اورنگ یکم

نورالدین عبد الرحمان جامی

نسخه متنی -صفحه : 42/ 36
نمايش فراداده

بود در مرو شاه جان زالي

  • بود در مرو شاه جان زالى روزى آمد ز خنجر ستمى از تظلم زبان چو خنجر كرد ديد كز راه مي رسد سنجر بانگ برداشت كاى پريشان كار گوش سنجر چو آن نفير شنيد گفت كاى پيرزن چه افتادت گفت من رنجكش يكى زال ام خفته در خانه ام سه چار يتيم غير نان جوين نخورده طعام با من امسال گفت و گو كردند سوى ده جستم از وطن دوريى دستم اينك چو پنجه ى مزدور چون ز ده دستمزد خود ستدم با دل خرم و لب خندان يك دو بيدادگر ز لشكر تو بر من خسته غارت آوردند اين چه شاهى و مملكتداري ست؟ دست از عدل و داد داشته اى گرچه امروز نيست حد كسى گرچه امروز نيست حد كسى
  • همچون زال جهان كهنسالى بر وى از يك دو لشكرى المى روى در رهگذار سنجر كرد برده از سركشى به كيوان سر كوش خود سوى سينه ريشان دار بارگى سوى گنده پير كشيد كه ز گردون گذشت فريادت؟ كمتر از صد به اندكى سال ام دلشان بهر نيم نان به دو نيم كرده شيرين دهان ز ميوه به نام وز من انگور آرزو كردند تن نهادم به رنج مزدورى ز آبله پر، چو خوشه ى انگور پر شد از آرزويشان سبدم رو نهادم به سوى فرزندان در ره عدل و ظلم ياور تو سبدم ز آرزو تهى كردند در دل خلق، تخم غم كاري ست؟ ظالمان بر جهان گماشته اى كه برآرد ز ظلم تو نفسي، كه برآرد ز ظلم تو نفسي،