در اينوقت رسولخدا(ص ) فرمود: (( برزالايمان كله الى الشرك كله )) .پس اميرالمؤ منين (ع ) عمرو را دعوت فرمود بيكى از سه امر، يا اسلام آورد يا دست از جنگ با پيغمبر بدارد و يا از اسب پياده شود. ((عمرو)) امرسوم را اختيار كرد. اما در نهان از جنگ با اميرالمومنين (ع ) ترسناك بود. لاجرم گفت يا على بسلامت بازشو، هنوز ترا هنگام ميدان و نبرد با مردان نرسيده . هنوزت دهان شير بويدهمى ، و ديگر آنكه من با پدرت دوست بودم و دوست نميدارم كه ترا بكشم و نميدانم پسر عمت بچه ايمنى ترا بجنگ من فرستاد و حال آنكه من قدرت دارم ترا به نيزه ام بريايم و در ميان آسمان و زمين معلق بدارم كه نه مرده باشى و نه زنده .على (ع ) فرمود: اين سخن را بگذار. همانا من دوست ميدارم كه ترا در راه خدا بكشم . پس ((عمرو)) پياده شد و اسب خود را پى كرد و با شمشير آخته بر سر اميرالمؤ منين تاخت و با يكديگر سخت بكوشيدند كه زمين از گرد تاريك شد و لشكريان از دو جانب ايشان را نميديدند.آخر الامر، ((عمرو)) فرصتى كرد و شمشير خود را بر اميرالمؤ منين عليه السلام فرود آورد. اميرالمؤ منين سپر در سر كشيد. شمشير ((عمرو)) سپر را دو نيمه كرد و سر آنجناب را جراحتى رسانيد.