قصاید

سنایی غزنوی

نسخه متنی -صفحه : 418/ 106
نمايش فراداده

اين شعر را حكيم سنايى در پاسخ يكى از شعرا گفته

  • چون همى از باغ بوى زلف يار ما زند دلبرا اكنون هر كجا رنگيست رخت آنجا برد بينوايان را كنون دست صبا بر شاخ گل هودج متواريان را نقشبند نوبهار بر سر دو راه جان از رنگ و بوى گل همى از تعجب هر زمان گويد بنفشه كى عجب عاشقى كو تاكنون بي زحمت لب هر زمان از براى عاشقان مفلس اكنون بي طمع گاه آن آمد كه اين معشوقه بدمست از نخست دى گذشت امروز خوش زى زان كه دست روزگار گر هزار آوا كنون نوبت زند نشگفت از آنك عاشقى بايد كنون كز رنگ گل گويد سخن ساقيا ما را به يك ساغر يكى كن زان كه يار در ده آن حمرا كه رنگش همچو آه عاشقان باده اى مان ده كه از درگاه حرمنا ى نفس ساقيا منگر بدان كاين مى همى از بد دلى مى چنان ده مر سنايى را كه بستانيش ازو مى چنان ده مر سنايى را كه بستانيش ازو
  • هر كه متواريست اكنون خيمه بر صحرا زند عاشق اكنون هر كجا بوييست آه آنجا زند حجله از دينار بندد كله از ديبا زند قبه از بيجاده سازد پايه از مينا زند باد گويى كاروان خلخ و يغما زند هر كه زلف يار دارد چنگ چون در ما زند بوسها بر پاى اين گوياى ناگويا زند بلبل خوش نغمه گه شهر و دو گه عنقا زند پاى در صفرا نهند پس دست در حمرا زند زخمه بر سندان عشرت خانه ى فردا زند هر كجا گل شه بود نوبت هزار آوا زند كى شود در دل چو لاف از رنگ نابينا زند گرد جفتان كم تند او تا زند بر تا زند آتش اندر سعد و نحس گنبد خضرا زند شعله اندر صدر آمنا و صدقنا زند سنگ بر قنديل عقل بد دل رعنا زند تا سنايى بى سنايى بو كه دستى وا زند تا سنايى بى سنايى بو كه دستى وا زند