1001 داستان از زندگانی امام علی (علیه السلام)

محمدرضا رمزی اوحدی

نسخه متنی -صفحه : 367/ 133
نمايش فراداده

روز به آنها مهلت دهيد. در اين 3 روز آنها بايد از ميان خودشان يك نفر را به خلافت انتخاب كنند؛ اگر پس از 3 روز؛ 5 نفر از آنها به انتخاب يكى از آن 6 تن ، موافق بودند و يكى مخالف بود، گردن آن يك نفر مخالف را با شمشير بزنيد، و اگر 4 نفر از آنها موافق بودند و دو نفر ديگر مخالفت ورزيدند، سر آن دو نفر مخالف را با شمشير از تن جدا كنيد، اگر براى انتخاب هر دو طرف بربر شدند، يعنى 3 راءى در يك طرف و 3 راءى در طرف ديگر جمع شد، در آن حال عبدالله بن عمر را حكم قرار دهيد و اگر به حكم او نيز گردن ننهادند، آن سه نفرى راءى شان معتبر است كه عبدالرحمان بن عوف جزو آنهاست و شما بايد جانب آنها را بگيريد. سپس اگر آن سه نفر ديگر مخالفت كردند، گردن بزنيد و اگر پس از انقضاى مدت سه روز، راءى ايشان به چيزى تعلق نگرفت و با هم مخالفت كردند در اين صورت هر 6 نفر را به ديار عدم بسپاريد و مسلمانان براى خود زمامدار ديگرى انتخاب كنند.

گفتنى است سعدابى وقاص و عبدالرحمان بن عوف هر دو از قبيله زهره بودند ضمنا عبدالرحمن بن عوف علاوه بر پيمان اخوت با عثمان ؛ با خواهر ناتنى عثمان نيز ازدواج كرده بود از طرفى طلحة بنى تميمى مخالف على (عليه السلام ) بود پس بدين صورت على (عليه السلام ) فقط يك راءى مى آورد، از سوى ديگر عبدالله بن عمر با امام على (عليه السلام ) نيز ميانه خوبى نداشت و حكميت او نيز به نفع على (عليه السلام ) يقينا تمام نمى شد...

همين كه وصيت عمر در ميان مردم خوانده شد عباس بن عبدالمطلب بزرگ خاندان بنى هاشم و عموى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم بى درنگ نزد على (عليه السلام ) آمد و گفت : اى برادرزاده بهتر است در اين شورا شركت نكنى ، زيرا عمر به اين ترتيب خواسته است كه امر خلافت را به عثمان وا گذارد.

امام فرمود: عمو! من همه اينها را خوب مى دانم ، با اين همه در شورا شركت مى كنم تا ثابت شود كه با عضويت من در شورا، عمر مرا شايسته خلافت دانسته است و با اينكه پيش از اين هميشه او مى گفت ، نبوت و خلافت در يك خانواده جمع نمى شود و براى اثبات مدعاى خود آن را به پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم نسبت مى داد لذا من امروز در شورا شركت مى كنم تا معلوم شود كه عمل خليفه با روايت خود او در تناقض ‍ است .

به هر تقدير، بعد از دفن خليفه ، برگزيدگان عمر، در خانه اى در بسته جمع شدند و به گفتگو پرداختند و ابوطلحه جلو خانه ايستاد و در پى او 50 نفر مرد مسلح آماده باش بودند در جلسه پس از سخنان عوف ، طلحه كه مى دانست با وجود على (عليه السلام ) و عثمان كسى به او راءى نمى دهد و در ثانى رابطه اش نيز با على (عليه السلام ) تيره بود راءى خود را فورا به عثمان داد و به نفع او كنار رفت ، زبير راءى خود را به على (عليه السلام ) داد و كنار رفت . سعدابى وقاص كه عداوت و كينه اى ديرينه با على (عليه السلام ) داشت راءى خود را به عبدالرحمن داد در اين لحظه عبدالرحمن رو به على (عليه السلام ) و عثمان كرد و گفت كداميك حاضر است حق خود را به ديگرى واگذار كند و به نفع او كنار رود؟ و چون سكوت آن دو را ديد گفت : من شما را گواه مى گيرم كه خود را از صحنه خلافت بيرون مى برم تا يكى از شماها را برگزينم . آنگاه مردم را در مسجد پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم جمع كرد تا در حضور مردم راءى خود را اعلام كند. سپس رو به امام على (عليه السلام ) كرد و گفت : يا اباالحسن آيا دست بيعت به تو بدهم تا بر طبق كتاب خدا و سنت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم و روش و برنامه شيخين (ابوبكر و عمر) عمل كنى ؟ حضرت با كمال مردانگى فرمود:

من برنامه ديگران را قبول ندارم و فقط مطابق كتاب خدا و سنت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم و نظر خود عمل مى كنم .

آنگاه عوف رو به عثمان كرد و كف دست خود را به دست عثمان داد و همان جمله را تكرار كرد عثمان هم فى الفور گفت : سوگند مى خورم كه جز طريق شيخين به راهى نروم . در اين هنگام عبدالرحمن بن عوف خلافت را به عثمان تبريك گفت و براى سومين بار طبقه نقشه اى شيطانى حكومت از مسير ولايت منحرف شد آنگاه امام على (عليه السلام ) رو به عبدالرحمن و مردم قريش كرد و با لحن تاءثرآميزى فرمود: امروز اولين روزى نيست كه شما به سبب دشمنى با ما، پشت در پشت هم داده ايد به خدا سوگند كه تو عثمان را به كرسى خلافت سوار نكردى ، مگر به اميد اينكه روزى عثمان خلافت را به تو برگرداند. اما در نزد خدا هر روزى شاءنى دارد و هر وقتى اقتضايى .