و در اين روز، سنه 529، هفده نفر از فدائيه در خيمه ((مسترشد بالله )) عباسى ريختند و او را با خواصش بكشتند و ظاهرا به تحريك سلطان محمود پسر برادر ((سلطان سنجر)) بوده و ((مسترشد)) مردى شجاع و مهيب بوده . گفته شده كه بعد از ((معتضد)) الشهم (32) از او در خلفاى بنى عباس نبوده . پس از او پسرش ((راشد بالله )) بجاى وى نشست . دو يا سه سال بيشتر خلافت نكرد كه او را از خلافت خلع كردند. پس ، از ترس ((سلطان مسعود)) باصفهان فرار كرد در آنجا جماعتى از فدائيه بر او ريختند و خونش بريختند و او خليفه سى ام بود كه پنجم هر ششم است از خلفاء مخلوع و مقتول .
روز : 17
در ايام خلافت ((سفاح )) يزيد بن عمر بن هبيره را با پسرش ((داود)) بفرمان سفاح بكشتند و ((ابن هبيره )) همانستكه از جانب ((مروان حمار)) والى كوفه و بصره بود و بكثرت اكل مانند معاويه معروف بوده و ((معن بن زائد شيبانى )) كه در جود و سخاوت و شجاعت نظير ((ابودلف عجلى )) امامى معروف آفاق است ، از خواص ((ابن هبيره )) بود. چون او كشته گشت ((معن )) خود را پنهان نمود و از ترس ، خود را ظاهر نمى كرد تا اينكه از كثرت توارى و طول خفا بتنگ آمد. پس صورت خود را مدتى در آفتاب بداشت تا رنگش سياه شد. آنگاه جبه اى از پشم پوشيد و تغيير هيئت داد و سوار بر شترى شد كه بقصد باديه از بغداد بيرون شد. چون به دروازه بغداد رسيد مردى سياه چهره از پاسبانان دروازه دنبال او را گرفت و بر شتر او چسبيد و گفت تو ((معن بن زائده )) مى باشى كه ((منصور)) در طلب تو است . كجا فرار مى كنى . ((معن )) گفت اى مرد، من ((معن )) نيستم ، اشتباه كرده اى . گفت تو ((معنى )) و من خوب ترا مى شناسم . ((معن )) هر چه كرد خود را پوشيده دارد، فائده نكرد لاجرم عقدى از جواهر قيمتى همراه خود داشت آن را به آن مرد داد و گفت اى مرد! ((منصور)) بتو آنقدر جائزه نخواهد داد اگر مرا نزد او ببرى . اينك اين را از من بگير و مرا نديده بگير. آن مرد سياه عقد جواهر را گرفت و تماشا كرد و گفت راست گفتى قيمت اين چند هزار اشرفى است و مواجب من در هر ماهى بيست درهم است ، لكن من اين عقد را بتو بخشيدم و ترا رها كردم تا بدانى كه در دنيا سخيتر از تو هم پيدا مى شود و بعطاهاى خودت عجب نكنى . پس آن جواهر را رد كرد و ((معن )) را رها كرد. ((معن )) گفت مرا شرمنده كردى و ريختن خون من بهتر بود از اين كار تو. و هر چه اصرار كه آن عقد را قبول كند، نكرد. پس ((معن )) فرار كرد و پيوسته مختفى بود تا يوم هاشميه بالثام بر ((منصور)) وارد شد و در حمايت او با دشمنانش جنگ كرد تا ايشان را شكست داد. ((منصور)) گفت تو كيستى ، خود را ظاهر كن بشناسم . لثام از صورت برداشت و گفت من آنم كه در جستجوى من مى باشى . ((منصور)) او را نوازش كرد و خلعت بخشيد و در حدود سنه 151، در مدينه ((بست )) بدست خوارج مقتول شد و جماعتى او را مرثيه گفتند و شاعر او ((مروان بن ابى حفصه )) است و از قصائدى كه در مدح ((معن )) گفته ، قصيده لاميه او است كه از جمله آن ، اين يك بيت است :
تجنب (33) لا فى القول حتى كانه
حرام عليه قول لا حين يسال
حرام عليه قول لا حين يسال
حرام عليه قول لا حين يسال