تفسیر نمونه

ناصر مکارم شیرازی

جلد 9 -صفحه : 440/ 349
نمايش فراداده

پيراهن او را در آورده بودند و تنش برهنه بود، فرياد زد كه لا اقل پيراهن مرا به من بدهيد تا اگر زنده بمانم تنم را بپوشانم، و اگر بميرم كفن من باشد، برادران گفتند، از همان خورشيد و ماه و يازده ستاره‏اى را كه در خواب ديدى بخواه كه در اين چاه مونس تو باشد و لباس در تنت بپوشاند! (و او به دنبال ياس مطلق، از غير خدا دعاى فوق را خواند) «1».

از امام صادق (ع) نقل شده است كه فرمود: هنگامى كه يوسف را به چاه افكندند، جبرئيل نزد او آمد و گفت: كودك! اينجا چه ميكنى؟ در جواب گفت برادرانم مرا در چاه انداخته‏اند گفت دوست دارى از چاه خارج شوى گفت با خداست اگر بخواهد مرا بيرون مى‏آورد، گفت خداى تو دستور داده اين دعا را بخوان تا بيرون آيى، گفت: كدام دعا؟ گفت: بگو اللهم انى اسئلك بان لك الحمد لا اله الا انت المنان، بديع السماوات و الارض، ذو الجلال و الاكرام، ان تصلى على محمد و آل محمد و ان تجعل لى مما انا فيه فرجا و مخرجا :" پروردگارا! من از تو تقاضا مى‏كنم اى كه حمد و ستايش براى تو است، معبودى جز تو نيست، تويى كه بر بندگان نعمت مى‏بخشى آفريننده آسمانها و زمينى، صاحب جلال و اكرامى، تقاضا مى‏كنم كه بر محمد و آلش درود بفرستى و گشايش و نجاتى از آنچه در آن هستم براى من قرار دهى" «2» مانعى ندارد كه يوسف همه اين دعاها را خوانده باشد.

3- جمله وَ أَجْمَعُوا أَنْ يَجْعَلُوهُ فِي غَيابَتِ الْجُبِّ (اتفاق كردند كه او را در مخفيگاه چاه قرار بدهند) دليل بر اين است كه او را در چاه پرتاب نكردند، بلكه پائين بردند، و در قعر چاه در آنجا كه سكو مانندى براى كسانى كه در چاه پائين‏

(1) مدرك قبل.

(2) نور الثقلين جلد 2 صفحه 416.