بیشترلیست موضوعات فيض العلام فى عمل الشهور و وقايع الايام 1 مقدمه فرزند مؤ لّف دعا تاريخ رابطه دعا و تاريخ خصوصيت مكان و زمان و شخص در اسلام مقدمه اعمال مشتركه هر ماه باب اول : وقايع و اعمال ماه رمضان * فصل اول : * فصل دوم : وقايع غره ماه رمضان باب دوم : وقايع و اعمال ماه شوال باب سوم : وقايع و اعمال ماه ذى القعده باب چهارم : وقايع و اعمال ماه ذى الحجة الحرام باب پنجم : وقايع و اعمال ماه محرم باب ششم : وقايع و اعمال ماه صفر توضیحاتافزودن یادداشت جدید در اين جنگ واقع شد، ((ليلة الهرير)) و آن شب جمعه بوده و در آن شب چندان جنگ مغلوبه شد كه مردم يكديگر را نمى شناختند و آلات حرب تمام شد و در پايان كار، لشكر همديگر را در بر ميگرفتند و مشت و سيلى بر هم ميكوفتند.((اميرالمؤ منين ))(ع ) پانصد و بيست و سه تن از ابطال رجال را بخاك افكند و هر كه را ميكشت ، تكبيرى ميگفت و آن شب تا روز ديگر، جنگ ادامه داشت و از بسيارى غبار، هوا تار شده بود و مواقيت نماز معلوم نبود.((اشتر)) جنگ نمايانى نمود و در آنروز كه روز جمعه بود، نزديك شد كه لشكر ((اميرالمؤ منين ))(ع ) فتح كنند كه مشايخ اهل شام فرياد كشيدند شما را بخدا قسم ملاحظه زنان و دختران نمائيد كه تمام بيوه و يتيم ميشوند.((معاويه ))، ((عمروعاص )) را گفت كه هر حيله كه در نظردارى بكار بر، كه هلاك شديم و او را نويد ايالت مصر داد. عمروعاص كه ضمير ماهى خديعت و مكيدت بود، لشكر را ندا كرد كه : ايها الناس ! هر كه را قرآنى باشد بر سر نيزه كند. پس قريب بپانصد قرآن بالاى نيزه ها رفت و صيحه از لشكر ((معاويه )) بلند شد كه كتاب خدا، حاكم باشد ما بين ما و شما. لشكر ((اميرالمؤ منين ))(ع ) چون اين مكيدت بديدند بسيارى از ايشان فريب خوردند و خواهان موادعه شدند و با آنحضرت گفتند: ياعلى ! معاويه حق ميگويد. ترا بكتاب خدا خوانده . او را اجابت كن . اشعث بن قيش از هم در اين كار شديدتر بود.((اميرالمؤ منين ))(ع ) فرمود: اين كار از روى خدعه و مكر است . گفتند: ما را ممكن نيست كه بسوى قرآن خوانده شويم و اجابت نكنيم . آنحضرت فرمود: واى بر شما. من با ايشان جنگ مى كنم كه بحكم قرآن متدين شوند و ايشان نافرمانى كردند و كتاب خدا را طرح كردند. برويد جنگ دشمنان خودتان و فريب ايشان مخوريد. همانا ((معاويه ))، ((عمروعاص ))، ((ابن معيط))، ((حبيب بن سلمه )) و ((بنى النابغة )) اصحاب دين و قرآن نيستند و من ايشان را بهتر از شماها مى شناسم و از اين نوع كلمات بسيار گفته شد و هر چه ، ((اميرالمؤ منين ))(ع ) آن بدبختان را نصحيت فرمود، نپذيرفتند و بالاخره ((اشعث )) و اصحاب او. حضرت را تهديد كردند كه با تو چنان مى كنيم كه مردم با ((عثمان )) كردند، يعنى ترا بخوارى تمام ميكشيم و گفتند كس بفرست و ((اشتر)) را از جنگ باز خوان . آن حضرت بنزد ((اشتر)) فرستاد كه دست از جنگ بدار و باز آى .((اشتر)) پيغام داد كه اينوقت روا نيست كه من باز آيم ، چه در اين ساعت نسيم نصرت بورزد و سپاه شام هزيمت شود. چون رسول اين پيغام آورد، آن جماعت گفتند: اگر اشتر را باز نخوانى تو را چنان بكشيم كه ((عثمان )) را كشتيم و اگر نه بدشمن بسپاريم . لاجرم ، رسول نزد ((اشتر)) رفت و گفت : كه تو رضا مديهى كه فتح كنى و چون بازشوى ، ((اميرالمؤ منين ))(ع ) را كشته يا بدست دشمنى گرفتار ببينى .((اشتر)) در خشم شده دست از جنگ برداشت و باز شتافت و ما بين ((اشتر)) و ايشان كلمات بسيارى رد و بدل شد و چاره ايشان نشد. لاجرم ((اميرالمؤ منين ))(ع ) فرمود: