فیض العلام فی عمل الشهور و وقایع الأیام جلد 1

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

فیض العلام فی عمل الشهور و وقایع الأیام - جلد 1

عباس قمی

| نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
لیست موضوعات
توضیحات
افزودن یادداشت جدید


شب : 22

شب دوشنبه ، سنه 460، شيخ طايفه و رئيس اماميه فخر الاعاجم ابو جعفر محمد بن الحسن الطوسى نورالله ضريحه ، در نجف اشرف وفات يافت .

(( و كان الشيخ ره جليل القدر عظيم المنزله عارفا بالرجال و الاخبار و الفقه و الاصول و الكلام و الادب و جميع الفضائل تنسب اليه صنف فى كل فن من فنون الاسلام و كان جامعا لكمالات النفس فى العلم و العمل و كان مرجع فضلاء الزمان و مربيهم حتى حكى ان فضلاء تلامذته الذين كانوا مجتهدين يزيدون على ثلثماءه فاضل من الخاصه و من العامة لا يحصى و الخلفاء اعطوه كرسى الكلام و كان ذلك لمن كان وحيد عصره و علامه دهره و كان ذلك ببغداد ثم هاجرالى مشهد امير المؤ منين صلوات الله عليه خوفا من الفتن التى تجددت ببغداد و احرقت كتبه و كرسى كان يجلس ‍ للكلام و له تاءليفات كثيره فى التفسير و الاصول و الفروع و غيرها منها كتابا التهذيب و الاستبصار المشهورين فى جميع الاعصار دفن ره بداره و هى الان مسجد معروف بمسجد الطوسى بقرب الحضره العلويه صلوات الله عليه . ))

روز : 22

در اين روز، سنه 792، وفات كرد محقق مدقق ملاسعد تفتازانى هروى شافعى در ((سمرقند)) و مدفون گرديد به ((سرخس )) مصنفات او بسيار است مانند ((شرح شمسيه )) و ((مقاصد)) و شرح آن و ((شرح تصريف )) و ((حاشيه كشاف )) و ((شرح مطول )) كه در سن بيست سالگى نوشته است .

در اين روز، سنه 1140، بامر سلطان اشرف افغانى ، شاه سلطان حسين صفوى را در مجلس اصفهان هلاك كردند. پس ، از اصفهان حركت كرد و بدن سلطان را بدون غسل و كفن بگذاشت و اهل و عيالش را اسير كرد و اموالش را بغارت برد پس از زمانى مردم نعش سلطان را بقم حركت دادند و در جوار حضرت فاطمه (( (لازالت مهبطا للفيوضات الربانية ) )) نزديك پدرانش بخاك سپردند.

روز : 23

در اين روز، سنه 169، ((مهدى عباسى )) پسر ((منصور)) در ماسبذان كه از بلاد دينور و حدود كلهر است وفات كرد. گويند وفاتش بسبب آن شد كه سوار اسب بود، اسب او دويدن گرفت و او را بدر خرابه اى بكوفت كه از صدمت آن هلاك شد. پس ((هادى )) پسرش بخلافت رسيد و ((مهدى )) همانستكه در صدد كشتن ((عيسى بن زيد بن امام زين العابدين )) بود و ((عيسى )) از او در كوفه متوارى گشته بود و نسب خود را از مردم پوشيده بود و بلباس ‍ سقائى خود را در آورده بود و سقائى مى كرد و هيچكس حتى عيال و اولادش او را نمى شناختند. وقتى دختر او را براى پسر مردى از سقايان خواستگارى كردند، عيالش گفت بيا دختر خود را باو بدهيم تو مردى سقائى و او هم مردى سقا است جرئت نكرد بعيال خود بگويد كه من از نواده امام زين العابدينم و دختر من ، خانم است و كفو و همشاءن پسر فلان مرد سقا نيست . هر چه زن او بملاحظه فقر و افلاس او در اين باب اصرار كرد او ساكت بود و جرئت بيان نسب خود نداشت تا از خدا كفايت امر خود را خواست . بعد از چندى دخترش مرد و از آن غصه راحت شد لكن اين اندوه و غصه در دلش ماند كه ماداميكه دخترش زنده بود، نتوانست خود را باو بشناساند و با او بگويد كه اى نور ديده ! تو از فرزندان پيغمبرى و خانم ميباشى نه آنكه دختر يكمرد فعله خود را گمان كنى و او بمرد و شان خود را ندانست و نفهميد كه كى بود و چه جلالت داشت .

/ 157