«ابدال» جمع «بَدَل» يا «بَدِيل»، عدهاى معلوم از صالحان و خاصان خدا [هستند ]كه گويند: هيچگاه زمين از آنان خالى نباشد و جهان بديشان برپاست. آن گاه كه يكى از آنان بميرد، خداى تعالى ديگرى را به جاى او برانگيزد(24) تا آن شمار - كه به قولى هفت و به قولى هفتاد است - همواره كامل بماند.(25)
برخى نيز گفتهاند: «آنان گروهى اند كه خداوند به وسيله آنها دين را بر پا نگه مىدارد و روزى را نازل مىگرداند. چهل نفر از ايشان در شام و سى نفر در ساير بلاد هستند. هر گاه يكى از دنيا برود، كس ديگرى هماننداو بهجاى او قرار مىگيرد».(26)
علت اينكه «ابدال» ناميده شدهاند، همين است كه چون يكى از دنيا رود، كسى مانند او جايش را مىگيرد.(27)
در روايات اسلامى آمده است: «ايشان گروهى از ياران حضرت مهدىعليه السلام در شام هستند(28) و هنگام ظهور آن حضرت، خود را به مكه رسانده با ايشان بيعت مىكنند».
البته در برخى روايات «ابدال» همان اوصيا معرفى شدهاند. از خالد بن هيثم فارسى نقل شده كه گفت: «به امام رضاعليه السلام عرض كردم مردم اعتقاد دارند كه بر روى زمين ابدالى هستند؛ ايشان كيانند؟ حضرت فرمود: راست مىگويند: ابدال همان اوصيا هستند كه خداوند ايشان را بدل پيامبران قرار داد؛ وقتى كه ديگر نبوّت با پيامبر اسلامصلى الله عليه وآله به پايان رسيد.».(29)
درباره ويژگى اين افراد گفته شده است: «... رُهْبانٌ بِاللَّيْلِ لُيُوثٌ بِالنَّهارِ كانَ قُلُوبُهُم زُبُرَ الحَدِيدِ فَيُبايِعُونَهُ بَيْنَ الرُّكْنِ وَالْمَقامِ...»؛(30) «آنان راهبان شب و شيران روز هستند. دلهاىشان چون فولاد سخت است كه در ميان ركن و مقام، با آخرين ذخيره الهى حضرت مهدىعليه السلام بيعت مىكنند.»
نيز ] ياران حضرت مهدىعليه السلام
«اَبُوالادْيان» يكى از خدمتكاران بيت شريف امام حسن عسكرىعليه السلام بود كه علاوه بر حضور در بيت آن بزرگوار، متصدى امور نامههاى آن حضرت و بردن آنها به شهرهاى مختلف نيز بود.
او يكى از كسانى است كه روايت شهادت امام عسكرىعليه السلام و نماز خواندن حضرت مهدىعليه السلام بر آن حضرت را ذكر كرده است.
شيخ صدوقرحمه الله در «كمالالدين و تمام النعمه» (باب 43)، بدون آن كه آن را از كسى شنيده باشد - بلكه در نوشتههايى ديده است - چنين نقل كرده است:
«ابوالاديان گويد: من خدمتكار امام حسن عسكرىعليه السلام بودم و نامههاى او را به شهرها مىبردم. در آن بيمارى كه منجر به فوت او شد، نامههايى نوشت و فرمود: آنها را به مداين برسان. چهارده روز اينجا نخواهى بود و روز پانزدهم وارد سامرّا خواهى شد و از آنجا صداى واويلا مىشنوى و مرا در مغتسل مىيابى. ابوالاديان گويد: اى آقاى من! چون اين امر واقع شود، امام و جانشين شما كه خواهد بود؟ فرمود: هر كس پاسخ نامههاى مرا از تو مطالبه كرد، همو قائم پس از من خواهد بود.
گفتم: ديگر چه؟ فرمود: كسى كه بر من نماز خواند، همو قائم پس از من خواهد بود. گفتم: ديگر چه؟ فرمود: كسى كه خبر دهد در آن هميان چيست، همو قائم پس از من خواهد بود. هيبت او مانع شد كه از او بپرسم: در آن هميان چيست؟
نامهها را به مداين بردم و جواب آنها را گرفتم و همانگونه كه فرموده بود، روز پانزدهم به سامرّا رسيدم. به ناگاه صداى واويلا از سراى او شنيدم و او را بر مغتسل يافتم. برادرش جعفر بن على را بر در سرا و شيعيان را بر در خانهاش ديدم كه وى را به مرگ برادر تسليت و بر امامت تبريك مىگويند. با خود گفتم: اگر اين امام است كه امامت باطل خواهد بود، زيرا مىدانستم كه او شراب مىنوشد و قِمار مىكند و تار مىزند، پيش رفتم و تبريك و تسليت گفتم. او از من چيزى نپرسيد، آن گاه عقيد بيرون آمد و گفت: اى آقاى من! برادرت كفن شده است،برخيز وبراونمازبگزار! جعفربن على داخل شد و برخى از شيعيان مانند سمّان و حسن بن على - كه معتصم او را كشت و به سلمه معروف بود - در اطراف وى بودند.
چون به سرا در آمديم، حسن بن على را كفن شده، بر تابوت ديدم و جعفربن على پيش رفت تا بر برادرش نماز گزارد. چون خواست تكبير گويد، كودكى گندمگون با گيسوانى مجعّد و دندانهاى پيوسته، بيرون آمد و رداى جعفر بن على را گرفت و گفت: «اى عمو! عقب برو كه من به نمازگزاردن بر پدرم سزاوارترم». جعفر با چهرهاى رنگ پريده و زرد عقب رفت. آن كودك پيش آمد و بر او نماز گزارد. آن حضرت كنار آرامگاه پدرش به خاك سپرده شد. سپس گفت: اى بصرى! جواب نامههايى را كه همراه تو است بياور و آنها را به او دادم و با خود گفتم: اين دو نشانه، باقى مىماند هميان، آن گاه نزد جعفر بن على رفتم، در حالى كه او آه مىكشيد! حاجز وشّاء به او گفت: اى آقا من! آن كودك كيست تا بر او اقامه حجّت كنيم؟ گفت: به خدا سوگند! هرگز او را نديدهام و او را نمىشناسم! ما نشسته بوديم كه گروهى از اهلقمآمدند و ازحسنبنعلىعليهما السلام پرسش كردند و فهميدند كه او در گذشته است وگفتند: بهچه كسىتسليت بگوييم؟ مردم به جعفربن على اشاره كردند، آنان بر او سلامكردند وبه او تبريك وتسليت گفتند و پرسيدند: همراه مانامهها و اموالىاست، بگو نامهها از كيست و اموال چقدر است؟
جعفر در حالى كه جامههاى خود را تكان مىداد، برخاست و گفت: آيا از ما علم غيب مىخواهيد؟ راوى گويد: خادم از خانه بيرون آمد و گفت: نامههاى فلانى و فلانى همراه شماست و هميانى كه درون آن هزار دينار است و نقش ده دينار آن محو شده است. آنان نامهها و اموال را به او دادند و گفتند: آن كه تو را براى گرفتن اينها فرستاد، همو امام است.
جعفر بن على نزد معتمد عباسى رفت و ماجراى آن كودك را گزارش داد، معتمد كارگزاران خود را فرستاد و صقيل جاريه را گرفتند و از وى مطالبه آن كودك كردند، صقيل منكر او شد و مدعى شد كه باردار است تا به اين وسيله كودك را از نظر آنان مخفى سازد. وى را به ابن الشوارب قاضى سپردند تا اينكه مرگ ناگهان عبيداللّهبن يحيى بن خاقان و شورش صاحب زنج در بصره پيش آمد. از اينرو از آن كنيز غافل شدند و او از دست آنها گريخت».(31)