و در اين روز ((عمروعاص )) در ((مصر)) بجهنم پيوست از ((عبدالله ابن عباس )) نقل است كه گفت هنگام احتضار بعيادت ((عمروعاص )) رفتم و گفت كه اى ((عمرو)) تو هم ميگفتى : ميخواهم هنگام مرگ يكى از مردمان هوشمند را ملاقات كنم و از وى پرسش كنم كه چگونه خويش را ميابى اينك مرگ تو، فرار رسيده و مردى خردمندى بگو تا چگونه اى گفت : آسمان را مينگرم كه متعلق است بر سر من و من در ميان اين هر دو چنانم كه در چشمه سوزنم .ودر تاريخ ((بنى اميه )) است كه ((عمروعاص )) در هنگام مرگ خود ميگفت : چنان است كه كوه رضوى را برگردن من حمل داده اند و در درون من شوك و خار است و مرا از سوراخ سوزن بدر ميبرند و كلماتى چند از او منقول است و چون اميرالمؤ منين (ع ) فرمود: (( الحكمة ضالة المؤ من فخذ ضالتك و لو من اهل الشرك )) لهذا من اين كلمات را از او نقل ميكنم :(( قال : امير عادل خير من مطر و ابل ، و اسد حطوم خير من سلطان ظلوم ، و سلطان ظلوم خير من فتنه تدم ، و زلة الرجل عظم يجبرو زله اللسان لاتبقى و لا تذز و قال ايضا جمع العجر الى التوانى ففتح بينهما التدامة و جمع الجبن الى الكسل ففتح بينهم الحرمان .))و هم گفته كه هرگز سر خود را با كسى نگفتم كه او از پرده بيرون افكند و من او را ملامت كنم زيرا كه در چنين حال ملامت بر من واجب تر است كه سينه من از وى تنگ تر است كه از نخست سر خود را حفظ نتوانستم كرد.در سال وفاتش اختلاف است مادرش ((نابغه )) كنيزكى بوده كه ((عبدالله بن جذعان )) او را بخريد و آزاد كرد چه بسيار زناكار بود و ابولهب و امية بن خلف و هشام بن مغيره و ابوسفيان و عاص بن وائل در طهر واحد با او زنا كردند و او به ((عمرو)) آبستن شد. چون بار بگذاشت هر يك اورا دعوى دار شدند آخر الامر حكومت به ((نابغه )) گذاشتند او ((عاص )) را اختيار كرد و باو گفتند كه پسرت به ((ابوسفيان )) شبيه تر است چرا ((عاص )) را برگزيدى گفت ((ابوسفيان )) بخيل است و ((عاص )) نفقه نيكوتر دهد و از اين جا است كه يكى از ((آل عبدالمطلب )) در حق عمروعاص گفته :
ابوك ابوسفيان لاشك قد0بدت
ففاخر به اما فخرت ولا تكن
تفاخر بالعاص الهجين بن وائل
لنافيك منه بينات الدلائل
تفاخر بالعاص الهجين بن وائل
تفاخر بالعاص الهجين بن وائل