چه؟ فرمود: كسى كه بر من نماز خواند، همو قائم پس از من خواهد بود. گفتم: ديگر چه؟ فرمود: كسى كه خبر دهد در آن هميان چيست، همو قائم پس از من خواهد بود. هيبت او مانع شد كه از او بپرسم: در آن هميان چيست؟

 نامه‏ها را به مداين بردم و جواب آنها را گرفتم و همان‏گونه كه فرموده بود، روز پانزدهم به سامرّا رسيدم. به ناگاه صداى واويلا از سراى او شنيدم و او را بر مغتسل يافتم. برادرش جعفر بن على را بر در سرا و شيعيان را بر در خانه‏اش ديدم كه وى را به مرگ برادر تسليت و بر امامت تبريك مى‏گويند. با خود گفتم: اگر اين امام است كه امامت باطل خواهد بود، زيرا مى‏دانستم كه او شراب مى‏نوشد و قِمار مى‏كند و تار مى‏زند، پيش رفتم و تبريك و تسليت گفتم. او از من چيزى نپرسيد، آن گاه عقيد بيرون آمد و گفت: اى آقاى من! برادرت كفن شده است،برخيز وبراونمازبگزار! جعفربن على داخل شد و برخى از شيعيان مانند سمّان و حسن بن على - كه معتصم او را كشت و به سلمه معروف بود - در اطراف وى بودند.

 چون به سرا در آمديم، حسن بن على را كفن شده، بر تابوت ديدم و جعفربن على پيش رفت تا بر برادرش نماز گزارد. چون خواست تكبير گويد، كودكى گندم‏گون با گيسوانى مجعّد و دندان‏هاى پيوسته، بيرون آمد و رداى جعفر بن على را گرفت و گفت: «اى عمو! عقب برو كه من به نمازگزاردن بر پدرم سزاوارترم». جعفر با چهره‏اى رنگ پريده و زرد عقب رفت. آن كودك پيش آمد و بر او نماز گزارد. آن حضرت كنار آرامگاه پدرش به خاك سپرده شد. سپس گفت: اى بصرى! جواب نامه‏هايى را كه همراه تو است بياور و آنها را به او دادم و با خود گفتم: اين دو نشانه، باقى مى‏ماند هميان، آن گاه نزد جعفر بن على رفتم، در حالى كه او آه مى‏كشيد! حاجز وشّاء به او گفت: اى آقا من! آن كودك كيست تا بر او اقامه حجّت كنيم؟ گفت: به خدا سوگند! هرگز او را نديده‏ام و او را نمى‏شناسم! ما نشسته بوديم كه گروهى از اهل‏قم‏آمدند و ازحسن‏بن‏على‏عليهما السلام پرسش كردند و فهميدند كه او در گذشته است وگفتند: به‏چه كسى‏تسليت بگوييم؟ مردم به جعفربن على اشاره كردند، آنان بر او سلام‏كردند وبه او تبريك وتسليت گفتند و پرسيدند: همراه مانامه‏ها و اموالى‏است، بگو نامه‏ها از كيست و اموال چقدر است؟

 جعفر در حالى كه جامه‏هاى خود را تكان مى‏داد، برخاست و گفت: آيا از ما علم غيب مى‏خواهيد؟ راوى گويد: خادم از خانه بيرون آمد و گفت: نامه‏هاى فلانى و فلانى همراه شماست و هميانى كه درون آن هزار دينار است و نقش ده دينار آن محو شده است. آنان نامه‏ها و اموال را به او دادند و گفتند: آن كه تو را براى گرفتن اينها فرستاد، همو امام است.

 جعفر بن على نزد معتمد عباسى رفت و ماجراى آن كودك را گزارش داد، معتمد كارگزاران خود را فرستاد و صقيل جاريه را گرفتند و از وى مطالبه آن كودك كردند، صقيل منكر او شد و مدعى شد كه باردار است تا به اين وسيله كودك را از نظر آنان مخفى سازد. وى را به ابن الشوارب قاضى سپردند تا اينكه مرگ ناگهان عبيداللّه‏بن يحيى بن خاقان و شورش صاحب زنج در بصره پيش آمد. از اين‏رو از آن كنيز غافل شدند و او از دست آنها گريخت».(31)