بی بی جان، آهوی زخمی

رسول نجفیان

نسخه متنی -صفحه : 25/ 14
نمايش فراداده

به همان سادگي صحنه حوض

ما

در كودكي از تشنگي ديدن وي

دزد دزدانه

ز هفتاد و دو بام

مي گذشتيم به ترس

تا لب بام حياط داماد

او كه افسرده ترين مردم را مي خنداند

تا كجا رفت كجا ؟

او كه غدارترين شاهان را

همه تخت نشينان و ستمكاران را

پيش پاي مردم

سكه پولي مي كرد

تا كجا رفت كجا ؟

او كه در هر نقشي خنده زنان

گريه رنج و غم مردم بود

به خصوص

پاوهاي بازار

او كه دلپاكي و يكرنگي مردم را داشت

و مانند كلم

گنگ و پيچيده نبود

به همان سادگي صحنه حوض

آن گل خندان لب

لاله سرخ و سياه

آن كه مي آوردم

عطر تلخي از دور

عطر شادي و سرور

و چراغان هاي

لاله زار تهران

و چه فصلي روييد

فصل ناداني و مسخ و خفقان

سالهاي قربان

يوسف مصري مهدي سياه

حاكم شهر چراغان ها بود

مرغ خوش الحان صحنه حوض

خسته و پر بسته

با دلي بشكسته

سرد و خاموش

كناري تنها

و فقط خاطره ها خاطره ها

او كه افسرده ترين مردم را مي خنداند

آن سياه تنها

تا كجا رفت كجا ؟