بی بی جان، آهوی زخمی

رسول نجفیان

نسخه متنی -صفحه : 25/ 24
نمايش فراداده

دختران قالي باف


  • از آهوان قالي باف آهنگ خداوندا دلم تنگه دلم تنگ ز چشم و گونه و مژگان و گيسو به جز لبخند تلخي روي لب ها خدايا موسم كوچ بهاره خدا كاري بكن فرشي ببافم ببافم فرشي از نقش هاي زيبا به بازارش برم بستونم اسبي ببافم من گلي بر روي قالي ببافم نقشي از آهوي صحرا خداوندا دلم تنگه دلم تنگ زسمتون رفت و حالا وقت كوچه السون و والسون برسون اسبي و بيبي سوارش آهاي اسب سفيدم اما چه داغت ديدم چشمه ديگه نجوشيد آهاي دار و ندارم بي تو زرد و نزارم

  • به گوشم مي رسه با ناله چنگ ببافم قالي با نخ هاي بيرنگ زنم نقش هاي قالي رنگ و وارنگ به رخسارم نمونده ديگه هيچ رنگ چمن سرسبز و صحرا لاله زاره بي بي بدحاله و طاقت نداره به بازارش برم بفروشم آنجا كه با بيبي بكوچيم تا به صحرا كنار چشمه اي در سبزه زاري نشونم در برش اسب سياهي نشسته روي قلبم كوهي از سنگ شده صحرا پر از گل هايخوشرنگ خدا اسبي براي ما برسون بريم با هم بهدشت وسبزه زاران رحمت به پات كشيدم آهاي چشم اميدم به صحرا سبزه خشكيد بي تو زرد و نزارم بي تو زرد و نزارم