تفسیر نمونه

ناصر مکارم شیرازی

جلد 9 -صفحه : 440/ 316
نمايش فراداده

ميرزا شما را مى‏خواهد. من تعجب كردم كه در اين موقع براى چه آن مرد بزرگ مرا مى‏خواهد رفتم ديدم در اطاق خود نشسته، (من خواب خود را بكلى فراموش كرده بودم) ناگاه مرحوم ميرزاى شيرازى به من گفت: ميرزا عبد النبى در آن دولاب را باز كن و يكصد تومان در آنجا هست بردار، بلا فاصله داستان خواب به نظرم آمد و از اين حادثه سخت تعجب كردم خواستم چيزى بگويم، احساس كردم او مايل نيست سخنى در اين زمينه گفته شود، وجه را برداشتم و بيرون آمدم.

2- دوستى كه مورد اعتماد است نقل مى‏كرد نويسنده كتاب" ريحانة الادب" مرحوم تبريزى فرزندى داشت دست راست او ناراحت بود (شايد روماتيسم شديد داشت) به طورى كه به زحمت مى‏توانست قلم به دست بگيرد، بنا شد براى معالجه به آلمان برود او مى‏گويد: در كشتى كه بودم خواب ديدم مادرم از دنيا رفته است، تقويم را باز كردم و جريان را با قيد روز و ساعت نوشته چيزى نگذشت كه به ايران آمدم جمعى از بستگان به استقبال من آمدند ديدم لباس مشكى در تن دارند، تعجب كردم و جريان خواب به كلى از خاطرم رفته بود، بالآخره تدريجا به من حالى كردند كه مادرم فوت كرده بلافاصله بياد جريان خواب افتادم، تقويم را بيرون آوردم و روز فوت را سؤال كردم ديدم درست در همان روز مادرم از دنيا رفته بود!.

3- نويسنده معروف اسلامى سيد قطب در تفسير خود فى ظلال القرآن ذيل آيات مربوط به سوره" يوسف" چنين مى‏نويسد: اگر من تمام آنچه در باره رؤيا گفته‏ايد انكار كنم هيچگاه نمى‏توانم جريانى را كه براى خودم هنگامى كه در آمريكا بودم واقع شد انكار نمايم، در آنجا من در خواب ديدم كه خواهر زاده‏ام خون چشمانش را فرا گرفته بود و قادر به ديدن نيست (خواهرزاده‏ام با ساير اعضاى خانواده‏ام در مصر بودند) من از اين جريان متوحش شدم، فورا نامه‏اى براى خانواده‏ام به مصر نوشتم و مخصوصا از وضع چشم خواهر زاده‏ام‏