پيتر گيچ (1)
ترجمه مرتضي قرائي
اعتقاد به اين كه خدا متعالي است، به اين معنا نيست كه بايد دستور زبان واژه «خدا» را مجزا، يگانه، يا غير قابل درك دانست; من زماني كه از دستور زبان سخن ميگويم اين واژه را در معناي متعارفش به كار ميبرم، نه در معناي مبهمي كه نوويتگنشتاينيان (2) به كار ميبرند. ميخواهم پيشنهادي روششناختي ارائه دهم. اگر گزارهاي كه در بردارنده واژه «خدا» است معمابرانگيز بنمايد، توجه به واژهاي كه، به لحاظ دستور زبان، بتوان جايگزين آن واژه كرد كمك خواهد كرد. به مثل، اگر درصدد فهم اين گزاره باشيم كه خدا غايت قصواي بشر است، بايد ببينيم گفتن اين كه ثروت، بهرهمنديهاي جنسي، و يا قدرت نظامي نوعي غايت قصواي بشر استبه چه امري اشاره دارد.
گمان ميكنم در اين كه «خدا»، به لحاظ دستور زبان، اسم عام استبا دورانت (3) همراي باشم. با وجود اين، حتي اگر «خدا» را اسم خاص ميدانستيم، اين امر از پرسشهاي بيشتري در باب شيوه معنادارياش جلوگيري نميكرد مگر آن كه، براستي، ، بر اين باور ميبوديم كه نامهاي خاص «علايم بيمعنا» (5) هستند. اين ديدگاه به نحو قابل ملاحظهاي ديرپاست، ولي در نظر ندارم هم اكنون، همان چيزي را كه بارها به زيان آن گفتهام تكرار كنم; فقط ميخواهم بگويم اين ديدگاه، به نظر من، نامناسب و نامعقول است.
دورانتبه نظريه [ويتگنشتاين در] Tractatus اشاره دارد، درباره چيزي كه در كاربردي كه ما از زبان داريم آشكار ميشود، sichzeigt ،اما در زبان نميتواند توصيف شود. به سادگي تمام ميتوان در اين باب، به ويتگنشتاين (6) ايرادهايي گرفت كه كاملا غير قابل حل به نظر برسند; ولي، به گمان من، ژرفانديشي بيشتر نشان ميدهد كه نظريه ويتگنشتاين بسيار توجيهپذيرتر از آن است كه دورانت تصور ميكند. با وجود اين، شايد پيگيري بيشتر اين خط فكري، در اين مقام، غير ضرور باشد; زيرا براساس نظريه Tractatus ،هر نشانه زباني، (7) ساده يا پيچيده، ويژگيهايي دارد كه خود را نشان ميدهد، ;[ sichzeigen ] اما، نميتوان آن را توصيف كرد. اين امر ويژگي خاص و شگفتانگيز (8) واژه «خدا» نيست.
اين نظريه قرون وسطايي كه نميدانيم خدا چيست، [ sit quid ] بحثهاي آشفته بسياري را در پي داشته است. اين امري است كه تا اندازهاي از ناداني و، متاسفانه، تا اندازهاي از گرايش به پوشيدهگويي و رازورزي (9) برميخيزد. اگر كسي نپذيرد كه ميتوانيم بدانيم خدا چيست، [ quid sit ] ،و با اين همه، به اثبات امور گوناگوني در باب خدا مبادرت ورزد، به نظر ميآيد گرفتار تناقض آشكاري باشد; اما ضرورت ندارد چنين باشد. (10) تقريبا هر اسناد ايجابي (11) به x را ميتوان پاسخي به اين پرسش دانست كه x ] چيست؟» لكن پرسش «اين چيست؟» [` q uid est | ] در فلسفه مدرسي (12) ، مانند «چيست» [` Tl Eotlr | ] ارسطويي (13) كه اين پرسش از آن مشتق شده است، حوزه بسيار محدودتري از پاسخها را در بردارد. به مثل، سقراط (14) يك انسان، فيلسوف، داراي قامتي به طول پنج پا، پهن بيني، سالخورده، پسر سوفرونيكوس (15) ، و ساكن آتن (16) است. همه اينها ويژگيهايي محسوب ميشوند كه به ما چيزهايي را ميگويند كه سقراط هست. لكن، براساس معيارهاي قرون وسطي، پاسخ اين پرسش كه «آن چيست؟»، [` quid est ?| ] فقط اين است كه «سقراط انسان است».
در اينجا از مردم نميخواهم كه تفاوت بين اسنادهايي (17) كه ماهوي يا جوهري (18) اند و آنهايي را كه ماهوي يا جوهري نيستند، تفاوتي بدانند كه به طور قاطع اثبات شده، تا چه رسد به اين كه آن را تفاوتي واضح بدانند. ولي كسي نيز حق ندارد، بدون چون و چرا، بپذيرد كه مدت مديدي است كه كوششهاي جان لاك (19) بياعتباري اين مزخرفات (20) قرون وسطي را نمايانده است. فراموش نكنيم كه فلسفه جان لاك در باب الفاظ و مفاهيم ذاتي، (21) او را به اين سمت و سو كشاند كه تلاشهاي شيميدانان را براي جداسازي نمونههاي ناب انواع شناخته شده شيمي و تعيين خواص آنها به چيزي نگيرد. نوشتهاند كه شيميدانان آقاي لاك را، صرفا، «وراج و مسالهساز» ميدانستند (هولميارد (22) ، 1931:143); و بنابراين، پژوهشهايشان را با موفقيت پي گرفتند. زماني كه سرجان لاكير (23) منبع شعاع نوراني خاصي در طيف (24) خورشيد را «هليم» (25) ناميد، امري را درباره هليوم اثبات ميكرد، اما درباره هليوم نميدانست كه آن چيست، .[ quid sit ] امروزه كه ميتوان هليوم را به طور مجزا (26) ، ذخيره (27) ، و تبديل به مايع (28) كرد، آن را بسيار بهتر ميشناسيم. اگر كسي شناخت كنوني ما از «خدا» را با شناخت لاكير از هليوم مقايسه كند، نه آشكارا سخن نامعقول گفته است، و نه در هر قولي كه درباره خدا ميگويد، تناقضگويي كرده است.
به نظر من دورانت استدلال ميكند كه چون گفته ميشود كه خدا «بسيط، كامل، نامتناهي، تغييرناپذير، و يگانه» است، از اين طريق، دستكم، بخشي از معناي واژه «خدا» را دانستهايم; هر ذاتي (2 9) كه، دستكم، اين ويژگيها (30) را نداشته باشد، خدا نيست. دورانت، در اين بيان، به توماس آكويناس (31) قديس اشاره دارد. ولي بحث توماس قديس در باب اين واژهها پرسشهاي 3 تا 11 بخش اول مجموعه الهيات (32) [يا: احصاء علومالدين] را در بر ميگيرد; و توماس قديس اين بحث را با بيان اين امر آغاز ميكند كه قصد آن دارد به ما بگويد گونهاي كه خدا نيست، [ de Deo quomodonon sit ] (توماس آكويناس، 811964: ج2، مقاله 1،3). و اگر بر روي بحث توماس قديس از چند فقره كار كنيم، پي ميبريم كه اين نكته مقدماتي چقدر معتبر است. واژههاي «نامتناهي» و «تغييرناپذير»، ظاهرا، سلبياند.
توماس قديس پرسش درباره بساطتخدا را با يك رشته نفيها، نفي اين كه خدا داراي اين يا آن نوع تمايز يا تركيب دروني است، كه در آفريدهها يافت ميشود، پاسخ ميدهد. «كامل» ايجابيتر مينمايد، لكن ژرفانديشي بيشتر نشان ميدهد كه چنين كمالي به عنوان كمال وجود ندارد. يعني تا الف كاملي در ذهن نداشته باشيم و «الف» نماينده يك واژه عام با محتواي معيني است نميتوانيم صكاملش را به نحو معقولي [به چيزي]، اسناد دهيم. پس از درسخطابهاي كه در ليدز (33) براي دانشجويان سال اول ايراد كردم، يك دانشجوي خارجي، خيلي جدي، بر من خرده گرفت كه: «استاد! شما در درسخطابهتان، از دايرههاي كامل سخن گفتيد، كه بسيار خطاست. فقط خدا كامل است.» به ناچار به ياد آوردم، اگرچه مهربانتر از آن بودم كه بگويم، كه در انگليسي (و بسياري از زبانهاي ديگر اروپايي) صفت «كامل» غالبا به اسم «كودن» يا «ابله» اسناد داده ميشود.
براستي، درشگفتم كه دورانت «يگانه» را بيانگر يكي از حيثيات ذات خدا ميداند. به ياد آوريم كه دكارت (34) «يگانه» را، زماني كه براي خدا به كار رود، به معناي ادغام جداييناپذير همه صفات خدا ميگيرد. دكارت ميپندارد كه اين امر او را قادر ميسازد تا اين شبهه احتمالي را دفع كند كه تصور او از خدا منبع واحدي ندارد، بلكه از تصورات برآمده از منابع متعدد ساخته شده است. دكارت پاسخ ميدهد كه يگانگي، يا انفكاكناپذيري همه صفات خدا، خود، يكي از صفات خداست! لازم يستباريكانديشي ذهني فرگه (35) را در كار آوريم تا اين امر را مخدوش بيابيم.
براستي توماس قديس، خيلي پيش از فرگه، درباره كاربرد واژه «يگانه» در باب خدا، [ indivinis ] بحث و بررسي كرد و، به روشني، توضيح داد كه اين واژه به صفت ثبوتياي دلالت ندارد، نميتواند به گونهاي باشد، [ non pointaliquid ] ،بلكه حاكي از امر تقسيمناپذير، [ indivisio ] است; امر يگانه و چيز ديگري در كار نيست. ذات الهي يگانه است; يعني آن گونه كه كفار تصور ميكردند (مانند ذات مريخ و زهره) يك ذات الهي و ذات الهي ديگر در كار نيست. شخص الوهي (36) ، مثلا روحالقدس، يگانه است; يعني، همان طور كه اعتقادنامه آثاناسيوس (37) ميگويد، فقط يك روحالقدس وجود دارد، نه سه تا (توماس آكويناس، 811964: ج6، مقاله 1. 30، 3).
بسياري از آنچه دورانت ميگويد به تفاوت ادعايي ميان خداي فلسفه و خداي «مؤمن مسيحي (38) » مربوط است. البته، در آغاز، نظر وي را گيجكننده مييابم. ديدگاه متون مقدس در باب خدا مدتها پيش از آن كه، براي نخستين بار، پيروان [حضرت عيسي(ع)] مسيحي ناميده شوند پديد آمد. مهمتر آن كه بسيار عجيب ميبينم كه خداي «آنسلمي (39) » با خداي «مؤمنان مسيحي» مقايسه شود. مطمئنا، كساني كه به اين سبك مينويسند لابد توجه خود را به فصولي از [كتاب] مخاطبه با ديگري (40) معطوف كرده و كاملا فراموش كردهاند كه آنسلم قديس يكي از معروفترين آثارش را نوشت تا آنچه را «نزد يونانيان مضحك» استشرح داده و مورد دفاع قرار دهد; يعني اين كه گناهان ما، quanti pondt is ! ،عشق خدا را فرو كشيد تا در قالب انسان متولد شود و بر صليب (41) بميرد (آنسلم، 1940-1968: ج2، انسان رو به خدا، .([ Cut Deus Homo ]
از اين گذشته، خودم را از اين كه «انديشهتجربه»اي را بيافرينم كه دورانت از موريس (42) نقل ميكند، كاملا ناتوان ميبينم. نميتوانم تصور كنم كه به نحوي «كشف كنم» كه موجودي آگاه ولي نه همهدان، و از جهات ديگر محدود، جهان را آفريده باشد و تدبير كند; همانطور كه نميتوانم تصور كنم كه به وسيله يك New Math . [رياضيات جديد] كشف كنم كه 0×3 صفر نيست. (يك متن درسي New Math . [رياضيات جديد] بود كه واقعا به اين امر اشاره داشت، اما مؤلف آن يقينا مرتكب اشتباه شده بود.)
يك بار خبرنگاري (43) به من اصرار ميكرد كه متون مقدس را بيشتر بخوانم تا بهتر بفهمم كه خدا چگونه است. اميدوارم كه هميشه مشتاق فراگيري بيشتر، از متون مقدس باشم; [اما] عجالتا، ميخواهم پارهاي از مطالبي را كه به نظر ميرسد كه تاكنون فراگرفتهام، شرح دهم: خدا، از زماني پيش از آن كه كره زمين و جهان به وجود آيد، تا اعصار و ادوار بيپايان (44) ، وجود داشته و خواهد داشت; خدا، صرفا با كلام خويش، همه چيز را آفريده است; خدا همه جا هست، و همه چيز را، در آسمان، زمين، و زيرزمين ميداند; خدا هرچه بخواهد ميكند، در حوزههاي انساني فرمان ميراند، (45) و فرمانروايان تبهكار را چون بازيچههايي كه كهنهشان ميكند و به دورشان ميافكند به كار ميگيرد; آنچه مشركان به اسباب و علل طبيعي نسبت ميدهند اثر اوست; روز و شب و تابستان و زمستان را پديد ميآورد; شيرها را كه در پي شكارشان نعره ميكشند روزي ميدهد; هر طفلي را در زهدان، قالب و شكل ميدهد; او انسان نيست كه دروغ بگويد; حقيقت را ميگويد، و هميشه به وعده خويش وفادار است; و بسي بيشتر از اينها.
اما زماني كه از متون مقدس به فلسفه يوناني عطف توجه ميكنم، به نظر ميرسد كه پژواكهايي از بسياري از اين ويژگيها را ميبينم. بويژه فلاسفه پيش از سقراط، و نه افلاطون، (46) را در نظر دارم. از انحراف مسيحياني در شگفتم كه، در عين دسترسي به تورات، درباره قانونگذاري كاملا غيرعقلاني و غير اخلاقي جمهوري (47) افلاطون نه تنها بدون ابراز تنفر، بلكه با تحسيني متظاهرانه و جدي سخن ميگويند. (افلاطون در سنين پيري، زماني كه براي دستگيري و شستو شوي مغزي مردم قوانيني وضع كرد تا آنان را به «براهين» خودش دال بر اين كه اجرام فلكي خدا هستند معتقد سازد، وضعش حتي بدتر شد. افلاطون، 1963: قوانين (48) ، كتاب دهم را ببينيد.) لكن عقايد ديني فيلسوفان پيشين يونان، هر چند البته آميخته با مطالبي است كه از ديدگاه متون مقدس خطايي فاحشند، حاوي قواعد و اصول ارزشمندي است.
گزنوفانس (49) خدايان انسانوار، شهواني، و فريبكار سنت را به سخره ميگرفت و تعليم ميداد كه تنها خداي يگانه وجود دارد كه سراسر، بينايي، شنوايي، و دانايي است و، بدون دشواري، همه چيز را تحت تدبير خويش دارد. هركليتس (50) درباره لوگوس (51) [ قانون جهاني] مينويسد كه هميشگي، جاودانه موجود (؟) است (وصف هومر (52) براي خدايان جاويد)، و هر چيزي مطابق با خواست او پديد ميآيد، درباره حكمتي مينويسد كه همه چيز را هدايت ميكند. امپدكلس (53) از خدايي سخن ميگويد كه ديدني و لمس كردني نيست; سر آدمي، دستيا پا، يا «اندامهاي تناسلي پرمو» ندارد، بلكه «انديشهاي است مقدس و وصفناپذير كه در سراسر جهان ميدرخشد». آناكساگرس (54) با بيان اين امر كه: خورشيد، فقط، جرمي شعلهور است و ماه، ، [ Nous ] كه از فرآيندهاي تغيير مادي متاثر نيست و داراي آگاهي و قدرت كامل نسبتبه همه پديدارهاست، جهان را اداره ميكند، مردم آتن را برميآشفت. (كرك، رايون (57) ، و اسكافيلد (58) 1983 را ببينيد.) تفاوت عمدهاي بين همه اينها و توصيفات متون مقدس از خدا نميبينم.
هرچند ميدانم كساني هستند كه ديدگاههاي ديگري درباره دين عبراني (59) و فلسفه يوناني دارند، من شخصا، به اين اطمينان رسيدهام كه دين قديمي عبراني دين چندگانهپرستي (60) ، و نيز داراي الههگاني (61) بوده است; در يكي از تواريخ بنياسرائيل خواندم كه موسي(ع)، به احتمال، مار مقدسي را ميپرستيد كه در، به اصطلاح، تابوت عهد نگهداري (62) ميشد. به يقين، انسان ديدگاهي كاملا متفاوت با تواريخ متون مقدس ميتواند داشته باشد; لكن، مصلحان يگانهپرست متاخر، اين تواريخ را دستخوش تغيير و استحاله بنيادي قرار دادهاند. خوب استبدانيم كه مردم چگونه به اين همه آگاه ميشوند. از سوي ديگر جان برنت (63) ، مشتاقانه، فلسفه آغازين يونان را به گونهاي تفسير ميكند كه هر گونه اثري از خداپرستي زدوده شود. به مثل، لوگوس هركليتوس (؟) نظريه خود هركليتوس است، كه او آن را هميشه معتبر (64) تلقي ميكند و، البته، چيزي كه هر چيزي را بر طبق خود پديد ميآورد! (برنت، 1930:133) اينها آن نوع چيزهايي است كه رجال (65) ميگويند; براستي نميتوانم درباره اين موضوع بحث كنم.
در حالي كه، به هيچ روي، نميخواهم شناختخدا را به وحي متون مقدس محدود كنم، اين مساله را كه آيا براستي، خداي حقيقي مورد پرستش استيا نه، فوقالعاده جدي ميدانم. اين مساله با اين استدلال فيصله نمييابد كه چون فقط يك خدا وجود دارد، هيچ پرستشي كه براي خدايي انجام شود، هيچ التماس و تضرعي،(؟) ، نميتواند به هدف حقيقي نرسد. اين استدلال، همان گونه كه در كمال سادگي نشان داده شد، صرفا مغالطه (66) است. نكتهاي كه در آغاز اين نوشتار در باب روش طرح شد، در اينجا رخ مينمايد. اكنون مثال پرستش خدا را به مثال حمايتسياسي تغيير دهيم، و نمونهاي فرضي را كه در اثر ديگري جعل كردهام (گيچ، 1969:110-109) بررسي كنيم. تبليغاتچي بيوجداني درصدد به دست آوردن راي يك نفر به سود نامزدي است كه نخستوزير وقت، آقاي هارولد مكميلان، جانبدارياش ميكند.
رايدهنده [كه] در دوران اختلال حواس ناشي از كهولتسن به سر ميبرد، بدبختانه، آقاي مكميلان را با رامسي مكدونالد، قهرمان طبقه كارگر در دوران جوانياش اشتباه گرفته است; از اسم Unionist [ «اتحادگرا»]، اتحاديههاي اصناف را به ياد ميآورد، نه حزب محافظهكار و اتحادگرا را. هرچند نخستوزير وقتيك نفر بيش نبود، كاملا غيرمنصفانه است كه پيرمرد را حامي آن نخستوزير به شمار آوريم. به همين نحو، اگر انساني در باب عقايد ديني، كاملا گمراه شده باشد، نميتوان وي را پرستنده تنها خداي واقعي به شمار آورد; زيرا، همان طور كه توماس قديس خاطرنشان ميسازد، متعلق اعتقادات او خدا نيست كه بر حسب عقيده خودش خدا نيست، [ quiaid quod ipse opinatur, nonest Deus ] (توماس آكويناس 811964: جهفدهم، .(3 ad 3 ,10 2a2ae
ميتوانم نمونههاي فراواني بياورم كه در آنها اين جهتگيري كاملا نادرست التماس و تضرع،(؟) تقريبا مسلم است:
1. فرعون آخناتون (67) فقط خورشيد را ميپرستيد. نيايشهايش براي خورشيد نمونه روشن التماس و تضرع،(؟) است. لكن خورشيد خدا نيست و، براستي، يهوديان از چنين پرستشي، به كلي بيزاري ميجستند (سفرتثنيه (68) ، باب چهارم، آيه 19; و باب هفدهم، آيات 25; رساله يعقوب (69) ، باب سيويكم، آيات 2628; خرقيال نبي (70) ، باب هشتم، آيات 1516).
2. بسياري از انسانها مصداق التماس و تضرع،(؟) را پرستش كريشنا (71) ميدانند. اما چه واكنشي بايد نشان دهم، زماني كه ميخوانم همان طور كه در يك رساله تبليغاتي هندويي خواندم كه هرچند كريشنا از مادر بشري متولد شده است، سرشت الهياش را با همخوابگي (72) با هزاران زن در يك شب به نمايش گذاشت؟ «آيا موجودي صرفا بشري چنين كاري ميتواند بكند»؟!
3. در يك آگهي اشتغال در مورد مردي با عنواني چون استاد دين دانشگاه، بر روي ديوار پشتسرش متوجه تصويري از پيكري زنانه با دستهايي بلند شدم: چهرهاش خشن بود; به هر دستش سلاحي كشنده بود; و نوعي دامن رقص هاوايي با آستينهايي آويخته از شانه پوشيده بود. با شگفتي گفتم: «چه موجود وحشتناكي!» او با لحني جدي پاسخ داد: «آيا تصديق نميكني كه اين تصوير از نظر آنان نمايانگر موجودي متعالي (73) است؟» پاسخ دادم: «اين تصوير نمايانگر هرچه باشد، نمايانگر موجودي متعالي نيست!»
4. هر گونه پژوهشي در ادبيات مورمون (74) بيدرنگ نشان ميدهد كه خدايي كه آنان ميپرستند، خدايي غير واقعي است. براستي خود آنان، زماني كه به پرستش خداي «بدون بدن، اعضا، يا عواطف» كه در نخستين فقره از سيونه فقره (75) آمده استحمله ميكنند، خود را كاملا به معرض نمايش ميگذارند. (76)
5. راستافارينها (77) شخصيتي اسطورهاي، بر انگاره هايل سلاسي (78) فقيد، را به عنوان خدا ميپرستند. مردم به نحو شگفتانگيزي اكراه دارند كه اين دين را دروغين بنامند; به گمان من، به اين دليل كه آنان اين كار را «نژادپرستانه» (79) ميدانند; لكن ديني كه نسبتبه سفيدپوستان جهتگيري خصمانه دارد، درستبه همان اندازه بيرحمانه دروغين است كه ديني كه مستلزم دشمني با سياهپوستان باشد.
6. برخي از مردم كه مدعي نام مسيحياند به خدايي ايمان دارند كه چنان فاقد علم مطلق است كه گاهي «باورهايش» دروغ از كار در ميآيد; بدين ترتيب، او مسئول پيشامدهاي غير مترقبه ناپسندي است كه ناشي از راهنمايي كردن نادرست انسانهاست. به طور خلاصه:
يك خداي منسوب به نسل و دودمان،
سايه بسيار بزرگ بشر، خداي جليل [ بزرگوار]
(سر ويليام واتسون (80) ، «خداي ناشناخته»)
بحثخود را همنوا با سراينده مزامير (81) [حضرت داود(ع)] به پايان ميبرم (باب صدونوزدهم، آيات 104128): هر راه دروغ را مكروه ميدارم. يگانه خداي حقيقي خداي حقيقت است. خدا از بيرون حقيقت را نظاره نميكند، چنانكه گويي درستي انديشههايش را، اساسا، ميتوان براساس هماهنگيشان با معياري داوري كرد (ميتوان پرسيد: «مورد داوري چه كسي؟»); بلكه او همه حقايق را حقيقت ضروري (82) را به توسط ذاتش، و حقيقت يا مشيتبالغهاش (85) پديد ميآورد. آن حقيقت كه خداست غايتي است كه جانهاي ما براي نيل به آن پديد آمدهاند; و الا، ما چون بذرهايي كه هرگز نرسيدند نارس ميمانديم. هر خداي ديگري خداي دروغين است; بويژه خدايي چون برخي افتخارات معاصران، كه آن قدر از پديد آوردن حقيقت ناتوان است كه حتي نميتواند هميشه بدان برسد.
× اين مقاله، توسط مصطفي ملكيان با متن اصلي مقابله گرديد. 1. Peter Geach 2. neo-Wittgensteinian 3. Durrant 4. Mill 5. meaningless marks 6. Wittgen stein 7. linguistic sign 8. peculiarity 9. an appetite for mystification 10. but it need not be anything of the sort 11. any affirmative predication 12. Scholastic 13. Aristotelian 14. Socrates 15. Sophroniscus 16. Athen 17. predications 18. quidditative or substantial 19. John Lock 20. Stuff 21. substantial terms 22. Holmyard 23. John Lockyer 24. sun|s spectrum 25. helium 26. isolated 27. stored 28. liquefied 29. whatever nature 30. characteristics 31. St Thomas Aquinas 32. Summa Theologiae 33. Leeds 34. Descartes 35. Frege 36. A Divine Person 37. Athanasian Greed 38. ` The Christian believer | 39. ` Anselmian| God 40. Proslogin 41. Gross 42. Morris 43. Acorrespondent 44. and for ages without end . 45. andrules inthe Ringdoms of men 46. plato 47. Republic 48. Laws 49. Xenophanes 50. Heraclitus 51. Logos 52. Homer 53. Empedocles 54. Anaxagoras 55. به احتمال قوي، بلكه يقينا، lump غلط چاپي است و صورت صحيح آن lamp ،به معناي چراغ است; چراكه معنا ندارد بگوييم ماه برآمدگي زمين است. 56. Kirk 57. Raven 58. Schofield 59. Hebrew religion 60. Polytheism 61. goddeses 62. Ark of the covenant 63. John Burnet 64. permanantly valid 65. men 66. is a mere paralogism 67. Pharaoh Akhnaton 68. Deuteonomy 69. Job 70. Ezekiel 71. Krishma 72. rogering 73. Supreme Being 74. Mormon 75. Thirty-Nine Articles 76. self-exposure 77. Rastafarians 78. the late Hail selassie 79. racist 80. Sir William Watson 81. Psolmist 82. necessary truth 83. contigent truth 84. operative will 85. permissive will