سال پنجم ، غزوه ((خندق )) پيش آمد و آنرا غزوه ((احزاب )) نيز ميگويند. از اين جهت كه قريش از همه قبائل استمداد كردند و جهودان بنى النضير را كه پيغمبر از مدينه بيرون شدن فرموده بوده بجهت كين و كيدى كه با رسول خدا(ص ) داشتند بكفار مكه پيوستند و با ايشان معاهده كردند كه در حرب رسولخدا يكدل و يك جهت باشند و مهياى جنگ پيغمبر شدند.و از اين سوى خبر به پيغمبر رسيد در باب ايشان ، مشورت كرد. سلمان عرضكرد كه دور مدينه را خندق بكنند. پس حفر خندق كردند. مشركين كه وارد شدند، در آنطرف خندق منزل كردند و مسلمانان از ايشان ترس بسيار پيدا كردند و زياده از بيست روز حربى واقع شد جز آنكه تير و سنگ بهم ميانداختند.آخر الامر، يكروز جماعتى از قريش مانند: عمر بن عبدود، نوفل بن عبدالله ، هبيرة بن ابى وهب ، عكرمة بن ابيجهل ، ضرار بن الخطاب مهياى حرب شدند و اسبهاى خود را سوار شده از موضعى كه تنگتر بود، از خندق جستن كردن . عمر بن عبدود، مبارز طلبيد و چون ((عمرو)) را ((فارس يليل )) ميناميدند و او را با هزار سوار برابر ميدانستد اصحاب و صف شجاعت او را شنيده بودند، كسى جرئت ميدان او نكرد و همه سرها بزير افكندند و ((عمر بن الخطاب )) بجهت عذراصحاب سخنى چند از شجاعت ((عمرو)) تذكره كرد كه خاطر اصحاب شكسته تر گشت و منافقين چيره شدند و ((عبدالرحمن بن عوف )) با جماعتى گفت كه اين شيطان كه عمرو باشد هيچكس را زنده نخواهد گذاشت . صواب آنستكه اگر توانيم با يكديگر همدست شويم و محمد را دست بسته بد و سپاريم تا او را بكشد و خود با قوم پيوسته شويم و روزگار بآسودگى بريم .رسولخدا(ص ) چون شنيد كه عمرو مبارز ميطلبد فرمود: هيچ دوستى باشد كه شر اين دشمن را كفايت كند. شير يزدان ، على مرتضى ، عليه السلام عرضكرد: من مبارزت كنم با او.