مرگ مرگ
اي رهاننده
دلم براي همه تنگ خواهدشد
دلم براي انگشتانم
كه يك انديشه بي حوصله را در چنگهايشان مي فشارند
تنگ خواهد شد
هميشه بايد رفت
هميشه بايد رفت
و سرانجام يك چيز را بايد
براي آخرين بار ديد
دلم براي مادرم تنگ خواهد شد
دلم براي مش اسمال تنگ خواهد شد
زمان ايستاده است
زمان آن جا در انتهاي سرسراي شب ايستاده است
و اين منم كه مي گذرم
مي روم در سيماي يك جسم
و شايد روزي باد
غبارم را
همراه خود
به سوي كوچه هايت بازگرداند
بايد همه چيز را باور كرد
عزيزانم را در خاك پنهان مي كنم
تا بوي تعفنشان آزارم ندهد
اين چشمان نگران مادرم نيز
روزي در خاك خواهد گنديد
بايد همه چيز را باوركرد
عطر گل ها
چه يم تواند باشد
چرا توجيه بوي تعفن خاك ؟
من ديگر همه كرم ها را در ژرفناي خخاك مي بينم
كه از گوشت هاي گنديده بدنم
چگونهكنسرو مي سازند
و ريشه گل ها را
از لاشه فاسدم
خود را معطر مي كنند