در اين روز، بقول ((شهيد)) و ((كفعمى )) و ديگران شهادت حضرت امام حسن مجتبى عليه السلام واقع شد.
بدانكه بعد از شهادت امير المؤ منين عليه السلام مردم با فرزند آن جناب ، امام حسن (ع ) بيعت كردند و آن جناب قريب شش ماه بر سرير خلافت مستقر بود پس از آن با ((معاويه )) صلح فرمود بشرحى كه در جاى خودش رقم گشته و اين در پنج روز بآخر ربيع الاول مانده ، سنه 41، بود و بعد از مصالحه ، ((معاويه )) داخل كوفه شد و بر گردن آرزو و آمال خويش سوار گشت .
امام حسين عليه السلام بمدينه رفت و پيوسته كظم غيظ فرموده و ملازمت منزل خويش داشت و منتظر امر پروردگار خود بود تا آن كه ده سال از مدت امارت ((معاويه )) بگذشت و ((معاويه )) عازم شد كه بيعت بگيرد براى فرزند خود ((يزيد)) چون اين خلاف شرايط معاهده و مصالحه بود كه با ((امام حسن )) كرده بود لاجرم بدين سبب و هم به ملاحظه حشمت و جلال ((امام حسن )) و اقبال مردم بآنجناب ، از آنحضرت بيم داشت ، پس يكدل و يكجهت تصميم عزم قتل آنحضرت نمود و زهرى از پادشاه روم طلبيده با صدهزار درهم براى ((جعده )) زوجه آنحضرت ، دختر ((اشعث ابن قيس )) فرستاد و ضامن صدهزار درهم براى ((جعده )) بطمع مال و آن وعده كاذبه ، ((امام حسن )) را بشربتى مسموم ساخت و آن حضرت ، چهل روز به حالت مرض مى زيست و پيوسته ، زهر در وجود مباركش اثر ميكرد تا در ماه صفر پنجاهم هجرى ، بسن چهل وهشت از دنيا رحلت كرد و برادرش ، امام حسين عليه السلام متولى تجهيز و تفسيل و تكفين او گشت و در نزد جهده اش ، ((فاطمه بنت اسد)) رضى الله عنها، در بقيع مدفون گشت .
در اين مدت كه با ((معاويه )) صلح كرده بود، دوست و دشمن خون بسيار در دل نازنينش كردند پيوسته دوستانش بخدمتش ميرسيدند او را از اين كار ملامت ميكردند و گاهى تعبير مى كردند از آنجناب به ((مذل المؤ منين )) و امثال آن ، و حضرت هر كدام را بنحوى جواب ميفرمود، حتى در اين اوقات كه زهر خورده بود و نالان و بيحال در خانه نشسته بود، چنانچه در كتاب ((احتجاج )) روايت شده كه مردى بخدمت ((امام حسن )) رفت و گفت : يا ابن رسول الله ! گردنهاى ما را ذليل كردى و ما شيعيان را غلامان ((معاويه )) گردانيدى حضرت فرمود: بچه سبب ؟ گفت ، بسبب آنكه خلافت را به ((معاويه )) گذاشتى آنجناب فرمود: بخدا سوگند كه ياورى نيافتم و اگر ياورى ميافتم ، شب و روز با او جنگ مى كردم تا خدا ميان من و او حكم كند، لكن شناختم اهل كوفه را و امتحان كردم ايشانرا و دانستم كه ايشان بكار من نمى آيند، عهد و پيمان ايشانرا وفائى نيست و برگفتار و كردار ايشان اعتمادى نيست زبانشان با من است و دل ايشان با بنى اميه است .
آنحضرت ، سخن مى گفت ناگاه خود از حلق مباركش فرو ريخت طشتى طلب كرد و در زير آن خونها گذاشت و پيوسته خون از حلق مباركش مى آمد تا آن كه آن طشت مملو از خون شد.