در سنه 198، ((محمد امين )) برادر ((ماءمون )) را در بغداد بقتل رسانيدند و سر او را براى ((ماءمون )) بخراسان فرستادند. ((ماءمون )) دنيا پرست امر كرد كه سر برادر را در صحن خانه بر چوبى نصب كردند و لشكر و جنود خود را طلبيد و شروع كرد بعطا دادن و هر كدام را كه جايزه مى داد، امر مى كرد كه ابتداء بر آن سر لعن كنند پس جائزه خويش بستانند. مردم نيز لعن كردند و جايزه گرفتند و از اين كار ((ماءمون )) معلوم مى شود كثرت شقاوت و دنيا دارى ((ماءمون )) كه بجهت امر خلافت بدون تقصير برادر خود را بكشد و با سر او اين نحو عمل كند و با اين حال تا دو ماه اصرار كند بحضرت رضا(ع ) كه من مى خواهم خلافت را بتو تفويض كنم . آيا هيچ عاقلى تصور مى كند كه جز شيطنت و مكر چيز ديگرى مقصود ((ماءمون )) بوده است ؟برادرش ((امين )) خوب او را مى شناخت . هنگاميكه او را دستگير كرده بودند به ((احمد بن سلام )) گفت كه من شكى ندارم كه مرا بنزد برادرم ((ماءمون )) مى برند، لكن نمى دانم كه مرا مى كشد يا عفو مى كند. گفت : تو را نمى كشد بلكه علاقه رحم دل او را با تو مهربان خواهد كرد. ((امين )) گفت : (( هيهات الملك عقيم لارحم له . ))
روز : 25
سال نود و پنجم كه آن سال را ((سنة الفقهاء)) ميگفتند از كثرت مردن فقهاء و علماء، حضرت على بن الحسين عليه السلام از دنيا رحلت كرد و قاتل آنحضرت را ((وليد بن عبدالملك )) گفته اند. روايت شده كه در شب وفاتش آب وضو طلبيد، چون آب برايش آوردند فرمود: در اين آب ميته است چون نزديك چراغ بردند، موش مرده اى در آن بود، آنرا ريختند و آب ديگر برايش آوردند پس خبر فوت خود را داد و هم در آن شب مدهوش شد، چون بهوش آمد سوره ((واقعه )) و ((انا فتحنا)) خواند و گفت : (( الحمدلله الذى صدقنا وعده و اورثنا الارض نتبوء من الجنه حيث نشآء فنعم اجر العاملين ))آن حضرت در وقت وفات حضرت باقر را بسينه چسبانيد و اين وصيت را كه پدر در وقت شهادت باو كرده بود، به پسر كرد كه زنهار، ستم مكنيد بر كسى كه ياورى بر تو بغير از خدا نداشته باشد.