فیض العلام فی عمل الشهور و وقایع الأیام جلد 1

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

فیض العلام فی عمل الشهور و وقایع الأیام - جلد 1

عباس قمی

| نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
لیست موضوعات
توضیحات
افزودن یادداشت جدید


و اما ((ابراهيم بن الحسن )) را يازده فرزند بوده كه از جمله ((اسماعيل طباطبا)) است و من شرح حالات بنى الحسن را در ((منتهى الامال )) نگاشتم .

و اما ((حسن بن الحسن )) كه او را ((حسن مثلث )) گويند بواسطه آنكه پسر شوم است كه بلاواسطه ((حسن )) نام دارد. او را شش پسر بو از جمله ((على )) است كه او را ((على الخير)) و ((على العابد)) ميگفتند و او پدر ((حسين بى على )) شهيد ((فخ )) معروف است و بالجمه در زمان ((منصور)) با امر و ((على )) را با پدرش ‍ ((حسن )) و عموهايش : ((عبدالله )) و ((ابراهيم )) و ((ابوبكر)) با ((عباس )) برادرش و ((محمد)) و ((اسحق )) پسران عمش ((ابراهيم )) و ((سليمان )) و ((عبدالله )) و ((على )) و ((عباس )) پسران عمر ديگرش ((داود بن الحسن )) با بعضى ديگر كه قريب بيست نفر باشند، اين جمله را در سنه 140 بگرفتند و در مدينه ، در زندان و قيد و بند كردند تا سه سال در محبس مدينه بودند تا سنه 144، ((منصور)) حج كرد و در مراجعت از مكه داخل مدينه نشد و به ((ربذه )) رفت .

((منصور)) فرستاد كه ((بنى الحسن )) را حركت دهند. ايشان را با ((محمد ديباج )) برادر مادرى ((عبدالله محض )) در سلاسل واغلال كرده بكمال شدت و سختى ايشان را به ((ربذه )) حركت دادند و در وقت حركت ايشان حضرت صادق عليه السلام از وراء سترى اياشن را نگريست و سخت بگريست و بر طايفه انصار نفرين كرد كه وفا نكردند به شرايط بيعت با رسولخدا(ص ) در حفظ و حمايت فرزندان او. پس داخل خانه شد و تب كرد بيست شب در تب و تاب بود.

چون ايشان را به ((ربذه )) وارد كردند، ((منصور)) امر كرد: ((محمد ديباج )) را چندان تازيانه زدند كه صورتش ‍ مانند زنگيان شد و يك چشمش نيز را كاسه بيرون شد و از بدنش خون بسيار آمد. پس امر كرد كه جامه درشتى بر او پوشانيدند و بسختى آن جامه را از تن او بيرون كردند، آن جامه ، با پوست تن او از بدن كنده شد. پس ايشان از با لب تشنه و شكم گرسنه باغل و زنجير بر شتران برهنه سوار كردند و در ركاب ((منصور)) بجانب كوفه حركت دادند.

شتر ((محمد)) را در پيش شتر برادرش ((عبدالله )) قرار دادند ((عبدالله )) پيوسته نگاهش به پشت ((محمد)) مى افتاد و آثار تازيانه را ميديد و جزع ميكرد و ((منصور)) در ميان محملى بود كه رو پوش آن از حرير و ديباج بود وقتى از نزد ايشان عبور كرد، ((عبدالله )) فرياد كشيد كه اى ((ابوجعفر))! آيا ما با اسيران شما در ((بدر)) چنين كرديم و از اين سخن اشارتى بود با سيرى ((عباس )) جد ((منصور)) در ((بدر)) و ترحم پيغمبر بر او و فرمودن آنكه ((عباس )) نگذاشت امشب خواب كنم .

پس ايشان را با سوء حال بكوفه بردند و در محبس هاشميه در سردابى حبس نمودند كه سخت تاريك بود بحديكه شب و روز معلوم نبود. ((مسعودى )) فرموده كه محبس ايشان بر شاطى فرات رقرت قنطره كوفه بود و الحال مواضع ايشان در كوفه در زمان ما كه سنه 332 است معلوم و زيارتگاه است و تمامى در آن موضع ميباشند و قبور ايشان همان زندان است كه سقف آنرا بر روى ايشان خراب كردند و گاهيكه ايشان در زندان بودند، ايشان را از براى قضاء جت بيرون نميكردند. لاجرم در همان محبس قضاء حاجت مى نمودد و بتدريج رائحه آن منتشر گشت و بر ايشان از اين جهت سخت ميگذشت . بعضى از موالى ايشان مقدارى غاليه بر ايشان ببردند تا ببوى خوش او، دفع بوهاى كريهه كنند.

/ 157