روح آسمانی، شهید میثمی

مجید حسین زاده

نسخه متنی -صفحه : 4/ 4
نمايش فراداده

زندگي نامه

روح آسماني

در شب بيست و يكم ماه رمضان ، شب نزول فرشتگان به عالم خاك ، در بيمارستاني در شهر اصفهان كودكي زاده شد ، از خانواده ‏اي كه پدر و مادر هر دو متدين و پايبند به اسلام بودند و پدر بزرگ روحانيي بود كه حتي در دوران استبداد رضا شاهي نيز عمامه از سر برنداشته بود

براي نوزاد ، بايد نامي انتخاب مي‏شد پدر و پدربزرگ هر كدام نامي را در نظر گرفته بودند نو هيچ كدام از نظر خود دست بر نمي‎داشتند حكميت به قرآن بردند و قرآن اين گونه پاسخ داد اني عبدالله اتاني الكتاب و جعلني نبياَ پس نوزاد را عبدالله ـ بنده خدا ـ ناميدند

در دامان پر مهر مادر و آغوش گرم پدر پرورش يافت شير نخورد مگر با ذكر بسم الله مادر و نخفت مگر با‌اواي زيارت عاشوراي پدر اين گونه بود كه خود نيز از عاشوراييان شد

به دبستان رفت و در كنار دروس دبستاني ، خواندن قران را نيز آموخت ، جانش ذره ذره از چشمه نامتناهي قرآن نوشيد و لبريز شد

دوران دبستان به پايان رسيد و او وارد عرصه كار و كوشش شد روزها در مغازه كوچك بدر به كار مشغول شد و شبها را به درس خواندن اختصاص داد

به نوجواني رسيد آموخته هاي مذهبيش كه با جان آميخته شده بود، ميدان عمل مي خواست پس به يازي پدر ، هياتي تأسيس كرد با نام مقدس حضرت رقيه س در هيات عزاداري مي‏كردند در كنار آن ، قرائت قرآن را به هم سالان خويش اموزش مي داد و اندك اندك آنان را با روح واقعي تعاليم اسلام آشنا مي‏كرد

وارد دبيرستان شد و فارغ از جو حاكم ، به تحصيل پرداخت در دبيرستان ، شخصيت صادق ، فروتن و صميمي او همگان را به احترام واداشت

زمانه ، زمانه ستم بود و بيداد زمانة‌عربده مستانه ظالمان و ناله فروخوده مظلومين او در سكوت در برابر بيدار را بر خود روا نداشت پس فعاليت سياسي‏اش آغاز شد ولي چگونه و به وسيلة چه كسي ؟ اين رازي است كه تا به قيمات همچنان با اودر سينه خاك مدفون مي ماند

هستة اوليه روشنگري ، كلاسهاي قرآن بود در هيمن كلاسها دو يار همراه خويش را يافت شهيد مصطفي داني پور و شهيد رحمت الله ميثمي

عوامل ستم در همه جا رخنه كرده بودند و چشمان ناپاكشان در جستجوي پاكان روزگار وقيحانه تمام حريمها را مي‏پاييد پس بايد ترفندي انديشيده مي‏شد ذهن خلاق او راهي يافت به مقبره مرحوم كرباسي ازعلماي بزرگ اصفهان رفت و آمد چنداني نميشد پس متولي مقبره شد و هفته‏اي يك روز را به اين كار اختصاص داد ياران ، از راهههاي مختلف ، در مقبره دور هم جمع مي‏شدند و از چشمه سخنان روشنگر او جانهاي تشنه شان را لبريز مي‏كردند كتابهايي كه تهيه مي‏كرد ، دست به دست مي‏چرخيد خوانده مي‏شد و به بحث گذاشته مي‏شد و مبارزه رفته رفته شكل مطلوبي مي‏يافت

از همان اوان كودكي ـ دوران دبستان ـ همواره در اشتياق كسب علوم ديني و به لباس روحانيت در آمدن ، مي سوخت براي او لباس روحانيت، نشان از معنويت داشت پس بر آن شد كه خود نيز بدين كسوت درآيد مي‏دانست براي پدر و ماد ر، دوري او چه سخت خواهد بود اما نياز به تحصيل علوم ديني چنان در جان او ريشه داشت كه ناگزير قدم در اين راه گذاشت پس با استعانت از بارگاه حق تعالي ، عزم جزم كرد و شبي نيت خود فاش نمود پدر و مادر ، در كمال رضايت ، رنج دور ياز فرزند دلبند را به جان خريدند و او به همراه دو يار ديرينه‏اش ، رو به سوي ديار موعود ، شهر مقدس قم نهاد

مدتي نگذشته بود كه يكي از بي شمار كوفيان تاريخ ، راز جلسات شبانه مقبره را بر دستگاه جهنمي ساواك فاش ساخت دژخيمان ، سرآسيمه به راه افتادند موج دستگيريها شروع شد و افراد بسياري به دخمه هاي شكنجه و آزار افكنده شدند

در ابتدا دست دژخيمان از شهيد ميثمي كوتاه ماند و او در قم با نام مستعار به كسب علم و مبارزه در راه آرمان خويش ادامه داد اما دژخيمان از پاي ننشستند و همه جا به دنبال او بودند و در اين راه افراد بسياري شكنجه شدند

در سفري به شهر زادگاهش ـ اصفهان ـ از زبان يكي از ياران رها شده از بند شنيد آنچه را كه لو رفته بود شنيد كه چگونه به خاطر يافتن او ، يارانش زير شكنجه ، بي رحمانه فرياد درد برمي‏كشند روح حساس و مهربان او آنچنان بر آشفت كه مي‏خواست براي رهايي دوستانش از بند ، خود را به دژخيمان تسليم كند ، اما پدر و مادر مانع اجراي اين تصميم شدند هر چه دليل مي‏آورند ، قبول نمي‏كرد به قرآن پناه بردند استخاره كردند و شهيد ميثمي با شنيدن جواب از تصميم خود منصرف شد و به سوي قم مدرسيه حقاني ـ به راه افتاد

هر سه يار در مدرسه حقاني در يك حجره كوچك منزل گزيده بودند رابطه ميان اين سه تن ، رفتار و كردارشان ، همه چشمها را متوجه آنان كرده بود در اين ميان ، نقش رهبري و خط دهنده او به گونه اي بارز بود كه هر تازه واردي ، با چند برخورد ، به خوبي ان را درك مي كرد

يك سال سپري شد ، يك سال پر كوشش و تلاش و سالي كه او در آن عبارت و راز و نياز با خالق را با مبارزات سياسي پيوند داده بود در حالي كه بسياي از مبارزه غافل مي‏شدند و تنها تعبد مي‏كردند و بسياري نيز از تعبد غافل شده و تنها به مبارزه مي‏انديشيدند و باور داشتند تعبد و مبارزه باهم در تضادند ، اما وجود شهيد ميثمي حجتي بود بر بطلان اين باور اشتباه

شبي از شبهاي تيره ـ شب ازدهم خرداد 1354 ـ دژخيمان به مدرسه حقاني يورش بردند مدرسه تحت محاصره قرار گرفت در حجره‏ها به ضرب لگدها گشوده شد و دهاني مست از باده غرور ، فرياد برآورد عبدالله ميثمي ، عبدالله ميثمي جلو بيايد

او ، بي واهمه از ميان انبوه طلاب جمع شده در حياط مدرسه پيش رفت ، چشم در چشم آنان دوخت و بي‏ترس گفت عبدالله ميثمي من هستم

زمان آزمايش الهي فرا رسيده بود زمان تحمل خفقان رژيم ، عذاب و شكنجه ، سلولهاي تنگ و تاريك ، ضربات پي در پي شلاق و سوالاتي كه با خود بوي پليدي را به همراه مي‏آورد

مي‏كوشيدند با فشار و بي ‏رحمي ، صندوقچه اسرار سينه او را درهم شكنند و او اسرارش را چون گوهري گرانبها ازدستان ناپاك آنان دور نگاه مي‏داشت توكل به درگاه باري تعالي و استعانت از صاحب الامر عج سبب شد تا بتواند تمام سختيها را تاب بياورد و در مقابل تمامي فشارها چون كوه استوار بماند

شكنجه ها و بازجويي‏ها به پايان رسيد دادگاه فرمايشي حكومت ، او را به پنج سال زندان محكوم كرد دوران آزمايشي ديگر فرارسيده اين بار نوبت مصاف با كساني بود كه داعية‌آزاديخواهي و مبارزه با ستم را داشتند در بند سياسي زندان قصر ، تعداد زيادي از زندانيان را وابستگان فرقه‏هاي چپي و التقاطي تشكيل مي‏دادند ، جمود فكراني كه تاب تحمل و لمس حقيقت وجود و انديشه‏هاي شهيد ميثمي را نداشتند و از هيچ آزاري نسبت به او خودداري نمي‏كردند

احساس ، انديشه و باورهاي مذهب ي، او را بر آن ميداشت تا جان پاك خود را از هر نوع تأثير پليد آن محيط دور نگاه دارد از آنجا كه غذاي زندان با گوشت وارداتي كه ذبح اسلامي نداشت پخت مي‏شد و خود شهيد نيز رژيم را غاصب بيت المال مي‏دانست ـ در تمام طول مدت زندان از غذاي زندان نخورد او به تكه نان و گاهي ماست ، اكتفا مي‏كرد ديگر زندانيان چپ گرايان در هر سلولي تشكيل كمون داده بودند و او چون مي‏ديد مرامشان سازگاري با دين مبين اسلام ندادر ، به آنان نپيوست و به همين دليل آماج حملات كودلانه آنان قرار گرفت

زندان سبب نشد تا از كسب معرفت دست بردارد در بين هم سلولي ها ، پيرمردي بود فاضل و روحاني ، از علماي مدرسه مروي از تمام لحظات حضور اين شخص استفاده كرد تا بر آگاهيهايش بيفزايد با استفاده از لحظات زندان ، با قرآن بيشتر مأنوس شد نهج البلاغه ، اصول كافي و را تا به انتها مطالعه كرد و در عين حال از يك پزشك زنداني ، علوم پزشكي را فرا گرفت

به دليل داشتن روحيه مذهبي و بيان عقايد ، دو بار مورد هجوم و حمله مبارز نمايان چپ گرا قرار گرفت اينان بي هيچ واهمه‏اي ، دهان حقگوي او را خونين كردند از ديگر سو ، رژيم با سوءاستفاده از جو داخلي زندان ، تلاش مي‏كرد تا شهيد ميثمي را به سمت خود جذب كند و يا حداقل چنين وانمود كند كه او از مبارزه دست كشديه است

به گفته خود او ، در تمامي مدت زندان ، يگانه ياري دهنده او آيات قرآن ، به خصوص سوره مباركه يوسف و راز و نيازهايي بود كه با خالق خود داشت ، آن هم در سخت ترين شرايط هر جمعه با اندك آبي غسل مي‏كرد شبها در سلول ، به دليل عدم وجود جاي كافي ، در كنار ديوار و رو به ديوار مي خوابيد تا با هداي خود مناجاتكند اين در حالي بود كه اگر عوامل رژيم از عبادات او با خبر مي‏شدند ، او را به سختي تنبهي مي كردند همين راز و نيازهاي عاشقانه ، كارساز شد و سبب شد تا پس از يك سال و نيم ، او را به همراهي عده‏اي ديگر از زندان قصر به زندان اصفهان منتقل كنند و در ميان زندانيان و بزهكاري عادي جا دهند بدين ترتي ب، فشار مضاعف گروهكهاي منحرف از دوش او برداشته شد

شهيد ميثمي حتي در زندان اصفهان ، در ميان گمراهان و مطرودان و ره گم كردگاني كه در آنجا گرد آورده شده بودند ، از پاي ننشت و به ارشاد و پالايش روح اين درماندگان از رحمت الهي پرداخت چهرة‌واقعي اسلام را بر آنان آشكار كرد ، سوالاتشان را پاسخ گفتو چنان در قلوب زنگار بسته آنان جاي گرفت كه همگان احترامش را پاس مي‏داشتند او درباره اين دوران چنيني مي‏گفت

دو عاشورا را در زندان بودم سال اول با منافقين و سال بعد در زندان عادي و در جمع جاهلها در شب عاشورا همين جاهلها آن چنان نوحه خواني كردند و سينه زدند كه مرا منقلب كردند

حركتهاي مردمي و جوشش انقلاب شروع شد شهرها يك به يك بپا خاستند مظلومان ، سينه سپر كرده و ظالم را به مبارزه طلبيدند ظالم قدم به قدم پس نشست ، چهره عوض كرد، رنگ باخت و انقلاب هر روز بالنده تر و پرشكوهتر سربرآورد

زماني رسدي كه ديگر رژيم را ياراي مقابله بود ، پس زندانها گشوده شد لحظه شيرين آزادي فرا رسيد شهيد ميثمي پس از دو سال و اندي اسارت در زندانهاي مخوف رژيم ، در تاريخ اول آبان 1357 ، آزاد شد سختي زندان ، به جاي درهم شكستن روح تلاش و مبارزه ، اراده او را راسخ تر و عزمش را براي مبارزه محكمتر كرده بد

بنابر احساس وظيفه ، از همان رزهاي اول آزادي قدم به شاهراه مبارزات انقلاب گذاشت و راهي دور افتاده‏ترين مناطق شد مأمورين رژيم ، با پس مانده‏هاي قدرت پوشالي شان تلاش كردند سد راهش باشند يك بار او را چند روز به بازداشتگاه افكندند و بار ديگر در ميان بياباني پر از خطر ، در نيمه شب رها كردند بدين اميد كه درندگان كاري را كه خود از انجامش هراس داشتند ، به پايان رسانند ولي تمامي اين تلاشهاي مذبوحانه ، نتوانست موجب هراس شهيد ميثم شود و او ثابت قدم به مبارزه ادامه داد

انقلاب به ثمر نشست اشتياق هميشگي شهيد ميثمي به تحصيل علوم ديني سبب شد تابار ديگر به شهر مقدس قم برود باانضباطي سخت ، صبح بعد از ظهر را به استفاده از محضر اساتيد وش بها را به مطالعه و راز و نياز با خالق خويش اختصاص داد

انقلاب نوزادي نو پا بود كه از هر سو درندگان سودجو در كمين آن نشسته بودند تا در فرصتي مناسب نابودش كنند به همين دليل، حضرت امام خميني ره براي مقابله با توطئه هاي دشمنان دستور تشكيل سپاه پاسداران انقلاب اسلامي را صادر كرد تعهد راستين شهيد ميثمي سبب شد تا بنا به امر و فمرايش پير و مرادش ، از تحصيل چشم پوشيده ، به سپاه بپيوندد و در ياسوج ، اين ديار فراموش شدگان زمان طاغوت ، مشغول انجام وظيفه شود

شهيد ميثمي ، از همان لحظه ورود ، با چشماني باز و هوشي سرشار ، تمامي تحولات استان و حركتهاي ضد انقلاب را زير نظر گرفت از يك سو با برخورد قاطع ، خانها و ضد انقلاب را از صحنه خارج ساخت و از ديگر سو با رسيدگي به وضعيت معيشتي ، اجتماعي و فرهنگي مردم محروم ، زمينه جذب آنان را به سوي انقلاب و خط ولايت فراهم ساخت

اساس كار شهيد ميثمي ، جذب نيروهاي مستعد ، علاقمند و جوان و آ,وزش صحيح آنان طبق تعاليم عاليه اسلام و نظرات مقام شامخ ولايت بود در اين راه آن چنان موفق بود كه سپاه ياسوج روز به روز قدرتمند‏تر در صحنه استان و سپس جنگ ظاهر شد و توانمندي استان را در جهت حفظ انقلاب و كشور به كار گرفت

او علاوه بر مسؤوليت در سپاه در شهرباني ، دبيرستانها، مساجد و روستاهاي دور و نزديك حجضور يفعال داشت او نخستين نماز وحدت را در ياسوج برگزار كرد و براي تشكيل نماز جمعه و انتخاب امام جمعه ياسوج تلاش بسياري كرد و به همت او بود كه نزديك به چهارصد كتابخانه در روستاهاي دور و نزديك تأسيس شد تا زماني كه در استان حضور داشت، هر هفته خانواده‏هاي بي بضاعت روستايي چشم انتظار امدن او با ماشين سيمرغ قديم سپاه بودند كه با خودمايحتاج اوليه زندگي آنان را به همراه مي‏آ‏ورد

به مرور ، مسؤوليتهاي شهيد ميثمي بيشتر شد ، حوزه عملكردش از استان فراتر رفت و استانهاي همجوار را نيز در برگرفت

پليدان ، آتش جنگ را برافروختند و او در اشتياق پيوستن به رزمندگان اسلام ، تنها بنا به اطاعات از دستور مقام ولايت به فعاليتش در استان ادامه مي‏دادتا اين كه بعد از سي ماه فعاليت در ياسوج ، به عنوان مسؤل دفتر نمايندگي حضرت امام ره در سپاه به شيراز منتقل شد

در همين زمان ، هنگامي كه براي انجام يك مأموريت نظامي همراه با شهيد كلاهدوزان فرمانده منطقه نه سپاه عازم بندر عباس بود ، در تصادف شديدي كه در جاده رخ داد ، به شدت مجروح شد و همراهش به فيض عظيم شهادت نايل آمد او پس از بهبودي ، بلافاصله به انجام وظيفه پرداخت

شهيد ميثمي ، در همان زمان كه در شيراز مشغول خدمت به انقلاب بود ، با خانواه شكوهنده كه دو فرزندانشان به شهادت رسيده بود وصلت كرد و حاصل اين ازدواج سه پسر به نامهاي هادي ، حسين و محمد مي‏باشد

سرانجام پس از سي ماه تلاش شبانه روزي در شيراز ، به آرزوي ديرينه‏اش رسيد و به عنوان نماينده ولي فقيه در قرارگاه خاتم الانبياء ـص در تاريخ ششم تير 1363 ، به جبهه شتافت هنگام ورود به قرارگاه ، عده‏اي پنداشتند اين جوان ساده پوش ، با چفيه اي زير بغل كه كتابها و لباسهايش را در آن پيچيده ، قدرت تحمل و به سرانجام ساندن اين وظيفه مهم را نخواهد داشت شهيد ميثمي بي توجه به اين گونه نظرات و برخوردها ، آرام و دور از هياهو ، آغاز به كار كرد به تدريج ، همانند گذشته رفتار دوستانه و دلنشين ، نظرات عميق و راه حلهاي كارسازش سبب شد تاهمگان او را به عنوان فردي كارا بشناسند و مهرش را رد قلبهاي خويش جاي دهند

حضورش صورت مجسم اميد بود و القاء كنندة‌توكل به ذات باري تعالي او هيچگاه براي انجام وظيفه به دنبال امكانات و يا حتي كوچكترين امتيازي براي خود نبود همواره شانه‏هاي نحيفش را زير سنگين‏ترين و سهمناكترين مسؤؤليتها ستون مي‏كرد و تا به نتيجه‏اي مطلوب نمي‏رساند ، از پاي نمي‏نشست به پاداش زحماتش ، پيشنهاد شد تا به حج برود و خانه خدا را زيارت كد اما عشق به جبهه و خدمت به نظام مقدس اسلام باعث شد تا پاسخ دهد حج من در جبهه است

از نقش عظيم او همين بس كه بعد از شهادتش ، سردار محسن رضايي گفت

تا وقتي شهيد ميثمي بود ، همه كارها خود به خود انجام مي‏شد و ما از مشكلات خبردار نمي‏شديم ، ولي حالا برا هر كاري بايد مشكلات بي شماري را حل كنيم

در تمام حيات پربارش ساده زيست و از هر گونه شهرتي به دور بود غذايش از دو وعده در شبانه روز تجاوز نمي كرد و كل اثاثيه شخصي او، چفيه‏‏اي بود با چند جلدكتاب لباسهايي اندك دفتر كارش اطاق ساده‏اي بود موكت شده ، بدون ميز و صندلي ، فايل پرونده ها و مداركش را صندوقهاي مهمات تشكيل مي‏دادند هيچ گاه اتومبيل اختصاصي نداشت ، چه شخصي و چه دولتي در مأموريتها و سفرها ، چه در جبهه و چه در پشت جبهه ، از وسايل نقليه عمومي استفاده مي‏كرد در تمام عمر خانه اي از آن خود نداشت و با همسر و فرزندانش در اتاقي كوچك ، در مسافر خانه‏اي كه سپاه براي مبلغين و خانواده‏هايشان اجارده كرده بود ، زندگي مي‏كرد واحد اعزام مبلغ از جمله واحدهايي بود كه تنها با زحمات و كوششهاي او پا گرفت از بركت وجود او بود كه در تمامي يگانها و مناطق عملياتي ، عطر حضور روحانيت به مشام جانهاي رزمندگان مي‏رسيد

آخرين آرزويش برآورده نشده بود و او در نهان ، در اشتياق برآورده شدن اين آرزو ، ناله‏ها سر مي‏داد يك بار گفت ديگر دارم آتش مي‏گيرم آخر تا كي شاهد باشم دوستانم ، يارانم ، عزيزاني كه با من بودند ، اين فرماندهان و رزمندگان كه خوب مي‏شناسمشان ، شهيد شوند و من شاهد باشم

يارانش يك به يك رفته بودند دو يار ديرينه‏اش كه همواره در تمامي فراز و نشيب زندگاني و حركت و مبارز همراهش بودند شهيد مصطفي رداني‏پور و شهيد رحمت الله ميثمي پرواز كرده بودند و جان عاشق از هنوز پاي ب رعالم خاك داشت

عمليات كربلاي پنج شروع شد و گوش جان او ، نواي نزديك شدن زمان ديدار حق را شنيد ، آن گونه كه ناخواسته گفت من در اين عمليات اجر خودم را مي‏گيرم

اصابت تركشي كوچك در سرش ، در مرحله دوم عمليات كربلاي پنج ، بهانه رهايي روح والاي او از قفس تن شد تن مجروح و غسل كرده به خونش را بلافاصله به اهواز و سپس تهران انتقال دادند تلاش پزشكان نتوانست راه بر پرواز روح ملكوتي او ببندد و سرانجام در دوازدهم دي 1365 ، در سالروز شهادت حضرت فاطمه س به ارزوي ديرينه‏اش رسيد

بسيار خبر را باور نكردند ، اما حقيقت بود حجت الاسلام عبدالله ميثمي به ملكوت اعلي پيوست و به فيض عظيم شهادت نايل شد

حجتي ديگر از حجتهاي خداوند از ميان انسانهاي خاكي رخت بركشيد و دستان نيازمند ما از دامان پرفيضش او كوتاه شد يادش همواره گرامي و در قلبهاي پاك نهادان روزگار محفوظ باد!