نقد تهافت غزالی

سیدجلال الدین آشتیانی

نسخه متنی
نمايش فراداده

كيهان انديشه ـ شماره14، مهر و آبان1366

انديشه و انديشمندان

نقد تهافت غزّالي

سيّدجلال‌الدين آشتياني

در کتاب شريف اصول کافي، باب عقل و جهل، و نيز در کتب ارباب حديث، از برادران اهل سنت، روايات زيادي نقل است که بايد مورد اتفاق و مسلم عندالفريقين باشد، بويژه مضامين اين روايات، خصوصاً نبوي شريف مذکور در علل­الشرايع در تعريف عقل يا اول ما صدر من­الحق مفيد اطمينان به صحت آن روايات است.

مطابقت آن روايات با ادله عقليه و قيام دلائل عقلي از جهات مختلف بر اينکه اول ما صدر يا نخستين تجلي حق بايد جامع جميع نشئات و فعليات باشد و اوصاف مذکور در عقل جز بر روح محمدي يا روح کل و عقل کلي و حقيقت محمديه صدق نمي­نمايد و چون اولين مظهر نوري طالع از وجود واسطه صدور برکات و خيرات است و اشرف کائنات در قوس نزولي و اقرب اشياء به حق در قوس صعود است که «يا جابر، اول ما خلق­الله نور نبينا (ص)» و از آنجا که عقل بسيط و غير مرکب است از ماده و صورت و جنس و فصل است، لذا قابل تعريف نمي­باشد و آنچه تعريف براي آن ذکر شده است، تعريف به لوازم و در عقل ما هو و لم هو واحد است.

اما بيان مراد از اقبال و ادبار در عقل کل چيست؟ بيان تحقيقي اين مهم محتاج به مباني و قواعدي است عقلي و نقلي که فهم و درک آن از عهده کلام اشعري و معتزلي و فهم شافعي و احمد حنبل و... خارج است. «از شافعي مپرسيد امثال اين مسائل».

امير­مؤمنان و قدوه ارباب ايقان و قبله متألهان، از عقل به «اول خلق من الروحانيين» تعبير کرده‌اند و به قلم نيز همانطور که عرض شد، اول ما صدر و اول ما خلق اطلاق شده است و به مقام روحانيت مولي­الموالي قلم نيز اطلاق شده است و روح اعظم يا نفخه الهي به حقيقت ختميه در قوس نزول اطلاق شده و يکي از تعابير عرش يا يکي از موارد اطلاقات عرش نيز همان روح اعظم و مظهر کامل محمدي و اولين جلوه حق مي­باشد. بنا بر مبناي ارباب ولايت، اولين تجلي حق در مظهر ختمي وجود منبسط، يا اولين تجلي حق به اسم رحمان يا اسم ظاهر يا اسم نور، کلمه کن وجوديه و نفس رحماني و حقيقت محمديه است که به آن مشيت فعليه نيز اطلاق شده است و اول تعين نفس رحماني و رحمت واسعه الهيه عقل اول است در سلسله تسطير و ترقيم نقوش امکانيه که وجه جمعي است بين ارباب عرفان که نخستين صادر از حق را وجود عام ساري در مراتب درجات خلقيه مي­دانند و بين ارباب نظر از متألهان که اول صادر را عقل و قلم اعلي و صورت قضاء الهي، مبدأ ترقيم و تسطير الواح دانسته­اند.

حقيقت عقل چون متقوم به حق اول است، فعل او فعل حق و ظهور و تجلي آن در مراتب خلقيه ظل احاطه قيوميه حق است و لذا عقل مستقل در تأثير نيست تا به زعم غزالي عقل مبدأ وجود عالم باشد و ملازم با تفويض. وجود امکاني در اصل وجود و به طريق اولي در فعل و تأثير متقوم به حق است و در حقيقت لامؤثر في­الوجود الا الله، و وسائط فيض ممر سريان تجلي حق در اشياء است و به عبارت ديگر، چون حق غير متناهي است چه از طريق وسائط و چه از وجه خاص و قرب وريدي و توليه او مفيض وجود است و از اين جهت قلم به عقل اطلاق شده است که در قبضه قدرت حق قرار دارد و مظهر قدرت است. لذا وارد شده است «اکتب علمي في خلقي الي يوم القيامة» و يا: «اکتب القدر ما کان و ما يکون و ما هو کائن الي الابد» و منافاتي بين «جفت الاقلام و طويت الصحائف»، يا «جف القلم بما هو کائن» و «کل يوم هو في شأن» و «بل هم في لبس من خلق جديد»، وجود ندارد. «اول ما خلق الله الماء» و «اول ما خلق الله اللوح»، نيز ماثور است و از ائمه (عليهم السلام) به اعتبار اتحاد مقام ولايت کليه «اول ما خلق الله ارواحنا» نيز وارد شده است که در مقام بيان نحوه حقيقت اطلاقي ولايت روايات زيادي از طرق عامه و خاصه نقل شده است.

ما به نحو اختصار منظور کلام حضرت ختمي مقام و اهل بيت او (عليه و عليهم السلام) در تعريف و لوازم عقل از «ادبار» و «اقبال» و «بك اعاقب و بك اثيب» را بيان مي­کنيم و بعد مي­پردازيم به مناقشات غزالي پيرامون قاعده «الواحد» و اثبات اين مهم که ابو­حامد در تهافت مطلب ابن­سينا را مس نکرده است و با سلاح شيخ اشعري به جنگ ارباب نظر برخاسته است نه با سلاح علم و دين و نام نهادن تابعان کتاب و سنت محمدي (ص) بر اشاعره از قبيل «برعکس نهند نام زنگي کافور» است.

تحقيقي پيرامون عقل و احکام آن در احاديث

در اينکه اول صادر از حق، موجود کامل تام­الوجود و اشرف از کليه موجودات در قوس نزولي است، به حسب روايات وارد از فريقين (عامه و خاصه) امري مسلم است و شکي وجود ندارد ولي آن حقيقت چه نام دارد و ملقب به چه القايي است؟ بايد عرض کنم القاب آن حقيقت «سلام­الله­ عليه» کثير است.

«حقيقت محمديه» و «ولايت کليه علويه» و «مهدويه» و «روح اعظم» و «رحمت واسعه الهيه» و «رحمة­للعالمين» و «نور محمدي» و «روح احمدي» و «ظل­الله الممدود» و «نور السماوات و الارض» و اسم «النور» و «الماء» مبدأ حيات سکنه جبروت و ملکوت و عالم شهادت و «اسم اعظم» و «کلمه تامه الهيه» (اول کلمة قرع اسماع الممکنات) و اسم «العزيز» و اسم مبارک «الشفيع» و «القرآن الناطق» و «عقل اول» به اعتبار تجرد تام آن حقيقت از ماده و مقدار و متحقق به وجود نوري و تروحن از جهات ظلمت و «اول خلق من الروحانيين» به لحاظ تحقق آن حقيقت به وجود جبروتي و «القلم» به مناسبت آنکه واسطه در ترقيم و تحرير نقوش امکانيه است به مداد نوري و قبول «اقبال و ادبار» و مأمور به خطاب مبرم و امر محکم «اکتب و قال ما اکتب، قال الله ­تعالي: القدر ما کان و ما يکون و ما هو کاين الي يوم القيامة» و «الدرة البيضاء» به اعتبار آنکه دره صدف موجودات است که «اول ما خلق­الله جوهرة مثل درة فنظر اليها فذابت...» اي خلق­الله تعالي منها العرش و الکرسي و...

اين حقيقت در لسان روايات محکمه متقنه القاب زيادي دارد که برخي در اينجا و برخي در صفحات گذشته، ذکر شد و آن حقيقت مقدسه و کلمه نوريه، قبول تعريف حقيقي نمي­کند و آنچه از نعوت جمال و صفات کمال در حق وي گفته شود تعريف به لوازم است و حقيقت بسيط نوري مطلقاً قبول تعريف ننمايد و در عين حال در جميع مظاهر تحقق دارد و مبدأ ظهور همه اشياء است و به لحاظي از نهايت ظهور مخفي است و در عين خفا ظاهر، چه آنکه حقيقت محمديه به اعتباري همان اسم ظاهر و باطن و به اعتبار باطن حقيقت مبدأ ظهور و خفا و منشأ ظهور اسم «الظاهر و الباطن» است.

سبع­المثاني به اين اعتبار به آن نيز اعظم گفته مي­شود که مشتمل است بر کليه اسماء کليه و جزئيه حق و به اعتبار مقام جمعي ملکوتي «قرآن» نام دارد.


  • انا القرآن و السبع المثاني فؤادي عند مشهودي مقيم هرگز حديث حاضر و غايب شنيده­اي من در ميان جمع و دلم جاي ديگر است

  • و روح الروح لا روح الاواني و يشاهده و عندکم لساني من در ميان جمع و دلم جاي ديگر است من در ميان جمع و دلم جاي ديگر است

انسان کامل غير از قدم و وجوب ازلي و ذاتي، به همه اسماء الهيه متصف است.

عرض شد که مراد از عقل موجود مجرد از ماده و مقدار و حقيقت نوريه است که به متابعت از شرع عرفا از آن به روح تعبير مي­نمايند، لتروحنه عن المادة و المقدار و عدم احتياجه الي المادة الجسمية ذاتاً و فعلاً، و مراد از «اقبل» خطاب و امر تکويني حق است به عقل جهت ظهور و سريان در مظاهر خلقيه به اسم رحمان و اظهار کلمات وجوديه در مواطن ملک و ملکوت. و مراد از «ادبر» رجوع الي ­الحق به عروج تحليلي بعد از نزول از غيب وجود به معراج ترکيبي و استقرار در رحم «مستقر و مستودع» و ظهور به بنيه احمدي به اسم ختم نبوت و ولايت، و رجوع به حق و تحقق حقيقت اوليت و آخريت و هو صلي ­الله­ عليه و آله، «اول من قرع باب الرحمان و اول من ظهر باسم الشفيع و کان قلبه عليه السلام هدف سهم فاحببت ان اعرف و هو صاحب لواء الحمد و ان اسمه الشريف مبالغة في الحمد.»

رحمت متعلق مقام روح و قلب او بالاترين مراتب تجليات اسمائيه و جلوات ذاتيه بدون وساطت اسمي از اسماء مي­باشد. و حبيب الله اخص اسماء آن حضرت است بلکه باطن وجود او مفاتيح خزانه اسماء الهيه و به اعتبار بلوغ به مقام روحيه و سريه مبدأ ظهور اعيان خلقيه در حضرت علميه و منشأ تحقق رحمت ذاتيه و اسمائيه است و به هدايت تکويني مظهر قوابل و به هدايت تشريعيه مظهر اسم رحمت رحيميه است و به حکم مبرم «انا من الله و الکل مني» منشأ ظهور نوع انساني بلکه مبدأ طلوع حقايق غيب و شهود است و به وجود جمعي مشتمل بر کافه اسماء و به لحاظ وجود فرقي مظهر ظهور جميع اسماء است و در قوس نزول، مظهر اسم «الاول» و در قوس صعود مظهر اسم «الآخر» است و سرّ اوليت و آخريت و ظاهريت و باطنيت در وي ظاهر مي­شود.

حق را کمالي ذاتي است که ظهور و شهود آن براي ذات متوقف بر مظهري ندارد که از آن به حضور ذات کروبي صفات للذات و شهود­الذات و مشاهدة ­الذات و الاسماء و الاعيان­ المستجنة في غيب ­الغيوب و غيب­مغيبه و ظهور­الاسماء و الاعيان في التجليات­ الاسمائية وجوداً جميعاً الهياً بحيث لا يشذ عن حيطة ذاته و اسمائه شيء من الاشياء، و الاسماء تجليات ذاته و حجبه النورية.

حق در کمال اسمائي و ظهور اسماء از غيب ذات و احديت بعد از ظهور از مقام استجنان حقايق، و شهودها في الواحدية و ظهورها و ظهور مظاهر يتوقف علي المظاهر الخلقيه.

شهود حقايق در مظهر کامل انسان حادث ازلي، شهود تفاصيل ذات از ناحيه تجلي اسمائي در عين جمعي احدي احمدي که از آن به کمال استجلا نيز تعبير شده است، عبارت است از شهود اوليت و ظاهريت و در عين آخريت و باطنيت در بنيه محمدي (ص).

ايضاح از مقام جمعي و نزول و رجوع آن

توضيح آنچه ذکر شد به عبارت واضحتر از اين قرار است که هر حقيقت عيني طالب نيل به کمال لايق استعداد خود است، و کمال شيء و صورت تماميه آن، فاعل مفيض وجود اوست و نهايات اشياء رجوع به بدايات است که «انا لله و انا اليه راجعون». شرط در تحقق رجوع و برگشت به اصل عبارت است از تطابق اسم اول و آخر و ظاهر و باطن و «بيده ملکوت کل شيء و اليه ترجعون».

به مظهر کامل مشتمل بر جميع مظاهر اسمائيه سر اسم «الاول و الظاهر» در نزول وجود ظاهر شد و در رجوع به حق و قوس صعودي سر اسم «الآخر و الباطن» تحقق يابد و تطابق بين اسم اول و آخر و ظاهر و باطن جامع جميع اسماء، حاصل آيد که «بنا بدأ الله و بنا يختم».

و المتحقق بذلک الشأن الکامل الختمي، فهو (ص) باب الابواب، فلابد لکل طالب الکمال ان يدخل هذا الباب و يسلک هذا الطريق و الصراط الاعدل الاقوم الاحمدي (ص). و من المحقق في موضعه ان الحقيقة المحمدية بذاتها ترجع الي اصلها. و من الاولياء من يکون عين هذه الحقيقة کعلي عليه السلام و من شاءالله من العترة عليهم السلام و منهم من يکون من اتباعه و شيعته کسائر الانبياء و الاولياء علي ما حققه الشيخ البارع الکامل صدر الدين الرومي.

بنابر آنچه که ذکر شد، مراد از «اقبل» و «ادبر» تجلي و ظهور عقل و يا سير و عروج ترکيبي آن در مراتب وجود است و رجوع به حق در مقام سير و عروج تحليلي. عقل در قوس نزول واسطه ايجاد و نزول خيرات و برکات است و در مقام رجوع به حق نيز قافله سالار ابواب رحمت و شفاعت است و يکي از معاني شفاعت تتميم نقص حقايق وجودي به کامل است و شفاعت معناي متعدد دارد و تفصيل آن محتاج به بسط کامل در کلام است. و خلاصه کلام آنکه عقل اول و حقيقت محمديه (ص) در قوس نزول با عقل کلي جناب ختمي مقام در قوس صعود، متحد شود و از جانب وي فيض وجود به افراد انساني رسد و رجوع به غيب وجود و رسيدن نفوس به کمالات لايق خود و تکميل نواقص عقول صاعده افراد بشر را عقل کل جبران نمايد. و نفوس متحلي به حليه ولايت و صاحبان عشق و شوق به عترت و اهل بيت (عليهم السلام) از اين باب که ولايت به منزله صورت تماميه و جهت فعليت اعمال واوراد است، مبدأ استجلاب رحمت امتنانيه و رحمت رحيميه حق و بعد از مرگ از مقام کمون به مقام ظهور و بروز مي­رسد و از مقام سر هنگام ظهور سرائر «و يوم لا ينفع مال و لابنون» رقائقي از نفس طالع و خطوط شعاعيه معنويه بين نفس منغمر در ولاي اهل بيت نبوت و نفوس کليه ولويه ظاهر مي­شود و از اين حقيقت ارباب حکمت به تتميم ناقص به وساطت کامل تعبير نموده­اند و در جاي خود تقرير شده است که حقيقت ولايت مانند سر توحيد در همه اشياء سريان دارد و ارباب عرفان استثناي در کريمه «لااسئلکم عليه اجراً الا المودة في القربي» را استثنا منقطع دانسته­اند و معناه نفي الاجر اصلاً، از اين باب که مودت نسبت به «قربي» خود، رحمت تامه امتنانيه حق و از موجبات تبديل سيئات به حسنات است.

شيخ اکبر­ابن ­عربي در فصل مشبعي در اين باب بحث کرده است و عبدالرزاق کاشي، ابوالغنائم در تأويلات در مقام تفسير و تأويل آيه مبارکه مودت بياني علمي و تحقيقي دارد که در بحث ولايت تکويني ذکر خواهيم کرد.

نقل و شرح چند حديث درباره عقل

در روايات عقل روايتي مذکور است که به نقل شيخنا الاقدم کليني: «عن عدة من اصحابنا عن ابي جعفر، عليه و علي اولاده السلام، لما خلق الله العقل استنطقه ثم قال له: اقبل فاقبل، ثم قال له: ادبر فادبر، ثم قال: و عزتي و جلالي، ما خلقت خلقاً احب الي منک و لا اکمتلتک الافيمن احب، اما اني بک آمر و بک انهي و بک اعاقب و بک اثيب» در نسخه­اي «اياک امر و اياک انهي و اياک اعاقب و اياک اثيب». در روايت ديگر، «عن احمد­بن ­ادريس رفعه الي ابي عبدالله قال: قلت له: ما العقل؟ قال: ما اکتسب به الجنان و عبد به الرحمان. قال قلت: فالذي کان في معاوية، فقال تلک النکراء، تلک الشيطنة».

در کافي شريف از قبله ارباب معرفت نقل شده است: «قال عليه­السلام: هبط جبرائيل علي آدم (ع) فقال: اني امرت ان اخيرک بواحدة من ثلاث، فاخترها و ادع اثنين، فقال آدم: ما الثلاث؟ قال: العقل و الحياء و الدين، فقال (ع): اني اخترت العقل» همه اين روايات صريح در عقل اول و صادر نخست و يا با بيان و توضيح و کار بستن فکر، دلالت بر اول ما خلق الله دارد و در خاصيت جنود جهل و سوادن وهم و شيطان و جنود عقل اين راز عجيب نهفته است ولي درک اصل مسأله و فهم اين روايات کار هر بافنده و حلاج نيست.

نکته قابل ذکر آن است که در بعضي از روايات، امر به «ادبار» مقدم بر امر به «اقبال» است که علت آن در آينده بيان خواهد شد و ذکر مي­کنيم که سير عقل کل و خاتم رسل در عروج تحليلي و ترکيبي سير الي­الله و بالله مي­باشد، چه آنکه حق غيرمتناهي است و هيچ سيري از حيطه وجود او خارج نمي­باشد و «ان ربي علي صراط مستقيم» بر تارک جميع موجودات نوشته شده است.

در توحيد صدوق (باب اسماء) مذکور است: «عن ثقه الاسلام يعقوب بن اسحاق باسناده عن الصادق، عليه السلام، ان الله تعالي خلق اسماً بالحروف غير منعوت و باللفظ غير منطوق.»

عقل کل مظهر اسم مبارک الله و از باب اتحاد ظاهر و مظهر خود اسم اعظم است و اسم عبارت است از تجلي ذات به اسما و صفات در مظاهر خلقيه. و در حقيقت موجودات به اعتبار حکايت از ذات متصف به اسماء کليه و جزئيه الهيه، همه اسماء الله محسوب مي­شوند و مظاهر جمال و کمال و جلال حقند. و در مقالات بعد ذکر مي­شود که مراد از اسم در روايت کريمه، حقيقت عقل است که فيض وجود از طريق او در اشياء ساري و به همان عقل در قوس صعود، ختم مي­شود و معارج وجود استداري است نه مستقيم وگرنه لازم آيد تناهي فيض حق و لزوم حد در اسماء و ذات الهيه تعالي شأنه و اين «اقبال» و «ادبار» دائمي است و عقل دائماً مخاطب به خطاب کروبي جهات «ادبار» و «اقبال» يا «اقبال» و «ادبار» است و خطاب مبرم حق، دهري است، نظير خطاب و طلب باري تعالي به ملائکه براي سجده آدم و تمرد شيطان از آن و وقوع تقاول در ملکوت.


  • دو علم افروخت اسپيد و سياه آن يکي آدم ، دگر ابليس راه

  • آن يکي آدم ، دگر ابليس راه آن يکي آدم ، دگر ابليس راه

ناچار اقبال عقل به کثرت با ادبار آن از کثرت به اعتباري متحد و به لحاظي متفاوت است و لذا در پاره­اي از روايات خطاب ادبار مقدم است و در اکثر روايات خطاب به اقبال تقدم دارد و احتياج به جمع بين اين دو نيست، کما زعمه المحدث العارف مولانا، ملا محسن فيض (نور الله مرقده).

در بين روايات عقل، حديث مروي از حضرت ختمي مرتبت بنا به نقل شيخنا الاعظم، صدوق جامع و شايد به اعتباري کاملتر باشد، چه در آن تصريح شده است به وجود جمعي عقل و اشتمال آن بر کافه اشياء و نحوه ظهور آن در اشياء و ظهور بعد از خفاي آن در عقول جزئيه انساني مکلف به تکاليف الهيه و خطوط شعاعيه معنويه بين عقل کل که مرکز دائره امکان و عقول بشريه که فرمود «الامثل العقل کالسراج في البيت» و تابش نور نيّر عقل بر مظاهر وجودي و ظهور تام آن در عقول جزئيه و اتصال آن به عقول کليه ولويه (عليهم السلام) و تحول نفس کمل به عقول لاحقه اتم وجوداً از عقول سابقه و ملائکه واقع در مواطن جبروت.

در مسأله عقل و اينکه اول صادر از غيب وجود، موجودي اشرف و اتم و افضل از موجودات است بين نقل مسلم و عقل تفاوت نيست و ارباب تحقيق از حکما و عرفا و متکلمان، در اين مسأله اتفاق دارند و اشکالات يا شکوک و شبهات وارد از اشاعره که حق را واحد حقيقي نمي­دانند، از جمله فخرالدين رازي و صاحب تهافت، ناشي از اوهام و مناقشات آنها اوهن از بيت عنکبوت است و «ان اوهن البيوت لبيت العنکبوت».

سخني از صدر المتألهين در صادر نخستين

صدرالمحققين و کاشف رموز الائمة المهديين المترفي بدرجات الحق و اليقين شيخ العرفاء الکاملين، در الهيات اسفار- فصل في ان اول ما يصدر عن الحق يجب ان يکون امراً واحداً- مي­فرمايد:

«هذه الاصول الممهدة التي قد مر ذکرها مما يستقل به العقل النظري الذي ليس لعينه غشاوة التقليد و لالمرآته رين العصبية و ظلمة العناد، لا ثبات ان الواحد الصرف و کذا الواحد بما هو واحد لايصدر عنه الا الواحد من تلک الحيثية، و ان ليس في طباع الکثرة بما هي کثرة ان يصدر عنه المبدعان معا بل واحد فواحداً الي ان يتکثر الجهات و الحثيثيات و ينفتح باب الخيرات. فلعل هذا الاصل من فطريات طبع السليم و الذوق المستقيم کما مر ذکره، الا ان المتعاندين لاهل الحق و اليقين جحدوا هذا الاصل اشد جحوداً لان لا ينفتح لاحد باب الخيرات و لا ينکشف اثبات النور المجرد و الجوهر المفارق و الصور المفارقة عن المواد و الاجرام و الا بعاد في عالم الامکان؟ لانهم لثقل طبايعهم عن الخروج الي نشأة الاخري و مجاورة العاکفين حول حرم الله و کعبة القدس و البيت، قعدوا اول مرة مع القاعدين و لوارادوا الخروج لا عداو له عدة «و لکن کره الله انبعاثهم و ثبطهم و قيل اقعدوا مع القاعدين» و يشبه ان يکون اکثر هوءلاء المجادلين خصماء و الروحانيين و اعداء الملائکة المقربين ضميراً و قلباً و ان لم يصرحوا بما اضمروه لساناً و نطقاً کليهود کما في قوله تعالي: «قل من کان عدواً لجبريل فانه نزله علي قلبک باذن الله» فلا جرم حاول اهل الحق اثبات هذا المطلب بالحجج القاطعة و دفع الشبه عنه، صوناً لعقايد الطالبين للحق عن شکوک المضلين المعطلين».

تحقيقي پيرامون صدور اشياء از واحد حقيقي

بعد از نقل کلام ابوحامد غزالي در وحدت صادر اول و مناقشات او بر قاعده الواحد و تمويهات و مغالطات او در نحوه صدور کثرت از حق، برهان قاعده الواحد را به نحو اختصار تقرير مي­نمايم.

رئيس ابن­سينا برهان بر امتناع صدور کثرت را در ذيل «تنبيه» تقرير نموده است و خواجه در مقام شرح برهان فرموده است «انما وسم المطلب بالتنبيه» چون هر که بر اين برهان اشکال کرده است، واحد حقيقي را

به‌حق تصوير نکرده است و هر کس درک کند که حق تعالي واحد حقيقي است و ترکيب که ملازم امکان است در ذات حق راه ندارد، بدون توقف حکم به امتناع مي­کند. درک صحيح معني صدور و تعقل اين مهم که صريح ذات حق مبدأ صدور معلول است و در ذات علت، بايد حيثيت يا جهت يا مناسبت و يا سنخيت مصحح صدور مخلوق متحقق باشد تا معلول تحقق يابد و هر معلول امکاني محفوف به دو ضرورت است، ضرورت در ذات علت که سابق بر وجود مخلوق است و ضرورت بشرط المحمول که عين وجود خارجي معلول است که «الشي ما لم يجب لم يوجد، الشي ما لم يتشخص لم يوجد والشي ما لم ينسد جميع انحاء عدمه لم يوجد» و «فعل کل فاعل مثل طبيعته».

بين عرفا و حکما و محققان از متکلمان، در اينکه اول صادر از حق بايد واحد باشد، متفق القولند، ولي عرفا صادر نخست را وجود عام و وجود منبسط و فيض مقدس و اول کلمه «قرعت» اسماع الممکنات و کلمة کن الوجوديه... مي­دانند و ارباب تحقيق صادر اول را عقل اول مي­دانند و عرفاي عظام عقل را اولين تعين يا قيدي مي­دانند که وجود مطلق مقيد به قيد اطلاق، آن را قبول مي­کند و از وجود مطلق و عقل اول تعبير به حقيقت محمديه کرده­اند و نگارنده بيان مي­کنم که احاديث عقل منقول در اصول کافي بعضي صريح در عقل و برخي مئالاً ملازم با عقل اول و بعضي با تنبيهات و ذکر شواهد به عقل اول تطبيق مي­شود. و عقل اول که از آن به عقل کلي تعبير کرده­اند با عقول نفساني يا مرتبه اعلاي نفوس بالغ به مقام تعقل و درک معاني صرفه تباين وجودي ندارد و احکام هر يک به جهاتي که ذکر مي­شود در ديگري سرايت دارد، از قبيل سرايت حقيقت در رقيقت و اصل به فرع يا اتحاد حقيقت و رقيقت و خطاب کروبي جهات حق «بک اعاقب و بک اثيب» و يا امر به «اقبال» و «ادبار» در هر دو عقل (کلي و جزئي) حقيقت دارد و صادق يا مطبق است.

عقول جزئيه و نفوس ناطقه نيز به جهات فاعليه و متحقق در اقلام وجوديه و الواح کونيه و صور قضائيه و قدريه به وجود تبعي و ضمني يا وجود ذري و ميثاقي، قبل از تنزل در عالم زمان و تحقق به وجودات خاصه خود موجود بوده­اند.


  • قبل از وجود صومعه و دير و سومنات ما بـوده­ايــم در اطـوار کـائـنـات

  • ما بـوده­ايــم در اطـوار کـائـنـات ما بـوده­ايــم در اطـوار کـائـنـات

فرق است بين ارواح کمل از انبياء و اولياء در قدر اول (مرتبت و احديت) و عالم اعيان ثابته و تحقق علمي به تبع اسماء و صفات و تحقق در قلم اعلي و ديگر اقلام (ام الکتاب و قضا در عالم خلق) و ارواح جزئيه. از اين جهت برخي رواياتي از قبيل «ان الله خلق الارواح قبل الاجساد بالفي عام» را حمل بر ارواح کليه کمل نموده­اند که «اول ما خلق الله روحي» يا «نوري» يا «اول ما خلق الله القلم او اللوح» و غيرها من الالقاب و الاسماء و التعبيرات. و نفوس و ارواح جزئيه بلکه کليه موجودات در آن وجود اطلاقي، به وجود ذري و تبعي يا استجنان علمي تحقق دارند که در حديث شريف بلاغت نظام معجز نصاب موجود در علل الشرايع «و له رؤس بعدد رؤس الخلايق» به آنچه عرض شد، تصريح شده است و نزد هوشمندان صومعه ملکوتي اين روايت با آن تعبيرات دقيق تحقيقي به لسان خاص کشف تام محمدي «عليه و علي اولاده السلام»، از معجزات و مفاد آن بر چند قاعده علمي مشتمل است، از قبيل قاعده بسيط الحقيقه. و وجدان کامل، جميع کمالات مادون را به نحو اعلي و اتم و سريان مطلق در مقيدات غيرمتناهيه، بدون تجافي از مقام شامخ اطلاقي و شهود وجود جمعي کامل اطلاقي، جميع کثرات را به شهود و علم واحد مبرا از علوم صوري ارتسامي قبل از تحقق خارجي کثرات به وجود خاص خود و ملازمه تام بين صورت قدري و صور متحققه در عالم کثرت مادي. و ملازمه مخصوص بين عقل کلي و عقل جزئي لازم صريح ذات نفوس بالغه به مقام تعلق. و رجوع فروع جزئيه به اصل کلي اطلاقي بدون حلول و اتحاد با زبان خاص وحي و ولايت که موجب قطع و يقين است و اهل فن شک در صدور آن از صاحب روح اعظم و انسان کامل حادث ازلي نمي­نمايد و چه بسا مبتلايان به قصور ذاتي و نفوس منغمر در اوهام قلباً از قبول آن امتناع ورزند.

با دقت در آنچه ذکر شد، معلوم مي­شود که اعتقاد به اولين صادر از غيب هستي که القاب و اسماء مختلف دارد، امري بدون سابقه در احاديث مسلمه مقبول عندالفريقين نمي­باشد بلکه شخص وارد به اصول و قواعد عرفاني و فلسفي در آنچه مذکور افتاد شک به خود را نمي­دهد و نيز از آن روايات صراحةً فهميده مي­شود که صادر اول بلکه کليه سواکن جبروت، انوار صرفه­اند، نه وجوداتي مظلم. و حقيقت محمديه (ص) که مظهر تام جميع اسماء الهيه است نور الانوار و مبدأ جميع انوار است.

نقد بر اشکال غزالي بر قاعده صدور از واحد

ابوحامد غزالي در تهافت گفته است: بنابر اصول فلاسفه، عالم مخلوق خداوند نيست، چون آنها خداوند را واحد مي­دانند و معتقدند که از واحد جز واحد من جميع الجهات، صادر نمي­شود.

عرض کردم احدي از فلاسفه نگفته است از حق بسيط من جميع الجهات، جز واحد من جميع الجهات صادر نمي­شود، چه آنکه واحد من جميع الجهات منحصر به حق تعالي است و روي اين اشتباه بزرگ گفته است بايد بنا بر مبناي حکما، کثير موجود نباشد.

غزالي به اين مطلب توجه نکرده است که اصل کثرت با وحدت توأم است و همان صادر اول داراي وجود متقوم به حق است و در عين تقوم به حق چون متنزل از حق تعالي است و داراي وجود محدود توأم با حد عدمي است، مرکب است از جهت وجدان و فقدان و از مقام وحدت صرفه حقه حقيقه انحطاط دارد و اين انحطاط يا تنزل يا هبوط بنا به تصريح قرآن کريم حقيقت وجود را از مقام فردا نيت و وحدت خارج مي­کند.

و عقل نيز با اينکه نسبت به عوالم برزخيه، در وحدت متوغل است ولي بعد از هبوط از مقام اطلاق به عقل دوم که تنزل يافت در آن، حد عدمي ظاهرتر و بارزتر مي­شود و عجب آنکه کثرت نيز هرگز از وحدت به کلي جدا نمي­شود و هر کثيري از آن جهت که تحقق وجودي دارد، واحد است ولي وحدات متفاوتند.

چون حق مقوم اشياء است در عين بساطت ذات و اتصاف به وحدت مبرا از کثرت، معيت قيوميه با اشياء دارد، وحدت مبدأ تقوم کثرات و منشأ تشخص کثرات وجوديه، که در اين صورت وحدت توأم به کثرات است، لذا رئيس مکرر در کلمات خود مي­گويد «هو الفرد و غيره زوج ترکيبي» چه آنکه کثرت امري جز تعدد جهات و امور عدميه ملازم با وجود نمي­باشد و کثرت به کلي معرا از وحدت، وجود ندارد.

ابوحامد به گمان اينکه به بيخ کلام حکما و اعماق کائنات رسيده است مطالبي اظهار مي­کند که با کمال تأسف معلوم مي­شود در اين مسأله مطالب ابن­سينا را مس نکرده است.

گويا آداب ساکنان نظاميه (شايد مکان غير نظاميه) بر اين اصل استوار بوده است که بايد گفت همه چيز را مي­دانيم و به بيخ علم رسيده­ايم. کسي که کتاب بنام تهافت الفلاسفه مي­نويسد، بايد مطالب فلاسفه را بفهمد و تمام افکار فلاسفه، خلاصه در کلمات رئيس ابن­سينا نمي­باشد، چه آنکه در مسأله صدور واحد از کثير، جمعي مصرند که از عقل اول و دوم و سوم و...، کثرت ظاهر صادر نمي­شود، يعني در عقل واقع در قرب جوار حق آنقدر کثرتي که وافي به صدور اجسام باشد وجود ندارد و عدد ملائکه واقعه در عالم جبروت را خدا مي­داند و بس و تعديد ملائکه در ده عقل يا بيشتر، از قوه بشر خارج است و شيخ نيز در اين باب قاطعانه سخن نگفته است و صدور کثرت طوليه بعد از تنزلات کثيره منشأ عقول عرضيه و ارباب انواع است. و فيض وجود بعد از هبوط و نزول در عقول عرضيه، بر مراتب و درجات برزخيه مرور نموده و آخرين سماء برزخي نازلترين وجود اجسام نوريه برزخيه است که با يک مرتبه تنزل، در صورت بسائط مبداء تراکيب ظاهر مي­شود و عقل از نحوه وجود و چگونگي پيدايش آن بي­اطلاع است و اهل عرفان نيز. و شايد انبياء به تفاصيل و جزئيات مظاهر وجودي آگاه نباشند، علام الغيوت از اسماء مختصه حق است.

عقل به نحو کلي درک مي­کند که کثرت از وحدت حاصل مي­شود و مرتبه نازله وجود اضعف ظهور وجود و مقدمه است از براي تکامل و تحقق قوس صعود و پيدايش مواليد. و برهان فقط قائم است که بعد از فعل و انفعالات کثيره از ناحيه تراکم تجليات الهيه مواد به طرف ترکيب متمايل و به جانب مواليد منعطف مي­شود. بنابراين مرام، افلاک و نفوس فلکي و مواليد، از عقول عرضيه صادر مي­شوند، و جهت تکثر و تعدد نفوس و ابدان در اجسام، مستند به رب النوع، با وساطت عوالم مثاليه و جهت عقلاني افلاک ظل رب النوع و جسم فلک مستند به جهت مثالي افلاک به «هور قليا» معروف است و بالاخره مثال فلکي و عقل و خيال آن مستند به ارباب انواع است و عقل مبداء اجسام، نازلترين درجات عقول است که قريب الافق با نفس مي­باشد. اشراقيه و صوفيه برآنند که مبداء اجسام مادي، اجسام مثالي است.

ابن­سينا، در اين مسأله که از واحد بسيط صرف و وجود بحث مبرا از جهتي و جهتي و منزه از جهات متکثره، جز واحد صادر نشود، برهاني غير قابل خدشه همانطوري که ذکر شد، اقامت نموده است و در اعتبار کثرت در عقل اول که اولين کثرت ظاهر در دار وجود مي­باشد محق است، چه آنکه عقل «بسيط الحقيقة» به نحو اطلاق نمي­باشد، داراي وجودي بسيط است که در عين بساطت محدود و قهراً مرکب است از جهت متحصل و لامتحصل، و از ناحيه همين کثرت، وجود بعد از تنزلات توأم با کثرات متضاعفه مي­گردد. و اين اشکال يا منع بر شيخ وارد است که اين کثرت وجداناً مصحح صدور جسمانيات موجود در افلاک بنابر هيئت بطلميوسي نمي­باشد و حصول اجسام، چه فلکي که ابداعي است و چه اجسام در عالم ماده که از طريق حرکت حاصل مي­شود، از ملائکه واقع در جوار حق که جهت امکاني آنها مندک در نور غير متناهي حق و نورالانوار است صادر نمي­شود و اين نيز مبرهن است که کثرت افرادي ناشي از ماده و استعداد، از جهت فاعلي نيز مي­تواند تحقق پيدا نمايد، نظير کثرت افرادي در ملکوت مثالي و اجسام نوراني که فقط مستند است به جهات فاعليه در عقل. ابن­سينا نيز در اينکه حتماً عقل اول از ناحيه جهات متکثره منشأ اجسام فلکي توأم با نفوس داراي تعقل و تخيل مي­باشد، جازم نيست و شايد در مواردي به تمحمج افتاده است و کفاه شأناً.

مقصود آنکه کثرت از عوارض حقيقت وحدت و منبعث از وحدت است و کثرت در همه جا به تبع وحدت تحقق دارد. و اين نکته چنان بر صاحب تهافت پوشيده است که از نهايت حيرت دچار پريشان­گوئي شده ولي بعد از نجات از علم کلام آنچناني که قسمتي از آن را به صورت «لجام العوام» درآورده است. و حال آنکه بشر غيرمعصوم بدون «لجام» قدري شلوغي بار مي­آورد. و اگر عقل مقهور احساسات نگردد، خود عقال و «لجام» است. و نفس بعد از بلوغ به مقام عقل بالفعل خصوصاً در مقام رسيدن به مرتبه خلاقيت نسبت به صور ادراکيه محضه معرا از ماده و مقدار و حصول ملکه درک کليات و حقايق سعي در ديار حقايق ارساليه از قواطن جبروت ، به عالم انوار محضه پيوسته است. و حصول ملکه اتصال به عالم انوار به شرط عدم آلودگي نفس به تبعات ملکات و خلقيات خاص مرتبه نازله نفس از عوامل بهيمي و شيطاني وعبور از تبعات نفس اماره، و تخلق به اخلاق اولياء و بلوغ به مقام نفس مطمئنه، به صريح ذات و تماميت هويت مظهر تجليات خاصه الهيه و عنايت ربانيه مي­گردد و اتصال به جبروت براي روح از «حال» به «مقام» تبديل مي­شود.

نفس مطمئنه نفسي را گويند که استعداد ذاتي و قوه کمال آن به تمام هويت بالفعل شود، و حالت منتظره در کتاب استعدادش باقي نماند و خطاب «ارجعي» را به صريح ذات اجابت گويد. نفس مطمئنه را به نفس بالغ به «مقام السکينه» و نفس بالغ به اعلي درجات از کمال که مطلقاً در آن جهت اضطراب و عدم آرامش وجود نداشته باشد و مطلوب و مقصود و مورد عنايت خالصه حق واقع شود که رجوع به حق با سخط و عدم رضاي حق سازگار نباشد و دخول در باب رضا جز با رضا به قضاء الهي و تحقق به عبوديت خاصه تحقق نيابد، تعبير کرده­اند.

در کتاب عقل و جهل کافي تأليف شيخنا الاقدم الکليني از جمله مقامات شريفه عقل يعني اول صادر از حق رضا بقضاء الله و ترک شکايت از مقدرات است «بل رضا من اعلي مقامات المقربين، لانه الثمرة المحبة، فيجب علي کل مؤمن ان يرضي بقضاء الله في کل ما قضي و قدره. قال الله تعالي: رضي الله عنهم و رضوا عنه (مائده/ 119) و قال: و مساکن طيبة في جنات عدن و رضوان من الله اکبر (توبه/ 72) فقد رفع الله الرضا فوق جنات عدن، کما وقع ذکره فوق الصلوة... فرضوان الله رب الجنة اعلي من الجنة بل هي غاية سکان الجنان».

(شرح اصول کافي صدر الحکما و العرفاء)

مرتبه ادناي رضا، همان حاصل فرموده «رضينا بالله رباً وبالاسلام ديناً و بمحمد (ص) نبياً و رسولاً» مي­باشد که صاحب منازل از آن به «قطب رحي الاسلام و هو يطهر من الشرک الاکبر» تعبير نموده است و درجه اعلاي رضا، الرضا برضي الله مي­باشد که حق از ناحيه تجلي خاص اين مرتبه، صفات خود را جانشين صفات عبد نموده و در نتيجه اراده و رضا و سخط عبد سالک مبدل به اراده و رضا و سخط الهي گرديده. به اين معنا که عبد «لا يري لنفسه رضاً و نفعاً و ضرٌاً» بلکه اراده خود را مندک و فاني در اراده مطلقه حق مي­بيند به نحوي که اگر حق او را در نار بخواهد، بين جنت و نار تميز نمي­دهد و نار را اختيار نمايد «پسندد آنچه جانان مي­پسندد» کما اشار الي هذا المقام علي و ابنائه، عليه و عليهم السلام، في موارد متعدده و اين مقام اختصاص به ارباب محبت خالصه و مجذوبان و محبوبان حق دارد و از خواص ولايت کليه است.

اعتذار

برخي از مباحثي که در اين مقالات عنوان شده است از مسائل غامضه و عويصه به شمار مي­رود، لذا به تکرار بعضي از آن مبادرت شد. در طي اين مقاله با تعبير ديگر در اطراف بحث از صادر اول که در روايات عامه و خاصه نيز از آن به عبارات مختلف تعبير شده است، بحث مي­شود.

اشکالات و نيز مناقشاتي را که ابو­حامد­ غزالي حول اين مسأله و مسائل ديگر ذکر کرده است، علماي اشعري بعد از او با تعبيري ديگر، همان مناقشات را عنوان کرده­اند. لذا بعد از نقل مطلب او از ديگران نيز مطالبي نقل خواهد شد. بارها عرض شد که مناقشات يا شبهاتي که حول مباحث مهم الهي از قبيل اثبات واجب و وحدت حقيقت حق و صفات حق و نحوه صدور کثرت از مبدأ وجود و مسأله علم حق قبل از کثرت، ذکر شده است، در حقيقت در مقام دفاع از مباني و اساس و قواعد مقرر در کتب مشايخ متکلمان اشاعره به عمل آمد، و ربطي به شريعت اسلام ندارد و اين مرض خانمان­سوز در کتب فرق مختلف وجود دارد و هر صاحب منصب علمي در دوران علم کلام طريق خود را حق و ديگر طرق را باطل دانسته است که «وللناس فيما يعشقوق مذاهب».

مسأله صدور کثير از واحد به وحدت حقه حقيقيه اطلاقيه و بسيط از جميع جهات، از امهات مباحث الهي است و تصور واحد حقيقي و بسيط الحقيقه که از آن به وجود صرف و واجب من جميع الجهات و تمام حقيقت واجب، و نورالانوار در مشرب حکمت اشراق و به حقيقت وجود و احديت ذاتيه و غيب الغيوب و عنقاء مغرب بنابر مشرب عرفا و احدي الذات و احدي المعني بنا به روايات اهل بيت (ع) تعبير مي­شود، از غوامض مباحث الهي است و هر کس در قاعده الواحد اظهار شک نموده است تصور درستي از وحدت حق ندارد و يا العياذ بالله حق تعالي را واحد حقيقي نمي­داند و کثرت واقعي در مبدأ فياض قائل است، مثل اتباع شيخ اشعري از قبيل ابوحامد در تهافت و خطيب رازي و محمد شهرستاني در آثار خود.

اشاعره ذوات ممکنات را مستقل دانسته و فعل صادر از ممکنات را (بدون واسطه و بدون تعلق مناسبت بين آثار و مبادي آثار) يکسره مستند به حق مي­دانند و به اراده جزافيه قائل هستند، ابوحامد غزالي بعد از گرايش به عرفان به اين مسلک (جبر در افعال) سخت پايبند است. ما در مباحث آينده، عبارات تهافت را مورد دقت و مناقشه قرار مي­دهيم و از کتاب احياء ­علوم­الدين نيز مطالبي نقل مي­کنيم. قبل از نقل چند مطلب از اثولوجيا، براي به دست آمدن زمينه بحث به نقل کلامي از صدرالحکما مبادرت مي­شود.

سخني از صدرالمتألهين در علم خدا به اشياء پيش از کثرت

قال افضل المحققين و شيخ العرفاء الکاملين صدر المتألهين في بيان کيفية علمه تعالي بالشياء قبل الکثرة علي سبيل التفصيل:

«و من الامور الواجبة ادراکها و تحقيقها لمن اراد ان يکون رجلاً عارفاً بالحکمة الالهية ان يعلم، ان للموجودات مراتب في الموجودية، و للوجود نشئات متفاوتة، بعضها اتم و اشرف و بعضها انقص و اخس (کالنشأة الالهية و العقلية و النفسية) و لکل نشأة احکام و لوازم تناسب تلک النشاة. و يعلم ايضاً، ان النشاة الوجودية کلما کانت ارفع و اعلي، کانت الوجودات فيها الي الوحدة و الجميعة اقرب، و کلما کانت انزل و اضعف، کانت الي التکثر و الفرقة و التضاد اميل، فاکثر المهيات المتضادة في هذا العام الطبيعي غير متضادة في العالم النفساني، کالسواد و البياض و الحرارة و البرودة، فان کل طرفين من هذا الاطراف متضادان في هذا الوجود الطبيعي غير مجتمعين في جسم واحد لقصورهما عن الجمعية و قصور الجسم الطبيعي عن قبولهما معاًفي زمان واحد، و هما معاًموجودان في خيال واحد. و کذا المختلفات في عالم النفس متفقة الوجود في عالم العقل».

نقل گفتاري چند از اثولوجيا در نحوه تحقق کثرات بوجود جمعي عقلي

شيخ يوناني، افلوطين که در مباحث ربوبيات بنابر آنچه که از قدماي حکما در دسترس ماست- در بين آنان بي­نظير و يا داراي مزاياي خاص است و کلمات او بعد از قرون متمادي مانند الماس مي­درخشد، در مقام تقرير اين عويصه که حقايق متفرق در برزخ و مثال و عالم شهادت به وجودي جمعي مناسب با عالم دهر، در وجود ملکوتي به نحو وحدت و جمعيت موجود است گويد: «ان الانسان الحسي صنم للانسان العقلي. و الانسان العقلي روحاني و جميع اعضائه روحانية. ليس موضع العين فيه غير موضع اليد و لاموضع الأعضاء کلها مختلفة».

در مقام غيب نفس، علم و اراده و قدرت و سمع و بصر و کلام و حيات، به وجودي جمعي موجودند و اعضاء متفرق در مرتبه نازله انسان از قبيل چشم و گوش و يد و رجل، مثلاً به وجودي مناسب با مقام وحدت و جمعيت در نفس تحقق دارد. نفس در مقام تعين به تعقل و مرتبه تروحن تام از مقدار و ماده، به چشم عقلي مي­بيند و به سمع عقلاني مي­شنود و به شم عقلي مي­بويد و به ذوق عقلي مي­چشد و ان سئلت الحق به نمو عقلي رشد مي کند، چه آنکه غذاي نفس، علوم و ادراکات عقلي و رشد آن نيز رشد معنوي است، لذا قبلة الانبياء و الاولياء ، مي­فرمايد: «روحوا نفوسکم ببديع الحکمة لانها (فانها) تکل کما تکل الابدان».

در عالم عقل قواي مادي افراد انسان مثلاً به وجودي عقلاني موجود است و موضع رجل و يد و عين و سمع، واحد است. در آنجا مشک و رائحه آن واحد است. متفرقات در عالم ماده، مجتمعات در عالم دهرند. نفس انساني در غيب ذات خود، حديث نفس مي­کند و به سمع عقلي کلام غيبي خود را مي­شنود و به تکلم ذاتي صور مستجن در غيب ذات خود را در مرتبه تفصيل ظاهر مي­کند و هکذا...

بحث ما در اين بود که در مخلوق اول که از آن به حقيقت محمديه و يا آدم اول و قلم و روح کلي و... تعبير شده است، همه حقايق ملک و ملکوت به وجودي جبروتي موجودند و اين حقيقت به اعتبار جمعيت نسبت به ملائکه جبروت و ملائکه موجود در عوالم برزخي و مادي بلکه کليه حقايق نازله به وساطت عقل، قضاء الهي است و نسبت به تعين ثاني قدر است، کما اينکه مرتبه واحديت اولين طلوع اشياء از غيب وجود به وجود قدري، مسبوق به قضاء الهي و مرتبه احديت است و اشياء به وجودي جمعي در آن مشهد، مشهود حق و اولين مرتبه قضا و ام­الکتاب مي­باشد.

حقايق در آن مقام، به علمي در نهايت انکشاف بدون جهل مشهود حق و حق به منزله مرآت مبدأ انکشاف همه حقايق است و هر انکشاف و ظهوري، ظل آن مقام محسوب مي­شود.

عقل، جامع جميع تعينات و مشتمل بر جميع کثرات است به وجودي واحد به وحدت اطلاقي و در علم حضوري غير صوري، علم واحد، مشتمل است بر معلومات متکثر به وجودي فارد، در بردارد «علم بما کان و ما هو کائن و ما يکون من الازل الي الأبد» را از اين حقيقت ختم نبوت و ولايت محمد مصطفي صلي­الله­عليه و علي­اولاده با تلويح و اشاره و با عبارتي کوتاه و رسا در وصف اين ملک روحاني که اولين جلوه آن حضرت در مقام تعين خلقي است فرمود «له رؤس بعد رؤس الخلايق» و در اين ام­الکتاب و کتاب مبين، اسماء همه خلايق من الاولين و الآخرين مکتوب است، نه از سنخ کتابت در قرطاس و عجب آنکه در کلام شيخ يوناني به زبان حکمت نه به زبان ولايت، اين گوهر تابناک تا حدي که عقل انسان متفکر و متضلع در الهيات توانائي دارد، معرفي شده است، از اين قرار: «و اما العقل فان الفضائل فيه جميعاً دائماً لا حيناً موجودة و حيناً غير موجودة، بل فيه ابداً. و هي و ان کانت دائمة فانها فيه مستفادة (اي مفاضة من الحق) من أجل ان العقل انما يفيدها من العلة الأولي، و اما العلة الاولي فان الفضائل فيها بنوع اعلي.» چه آنکه فضائل متحقق در صادر نخست ظل کمالات جمعي الهي است.

حقايق موجود در عوالم طولي و عرضي در ذات حق مکشوف تر و مشهود تر است و مشهود و معلوم در آن مقام از نهايت قوت و تماميت قابل وصف نيست و به علم به وجه، عقل آن را مي­داند و صفات کماليه حق به تحققي منزه از ادراک و وصف، به وجودي واحد متحد با ذات است و تماميت و کمال وجودي آن حد و نهايت ندارد و به وصف درنمي­آيد «و لا يحيطون به علماً و عنت الوجوه...» (طه/ 110 و 111) و با عبارات و اشارات همين اندازه بايد گفت که حقايق در مشهد علم ربوبي به علمي واجب و شهودي که به بالاتر از آن نمي­توان توصيف کرد موجود است و او خود را مي­شناسد و تنزيه و توحيد و توصيف آن حقيقت اختصاص به خود او دارد و اگر ما را امر به تنزيه و تسبيح و تحميد نفرموده بود، آن هم به لسان انبياء، بايد خاموش بوديم که «خاموشي از ثناي تو حد ثناي تست.»

سيد الساجدين و امام العالمين به ساحت قدس ربوبي عرض کرد: «الهي لولا الواجب من قبول امرک، لنزهتک من ذکري اياک، علي ان ذکري لک بقدري لا بقدرک... و من اعظم النعم علينا جريان ذکرک علي الستنا واذنک لنا بدعائک» عبادات و ادعيه مقدمه است از براي تحقق به مقام عبوديت که «ما فقدها في العبودية وجدها في الربوبية» نيل به تحقق و تمحض به مقام عبوديت صرفاً اختصاص به اهل­الله يا آل­الله دارد، و قبائي است که به قامت هر کس ندوخته­اند.

حقايق مفاض يا متنزل در صادر نخست و عقل اول، مبرا از تجزيه و تقدر و منزه از زمان و مکان و جهات است و موجود ابداعي عقلاني به خصوص صادر اول آنچه بر آن افاضه شده است ازلي و ابدي است و اين ملک روحاني حالت منتظره و کمالات ثانيه ندارد و «له مقام معلوم» و نوع آن منحصر به فرد است و به آن نور محمدي و جلوه علوي نيز اطلاق شده است و آنچه بر ملک و ملکوت افاضه مي­شود من لازل الي الأبد از طريق اين حقيقت بسيطه به موجودات مي­رسد که از وجوه خلاقيت حق محسوب مي­شود و چون واسطه ترقيم نقوش امکانيه است به آن وجود بيهمال قلم نيز اطلاق شده و مورد خطاب تکويني «أدبروا قبل» قرار گرفته است و به معراج ترکيبي در همه اشياء ظاهر، بلکه متجلي و متنزل است، بدون تجافي از مقام جبروتي خود، و بعد از ظهور در مظاهر خلقي به معراج تحليلي به اصل اول خود پيوندد و مفتاح خزائن غيب در قوس نزول و مفتاح و وسيله رجوع خلق به حق در قوس صعود است و له الشفاعة التامة و انجبار النقائص بالکامل بعد من اقسام الشفاعة و ان لنبينا (ص) شفاعة مقبولة باتفاق جميع المسلمين.

شيخ يوناني (رحمة الله عليه) در اول ميمردهم از اثولوجيا گفته است: «ان الواحد المحض هو علة الأشياء کلها و ليس کشيء من الأشياء، بل هو بدو الشيء و ليس هو الأشياء بل الأشياء کلها منه (فيه خ ل) و ليس هو شيء من الأشياء، و ذلک ان الأشياء کلها انما انبجست منه و به ثباتها و قوامها و اليه مرجعها».

در کافي و توحيد صدوق در باب جواز اطلاق الشيء عليه تعالي، مکرر اهل بيت عليهم­السلام، مي­فرمايند «شيء لا کالأشياء» و در اين عبارت سعي فرموده­اند که اصحاب در ورطه تشبيه و تعطيل گرفتار نشوند و جمله «يخرجه عن الحدين، حد التعطيل و حد التشبيه» کثير­الدور بر لسان مبارک ارباب عصمت است. کريمه «و هو معکم اينما کنتم» صريح در معيت قيوميه حق است و «الا الي الله تصير الامور و اليه الرجعي» دلالت بر ظهور اشياء از حق و رجوع اشياء‌ به او است و علت فاعلي و غائي، مبدأ المبادي و غايت الغايات است.

شرح کلامي از اثولوجيا

قال في اوائل الميمر المذکور: «فان قال قائل: کيف يمکن ان يکون الأشياء من الواحد المحض و الواحد المبسوط الذي ليس فيه ثنوية و لا کثرة بجهة من الجهات؟ قلنا: لأنه واحد محض مبسوط ليس فيه شيء من الأشياء، فلما کان واحداً محضاً انبجست منه الأشياء کلها. و ذلک انه لما لم يکن هوية، انبجست منه الهويات». يعني آن حقيقت بيهمال از نهايت وحدت مبدأ کثرات است و سر مبدئيت کثرت را در واحد محض توان يافت وچون حق وجود صرف است، هويت ماهوي ندارد، لذا خلاق است و ممکنات مفيض وجود نيستند.

شيخ يوناني برخلاف غزالي در تهافت و خطيب رازي در همه جا و محمد شهرستاني در آثار خود، حق را واحد بسيط حقيقي مي­داند و در مقام رفع حيرت از کساني که مبهوت مانده­اند از اين اصول مهم که واحد بسيط حقيقي مبرا و منزه از کثرت به چه نحو مبدأ کثرات متضاعفه در سلسله وجودات است، مي­فرمايد: حل مشکل را بايد در بساطت ذاتي حق جستجو نمود، چون واحد است به وحدت حقه حقيقيه اطلاقيه و مشتمل است بر علم به کليه اشياء در عين وحدت ذات، مبدأ ظهور کثرات است. و فتح باب کثرات و واسطه ظهور خيرات و برکات عقل است که با حفظ بساطت وجودي مشتمل است بر کثرت، کثرتي که بعد از تحقيق در هويت عقل بيان خواهد شد و غزالي چون حق را واحدحقيقي نمي­داند، از کلام رئيس و معلم که حق را بسيط الحقيقة مي­دانند، سرسام گرفته و عنان قلم را رها نموده است.

صاحب اثولوجيا صريحاً ماهيت را از حق نفي و تصريح کرد که چون حق از سنخ ماهيات نيست، مبدأ ظهور کثرات است و متصف به وحدت حقه حقيقيه مشتمل بر کافه اسماء حسني و صفات عليا از نهايت تماميت و صمديت، منشأ فيضان وجود است و اسم «الفياض» از اسماء مبارکه الهيه است.

کتاب و سنت و لويه تصريحاً و تلويحاً مملو است از آنچه که ذکر شد و اشاعره و معتزله به واسطه اخذ به مشهورات و ظنون، در مباحثي که قطع حجت است، برخلاف کتاب و سنت صريحاً در حق کثرت قائلند و يا نفي صفات کماليه از حق نموده­اند و احاطه قيوميه حق «و هو معکم» و معيت قيوميه را حمل بر معيت علمي نموده­اند و در خلق اعمال نيز دچار آن همه زلات شده­اند، نه از عقل صريح مدد گرفته­اند و قهراً با ابتلاء به اوهامشان، کتاب و سنت نيز نفعي به حال آنها نداشت و روايات شيعه در مبدأ و صفات کماليه و وحدت حقه حق و نحوه معيت حق با اشياء و مسأله خلق اعمال و ديگر عويصات در نقطه مقابل فرق متکلمين از عامه قرار دارد، آن جماعت به جاي تفکر، طايفه اثناعشريه را متهم به پيروي از حکما کرده­اند و زحمت مراجعه به جوامع شيعه را هم به خود نداده­اند و قرون متمادي مصداق بالاتفاق «ذرهم في خوضهم يلعبون» گرديدند.

ما در مقام تحقيق در اصول و ارکان عقايد به روايات وارد از طريق خودمان در مطاوي تحقيق مطالب بر سبيل برهان و عقل بحث خواهيم کرد تا به خوبي کالنار علي المنار و کالشمس في رابعة النار واضح شود که مباني حکما و تحقيقات آنها موجب نمي­شود که کسي گمان کند، معارف صاحبان ولايت کليه برتري خود را حفظ ننمايد و مباني حکما موجب تصغر سنت ولويه نمي­شود.

پر فرق است بين مسائل عقل نظري خالي از شوائب اوهام ارباب جدال و مشاغبات و تهافتات و الصراعات الکلامية با مسائل جدلي و مشاغبي و وهمي آنها، و نيز فرق واضح است بين مدرکات عقل ورزيده و مشاهدات ارباب عصمت که مستکفي بالذات و بي­نياز از علوم بشريه و معلم بشري­اند با مدرکات بشر عادي، گرچه در اوج علم باشد، چه رسد به اهل وهم و جدال.

شرح کلامي ديگر از اثولوجيا در تحقيق صدور کثير از واحد

قال الشيخ البارغ اليوناني «واقول واختصر القول، انه لما لم يکن شيئاً من الاشياء،رأيت الاشياء کلها منه، غير انه و ان کانت الأشياء کلها انما انبجست منه، فان الهوية الأولي اعني به هوية العقل هي التي انبجست منه اولاً بغير وسط، ثم انبجست منه جميع هويات الأشياء التي في عالم الاعلي و العالم الاسفل بتوسط هوية العقل و العالم العقلي...» الي ان ساق الکلام بقوله: «ان الواحد الحق الذي هو فوق التمام لما ابدع الشيء التام، التفت ذلک التام الي مبدعه و القي بصره عليه، امتلأ منه نوراً و بهاءاً فصار عقلاً...»

مقصود آنکه اول ما صدر از آنجا که واسطه در فيض و اشرف کائنات است، جامع جميع نشئات وجودي مي­باشد، به نحو اعلي و اتم از آنجا که متقوم به حق و نحوه وجود آن وجودي فقري است، فعل او فعل حق و اراده او، اراده حق و لا يشاء الا ما يشاء الله و بأمره يفعل، به اعتبار مقام باطن ولايت کليه. همين عقل که از آن به نور محمدي تعبير مي­شود، اول موجودي است که با آن حضرت بيعت کرد، چه آنکه مقام ولايت کليه يا نبوت تعريفيه آن حضرت، وجود منبسط و مشيت فعليه و نفس رحماني است و ما وقعت تحت ذل کلمه «کن» الوجوديه، بلکه او عليه­السلام، نفس کلمه کن وجوديه است و ورثه احوال و مقامات و علوم او، در اين مقام متحدند به تحققي واحد.

عقل اول، اول تعيني است که هويت ساريه و وجود منبسط و کلمه کن وجوديه به خود مي­گيرد. ما چه صادر اول را مشيت فعليه و چه عقل اول بدانيم (بنابر اختلافات مشارب) صادر اول همان اسم النور مبدأ ظهور انوار است و حق به اسم نور يا اسم ظاهر و يا اسم رحمان، مبدأ ظهور اشياء است. و در اصول کافي (ج 1) از مقام ولايت کليه به نور سماوات و ارض، تعبير شده است و العياذ بالله جهت ظلمت در آن وجود ندارد، اگر چه در کلام برخي از مسالک تفوه به جهت ظلمت شده بدون آنکه معناي حقيقت محمديه را بفهمند و بين حقيقت محمديه و نبوت تعريفي و بين ظهور آن حقيقت در عالم ملک و متحقق به وجود جزئي شخصي صاحب نبوت تشريعي و متعين به ختميت ولايت و نبوت در قوس صعود، تمايز بفهمند، که فهم آن نهايت ادراک عقل نظري است، با استمداد از انوار ولايت به شرط داشتن ذوق سليم و طبع مستقيم مي­توان تا اندازه­­اي که بنيه عقل توانائي دارد آن را به علم به وجه درک کرد.

آنچه ذکر شد، مختصري بود از آنچه در کلمات ارباب تحقيق از قدما ديده مي شود، کلماتي که از حيث قوت و متانت حيرت­آور است، لذا جمعي گوهرشناس از محققان اسلام، معتقد شده­اند که قدماي يونان اين سنخ کلمات را از انبياء گرفته­اند. و آنها از طريق معرفت نفس (نه نفس مظلم مادي و شبح مکمم چناني) به معرفت رب به اندازه­اي که در خور استعداد آنها بود رسيده­اند.

در مصباح الشريعة از مولاي ارباب عرفان (عليه­السلام) منقول است: اطلبوا العلم و لو بالصين و هو معرفة النفس، من عرف نفسه فقد عرف به.

و قيل: کان مکتوبا علي بعض الهيا کل المشيدة في قديم الزمان: «ما نزل من السماء کتاب الاوفيه: يا انسان، اعرف نفسک ، تعرف ربک».

رئيس ابن­سينا گفته است: «ان الاوائل کانوا مکلفين بالخوض في معرفة النفس، لوحي مهبط عليهم ببعض الهيا کل الالهية يقول: يا انسان اعرف نفسک، تعرف ربک».

معرفت نفس بعد از ترقي نفس از مقام عقل به مقام قلب و ورود در ابواب مکاشفه يا مشاهده، با معرفت ماسوي الله توام مي­شود و از اخبار قدماي از حکما مي­توان فهميد که آنها به فناي علمي دست يافته­اند و از اخبارات اهل معرفت مي­توان فهميد که درجه و مقام آنان در چه حد است. و برخي (از جمله شيخ اشراق) بين فناي علمي و عيني فرق نگذاشته­اند.

قدما از هبوط نفوس انساني نيز سخن گفته­اند و در مقام بيان کثيري از حقايق به رمز يا شبه رمز مطالبي عالي تقرير کرده­اند.

نقل و تأييد

شيخ يوناني در اوائل ميمر اول از اثولوجيا گفته است: «فاما انباذ قلس فقال: ان الا نفس انما کانت في المکان العالي الشريف، فلما اخطات سقطت الي هذا العالم و انما صارت الي هذا العالم فراراً من سخط الله تعالي، لانه لما انحدر (انها لما انحدرت) الي هذا العالم صارغياثاً للانفس التي قد اختلطت عقولها (عقولنا خ ل) فصار کالانسان المجنون نادي الناس بأعلي صوت و امرهم ان يرفضوا هذا العالم و يصيروا الي عالمهم الاول الشريف و ان يستغفروا الله عز و جل کثيراً لينالوا بذلک الرحمة و النعمة التي کانوا فيها».

شرحي از موجوديت پيشين ارواح و هبوط و صعود آنها

اقول: يظهر من هذه الکلمات ان للارواح و النفوس کينونة سابقة علي هذا العالم، مناسبة للعالم الارواح و العقول الجبروتية و العالم القضاء و القدر فان ساعدتها التوفيقات الالهية و صارت کاملة في­العلم والعمل تصعد الي العالم الربوبي و الشاهد علي ذلک ما رواه الصدوق في کتاب التوحيد: «ان روح المومن لا شد اتصالاً بروح الله من اتصال شعاع الشمس بها».

شيخ يوناني در اوائل ميمر اول (جلد 3 منتخبات با تصحيح و تطبيق نگارنده اين سطور، ص 37- 39) گفته است: «قال افلاطون ان اطلاق النفس من و ثاقها انما هو خروجها من مقار هذا العالم و الترقي الي عالمها العقلي» و يؤيده ما نقله و رواه شيخنا الصدوق في کتاب الاعتقادات: «ان الارواح في الدنيا غريبة و في الابدان مسجونة».

افلوطين از کتاب «فاذن» نقل کرده است: «ان علة هبوط النفس الي هذا العالم هو سقوط ريشها فاذا ارتاشت ارتقت الي عالمها». سقوط پرها عبارت از تنزل و هبوط از ملکوت است که به آن ادبار و نيز اقبال اطلاق شده است. نفوس قبل از ظهور در نشأت ماده و عالم قوا و استعدادات به وجود خاص خود وجود ندارد بلکه به وجود قدري يا قضائي در جهات فاعليه ارواح و عقول جبروتي به کينونت عقلاني و در عالم برزخ به وجود برزخي که از آن به جهت فاعليه متحقق در عالم جبروت يا برزخ تعبير کرده­اند تحقق دارند، و وجود خاص نفوس عبارت است از تحقق در عالم ماده و لا يبعد ان يکون سقوط الريش رمزاً عما فيها مما بالقوة و الارتياش رمزاو تلويح و ايماء عن خروجها من القوة الي الفعل و بعد استکمالها بالعقل النظري و العملي يرجع الي جوار رحمة الله.

نفس داراي دو جناح است که به عقل نظري و عملي مي­توان تعبير کرد: «اليه يصعد الکلم الطيب و العمل الصالح يرفعه» (10/ فاطر) و ملاي رومي گفته است:


  • پـر و بـال ما کمند عشق اوست مو کشانش مي­کشد در کوي دوست

  • مو کشانش مي­کشد در کوي دوست مو کشانش مي­کشد در کوي دوست

در کتاب شريف قرآن و احاديث نيز به نحو رمز از معصيت آدم و خروج آن از بهشت (جنت نزولي)، تعبير شده است که:


  • سخن سر بسته گفتي با حريفان خـدايـا زيـن مـعـمـا پـرده بـردار

  • خـدايـا زيـن مـعـمـا پـرده بـردار خـدايـا زيـن مـعـمـا پـرده بـردار

و در بعضي از آيات کريمه که سخن از سجده آدم و تمرد شيطان به ميان آمده است، لسان آيات، لسان دهري است و امر تکويني هبوط را از جنت نزولي همه آدميان امتثال کرده­اند «و قلنا اهبطوا بعضکم لبعض عدو» (36/ بقره) و اگر آدم خلق نمي­شد، عالم مادي بي­معنا بود و اين مسأله غامض­ترين مطلب در آيات قرآنيه است، از براي کسي که بخواهد بفهمد و اين مهم را با حفظ قواعد عقلي و مسائل علمي زيست شناسي (البته از سنخ مسلم آن) مورد تحقيق قرار دهد. انسانها دوران طويلي را در صورت آدمهاي ابتدائي چه بسا انسانهاي بالقوه و حيوانات بالفعل، پشت سر گذاشته­اند، تا به تدريج با صبر و تأني به طرف مدنيت رفته و با تهيه وسائل ابتدائي دفاعي مدتها نسل خود را حفظ و با ظهور عقل کامن در نهاد خود، ده­نشين و شهرنشين شده­اند. و آنچنان ترقي نموده­اند که وارد عرصه فضا شده و با دانش، طبيعت را تسخير و شايد در آينده در کرات ديگر نسل انساني را منتقل نمايند.

در کتب کلامي غير تحقيقي اين سخن پيش آمده است که انسان مقدم بر نطفه است يا نطفه مقدم بر انسان و تخم مرغ مقدم بر مرغ و يا مرغ مقدم بر تخم مرغ خلق شده است. و اين کلام در کليه اشجار و گياهان دريائي (که نود درصد اکسيژن منشأ حيات را تهيه و فقط ده درصد آن را جنگلها و درختان و اشجار غير جنگلي تأمين مي­کند) جاري است.

محمد شهرستاني که مانند همه اشاعره قائل به حفظ اصول و قواعد نيستند و با اراده جزافيه همه مشکلات را حل شده مي­دانند، در «المصارع» اين توقف را، توقف دوري پنداشته و براي رفع آن گويد: «ابتدأ بخلق اکمل.» محقق طوسي فرموده است: «احسنت يا علامه في ما يسأل عنه العوام و الصبيان فانه ليس بدورههنا الا في اللفظ و قد اشتبه علي المصارع الدور بالتسلسل...»

بنا به زعم مصارع بايد کاملترين اشجار و حيوانات و انسانها در بدو خلقت به وجود آمده باشند. معدن بر نبات و حيوان بر انسان در خلقت مقدم است و طبيعت بعد از استيفاي جميع درجات اخس وارد مام اشرف مي­شود و فيض حق بعد از مرور در عنصريات و سوق بسائط اوليه به جانب ترکيب و طي درجات جمادي و نباتي و حيواني به عالم انساني مي­رسد. و بالاخره در قوس نزول از مبدأ وجود، فيض طالع و بعد از تنزلات متعدده به آخرين مرتبه نزول که از آن در کريمه مبارکه به: «اسفل السافلين»، تعبير شده است مي­رسد و در قوس صعودي از قوه وجود شروع و بالاخره در صورت و هيکل انسان کامل به اصل خود پيوندد که «الا والي ربک المنتهي.»

از آنچه ذکر شد در احاديث عقل و جهل، تعبير به «اول ما خلق الله العقل و قال له اقبل فاقبل» و در مواردي «ثم قال له ادبر فأدبر، فبعزتي و جلالي ما خلقت خلقاً اعظم منک، بک اعطي، و بک آخذ، و بک اثيب و بک اعاقب» شده است. در همان کافي از عقل به «اول خلق من الروحانين» تعبير شده است و روح نيز در احاديث اعظم از حوامل عرش و سدنه علم مي­باشد. و اين حقيقت چون نقطه سيال، هبوط و نزول و عروج و صعود دارد و به اعتبار ظهور سر اوليت و آخريت در اين جوهر نوراني ظاهر مي­شود.

سخني در فناي علمي و وجودي و درجات عروج

اين کلام و اين بحث محتاج به تحقيقي تفصيلي است و متضمن دقائقي است که در احاديث معراج به آن تصريح و تلويح و اشاره شده است و عروج آن به صلوة الهي محمدي ختم مي­شود که قلم از تحرير برخي نکات عاجز و گوشها از شنيدن آن متحير مي­شود و در اين مقام، که سدرة­المنتهي و باب جنت ذات است، غيب وجود بر اکمل کائنات گشوده شد و با اندک توجهي به کثرت، تنزل که لازمه قبول حقيقت قرآن است تحقق يافت و خاتم الانبياء و الاولياء آيات قرآنيه را از قائل آن به وجودي جمعي و الهي شنيد. ارباب تحقيق از قلب محمدي بالغ به مقام روح و سر خفي و اخفي، تعبير به «ليلة القدر» نمودند و ليلة­القدر همان بنيه احدي احمدي و محمدي است کما صرح به الشيخ في­الفتوحات و عبدالرزاق کاشي في تأويلاته و نعم ماقيل.


  • در اين مـشهد که انـوار تجلاست سخن دارم ولي ناگفته اولي است

  • سخن دارم ولي ناگفته اولي است سخن دارم ولي ناگفته اولي است

محققان از قدماي يونان بر طبق افادات و اخبارات خود به فناي علمي نائل آمده‌اند، ولي از گفتار آنها فناي عيني خاص محمديين (عليه و عليهم­السلام) اگر چه مرتبه نازل آن باشد ديده نمي­شود.

جمعي از علما از جمله صدر الحکما و قاضي­ سعيد­قمي و ملا­محمد­باقر مجلسي (عليهم­الرحمة) معتقدند که قدماي يونان مطالب خود را از انبيا گرفته­اند. صحت و سقم اين قول بسته است به دلائل متقن تاريخي يا وجود شواهد در کلمات آنها. قدماي يونان بنابر دليل مسلم مطالب خود را در صورت رمز و خطابيات بيان کرده­اند و متأخران آن مطالب را به صورت کتاب و منطبق با برهان درآورده­اند.

افلوطين در اثولوجيا گفته است: «اني ربما خلوت بنفسي و خلعت بدني جانباً و صرت کأني جوهر مجرد بلا بدني فاکون داخلاً في ذاتي راجعاً اليها خارجاً من سائر الاشياء سوائي فاکون العالم و المعلوم و العلم جميعاً، فأري في ذاتي من الحسن و البهاء و الضياء و ما ابقي له متعجباً. فاعلم اني جزء من عالم الشريف الالهي ذوحياة فعالة، فلما ايقنت بذلک ترقينابذاتي من ذلک العالم الي العالم الالهي فصرت کأني موضوع فأکون فوق العالم العقلي، فأري کاني واقف في ذلک الموقف الشريف، فأري کاني واقف في ذلک الموقف الشريف، فاري هناک من النور و البهاء ما لا تقدر الالسن علي صفته و لا تعيه الاسماع، فاذاً استغر قني ذلک النور و البهاء و لم اقوعلي احتماله، هبطت الي عالم الفکرة...»

نفوس کامله در علم که نهايت سعي آنها ارتقاء به ملکوت و اتصال به نفوس کامله و ارواح عاليه از ملائکه است، اگر از موجبات آلودگي نفس پرهيز نمايند و به خداوند ملتجي شوند و استعداد عروج در آنها کامن باشد، قهراً به عالم انوار مي­پيوندد، چنانکه شيخ يوناني از حالت و جدان خود حکايت نمايد که «لما اطلت الفکرة و اجلت الراي و صرت کالمبهوت . ذکرت عند ذلک أخي ارقليطوس فانه أمر بالطلب و البحث عن جوهر النفس الشريفة و الحرص علي الصعود الي ذلک العالم.»

نفوس کامله و ملائکه دائماً براي سکنه ناسوت از انسانهاي شريف دعا و طلب آمرزش مي­کنند و در احاديث و در کتاب آسماني ما به آنچه ذکر شد تصريح شده است و ملائکه «يستغفرون للذين آمنوا».

اين قسم مطالب در کتاب و سنت خود ما به نحوي اعلي و اتم موجود است و اولياي معصومين به مقام فناي وجودي رسيده­اند و لسان آنها دائماً به: «رأيت ربي بربي و رأيت ربي بعين قلبي و ما کنت اعبد رباً لم اره» مترنم است. ما از وصف حال و اخبارات ائمه (عليهم السلام) به خوبي مي­فهميم (البته از روي موازين) در چه مقام از مقامات عاليه خاص اوليا قرار دارند و در مواقع ادعيه به اسمائي که حق را مي­خوانند، چه اسمائي بر آنها حاکم است و جملات ادعيه مبارکه حکايت از احوالي مي­کند که در نفوس کمل تحقق و کمون دارد و از کمون به ظهور مي­پيوندد و در آن احوال خدا را مي­خوانند و تفاوت عبارات شريفه ادعيه وارد از غيب حاکي از تفاوت احوال است.

در ادعيه معتبر، مخاطب يعني حق متجلي در شراشر وجود، مشهود داعي است با حفظ وحدت حق و کثرت مظاهر الهيه. و ظهور حق در مظاهر کثرت و تنزيه حق در مقام متقدم بر کثرت و نهايت قرب داعي صاحب ولايت کليه به حق از ديد قلبي سالک مستور نمي­باشد، بلکه مشهود بر سبيل عيان است و اين حالت و مقام جز با فناي افعالي و اسمائي و ذاتي و بقاي به حق بعد از فنا، حاصل نمي­شود و صاحب اين مقام، از تجليات متفنن حق از ناحيه سعه صدر و رسيدن به مقام قلب بالغ به مقام روح و سرو خفي و اخفي و نيل به مقام فرق بعد الجمع در حجاب تعينات اسماء مشعر به کثرت و وحدت قرار ندارند و از ناحيه کمال استعداد ذاتي در تله شطحيات گرفتار نمي­شود و در فناي علمي متوقف نمي­گردد و به چشم حق، حق و مظاهر خلقي را مشاهده مي­نمايد و به لسان او، او را مي­خواند و با همان لسان از احوال و مقامات خود خبر مي­دهد.

تفصيل اين بحث در دنباله مقاله ذکر خواهد شد که طريق معرفت رب و آشنايي به احوال نفوس انسانيه و سير قوافل نفوس به آخرت و رجوع الي الله در مشرب نبوت و ولايت و اتصال به عوالم ملائکه و وسائط فيض در حد اعلي اکمل و اتم و با قواعد عقلي نيز سازگارتر است که: «اعرفواالله بالله و الرسول بالرسالة و اولي الامر بالعدل و الاحسان» بنا به طريقه ولايت علويه (عليه و علي اولاده السلام) حق را جز به حق نتوان شناخت و در جواب سائل که از او سؤال کرد خدا را به محمد شناختي يا محمد را به خدا فرمود «لو عرفت الله بمحمد لکان محمد اوثق عندي، قد عرفني الله نفسه، فعرفته، و جاء محمد عليه و علي آله السلام، بالکتاب و البينات...»

مطلب عرفا بالاتر از مشرب حکماست و مشرب آنان را نفي نمي­کند عارف بارع مولانا کمال­الدين­حسين خوارزمي شارح فصوص در مقدمه خود بر شرح مثنوي پيرامون حديث ذعلب (نه دعلب) منقول از مولي­الموالي بياني اجمالي دارد که ذکر مي­شود.

از ذعلب يماني علماي عامه حديث ذکر کرده­اند. وي پس از شنيدن حقايق از مولي­الموالي يکسره به آن جناب پيوست و از نحوه سؤال او از حضرت معلوم مي­شود که به اصطلاح امروزي­ها آب در گوش ريخته بودند. حضرت بعد از رسيدن به خلافت ظاهري خطبه عجيبي را انشا فرمودند که ذعلب از باب تعنت خواست آن جناب را خاموش نمايد ولي آنچنان جواب مولا کوبنده بود که حالت غشوه بر ذعلب دست داد و از عمل خود پشيمان گرديد فصار مغشياً عليه ثم افاق.

در توحيد صدوق (رحمة الله عليه) در باب رؤيت که مورد اختلاف معتزلي و اشعري است، معتزلي منغمر در تنزيه صرف که نتيجه آن تشبيه محض است، رؤيت حق را در دنيا و آخرت منکر است و روايات و آيات راجع به لقاء الله را حمل بر لقاء ثواب يا حور و قصور و... مي­کنند که گويا ارباب عصمت و خداوند عاجز بودند که نتيجه عمل را مستقيماً همان نيل به درجات جنات اعمال معرفي نمايد.

اشعري نقطه مقابل معتزلي قرار دارد و پا را در يک کفش کرده است که با همين ديد و چشم که حيوانات نيز آن را دارا هستند خدا را مي­توان ديد و عقلاي آنها صريح غلط کلام اشعري را حمل بر اموري نموده­اند که قائل آن اين مصالحه را مطلقاً قبول ندارد. و چون سنخيت بين مدرک و مدرک را اشعري نفي مي­کند و ترتب آثار بر مبادي آثار را به جري عادت و بالاخره آن را به اراده جزافيه در حق ارجاع مي­دهد، رؤيت با همين چشم ظاهر را در آخرت واقع و در دنيا ممکن مي­داند و اين مسأله را چنان کش داده­اند و در اطرف آن سخنان صد من به يک قاز بافته­اند که عقل در حيرت فرو مي­رود و حل مسأله آن که مردم بيکار و نان ارزان مقدمه چنين نتيجه بايد باشد.

مشرب قرآن و مسلک ائمه از اهل بيت (عليهم السلام) جواز بلکه وجوب رؤيت به معناي معرفت به عين قلب است و با اين چشم سر نتوان خدا را ديد ولي کليه ارباب حديث و تفسير از علماي اماميه جز عده­اي قليل مطلقاً رؤيت را اگر چه بر سبيل مکاشفه و مشاهده باشد نفي کرده­اند و در حقيقت با کمال تأسف در مشرب کلامي تابع معتزله از قبيل قاضي عبدالجبار همداني و ديگر ارباب اعتذال و قدريان امت مرحومه شده­اند.

بنده بعد از صرف مدت نسبتاً زيادي در مطالعه افکار معتزله و اشاعره نيز، به اين مهم دست يافتم که اين دو مسلک همه جا دوش به دوش يکديگر نسبت به دوري از واقعيات قدم برداشته­اند، يکي به طرف افراط و ديگري به طرف تفريط که الجاهل اما مفرط او مفرط.

چندين قرن اين دو مسلک حوزه­هاي علمي را به خود مشغول کرد و طلاب در اين دو کلاف سر در گم و حيران و سرگردان بودند و عدليه بودن معتزليه هم بخورد به سر صاحب آن، که عدليه بودن آنها بدتر از ظلميه بودن آنهاست و اين هنر فلسفه بود که بالاخره اصول اين دو فرقه را ابطال کرد و گرايش علما و محدثان شيعه در برخي از مسائل به ارباب اعتزال از مصائبي است که بايد: «الي الله المشتکي».

با کمال تأسف بايد عرض کنم ظهور ضعف و فتور علمي در حوزه­ها و تنزل علوم انساني در دانشگاهها ، پيش درآمدي است براي پيدايش نغمه­هاي ناموزون در عقايد اسلامي نوع والاي آن. از رشته عرفان و فلسفه تحقيقي براي هميشه بايد غمض عين کرد و فاتحه آن را خواند نبايد از حق گذشت عرفان در ادبيات فارسي پايه و خميره ادبيات ما را تشکيل مي­دهد. و مثنوي شناسي و ديگر شاعران و مؤلفان کتب عرفاني- چون سنائي و عطار و عراقي و... ـ اگر چه در حد ضعيف آن، سدي محکم در مقابل گرايش مسلکهاي الحادي از نوع اشعريت و اعتزال و ديگر فرق است.

تتميم و تحصيل

ما مطلب حکما را در معرفت نفس و رب ذکر کرديم. آنچه را که در ربوبيات آورده­اند در حد خود خوب و عالي است و طريقه آنها محکمتر از طرق اصحاب قيل و قال و ارباب جدال از فرق مختلف متکلمان و غير متدربان از اصحاب حديث و روايت بدون درايت است. و عجب آنکه فرقه حکما چه مشاء و چه اشراق و چه ديگر حکما، به اسلام يعني عقايد اسلامي نزديکترند و شرائط تحصيل معرفت آنها مقبول­تر است عقلاً و شرعاً و به دورترين فرق از عقايد اسلامي، متکلمان و اصحاب حديث از عامه­اند که هر فرقه­اي فرقه ديگر را نفي و در عقايد و اصول اختلافات بنيادي و اساسي دارند و دو فرقه معتزله و اشاعره بيشتر ميدان دار معرکه بودند.

حضرت ختمي مقام (صلوات الله عليه و علي آله) به وجود فرق گوناگون و ظهور آنها مانند علف خودرو، اشارات و تصريحات دارند. و شبه صلي­الله عليه و آله و سلم، کل فرقة ضالة من هذه، الامة بامة ضالة من الامم السابقة. لذا درباره قدرية که به معتزله و اشاعره قابل تطبيق است فرمود: «القدري مجوس هذه الامة»، يا «القدرية مجوس هذه الامة» و نيز فرمودند: «المشبهة يهود هذه الامة» هر دو فرقه، قاعل به انقطاع فيض از فياض علي الاطلاقند. و به وحدت ملاک کريمه «قالوا يدالله مغلوله» تا «بل يداه مبسوطتان ينفق کيف يشاء» (64/ مائده) دلالت صريح بر ابطال قول قائلان به حدوث زماني مجموعه نظام وجود مشتمل بر ملکوت و ناسوت و شاهد صدق بر زعم باطل فرق کلاميه دارد. و نيز به نحو کلي و جامع فرموده­اند: «لتسلکن سبيل الامم قبلکم، حذو القذة بالقذة و النعل بالنعل، حتي لو دخلوا جحر ضب لدخلتموه» و در حق غلات نيز تصريح فرموده­اند: «و الغلات نصاري هذة الامه» او «نصاراها».

بدون استثنا، همه خود را امت مرحومه مي­دانند، يعني هر فرقه­اي فرقه ديگر را امت ملعونه مي­داند. ما به مناسبت در مقالات آينده و قبلاً نيز اشاره شد که معرفت از طريق براهين عقليه، براي اوساط از مردم صاحب استعداد راقي و داراي قوت ادراک مسائل برهاني، مورد تصديق شريعت اسلام و تعقل و تفکر در ملکوت سماوات و حقيقت عالم خلقت مطلوب و تعقل صحيح مبتني بر برهان قويم مورد تأکيد قرار گرفته است و شخص وارد به طرق عقليه جهت اثبات مبدأ هستي و عوالم ملکوت و نشئات ملائکه مقربين و ارواح کليه و ملائکه سکنه عوالم برزخي، موفق خواهد بود و بدون مجامله و تعصب تصديق دارم که به وسيله آيات قرآنيه و دلائل و شواهد ولويه و سنت نبويه مي­توان در وادي يا طرقي قرار گرفت که با عقل نظري صرف نمي­توان در ميداني وارد شد که صاحبان ولايت آن را شناسايي کرده­اند.