قصاید

سنایی غزنوی

نسخه متنی -صفحه : 418/ 12
نمايش فراداده

در تواضع اهل حق

  • شاه را خواهى كه بيني، خاك شو درگاه را نعل كن چون چتر او ديدى كلاه چرخ را چون كله بر سر نشين دزدان افسر جوى را از براى عز ديدار سياوخشى و شش عافيت را سر بزن بهر كمال عشق را هم به چشم شاه روى شاه خواهى ديد و بس آه غمازست اندر راه عشق و عاشقى از سر آزاد مردى تيغى از غيرت بزن درد عشق از مرد عاشق پرس از عاقل مپرس عقل بافنده ست منشان عقل را بر تخت عشق گر سپر بفگند عقل از عشق گو بفگن رواست پيش گير اندر طلب راه دراز آهنگ و تنگ درد موسي وار خواهى جام فرعونى طلب هر غم و شادى كه از عشقت هم عشقست از آنك كاه گرداند وفاى عشق تا برجانت نيز باد كبر از سر بنه در دل برافراز آتشى چون شدى كاهى سنايى گردكاهى گرد و بس اى خواجه چه تفضيل بود جانورى را گر به ز خودت هيچ بهى را تو نبينى پس غافلى از مذهب رندان خرابات پس غافلى از مذهب رندان خرابات
  • ز آبرو آبى بزن درگاه شاهنشاه را چاك زن چون روى او ديدى قباى ماه را چون خرد در جان نشان رندان لشكرگاه را همچو بيژن بند كن در چاه خوارى جاه را عاقبت را دم بزن بهر جمال راه را ديده اندر كار شه كن كورى بدخواه را بند برنه در نهانخانه ى خموشى آه را هم شفاعت جوى را كش، هم شفاعت خواه را كگهى نبود ز آب و جاه يوسف چاه را آسمان عشاق را به ريسمان جولاه را روى خاتون سرخ بايد خاك بر سر داه را گو دل اندر شك شكن، صبر زبان كوتاه را باده هاى عافيت سوز و ملامت كاه را بار عندالله باشد تخم عبدالله را حكم نبود عقل شغل افزاى كارآگاه را پس برآن آتش بسوزان آبگون درگاه را زان كه كاهى به شناسد قدر و قيمت كاه را كو هيچ به از خود نشناسد دگرى را پس چون كه ندانى بتر از خود بترى را اين عيب تمامست چو تو خيره سرى را اين عيب تمامست چو تو خيره سرى را