فرهنگ شاعران پارسی گوی

جلد 1 -صفحه : 938/ 866
نمايش فراداده

اصفهانى - كمال‏الدين‏

خلاّق‏المعانى كمال‏الدين‏اسماعيل فرزند جمال‏الدين‏محّمد فرزند عبدالرزاق اصفهانى.

ملقب به خلاّق‏المعانى. شاعر. قرن 6 و 7 ه. ق. مقتول 635 ه. ق در اصفهان.

پدر وى جمال‏الدين، شاعر بود. وى آخرين قصيده‏سراى بزرگ ايران در زمان حمله‏ى مغول بود و به دليل مهارت در شعر، به خلاّق‏المعانى شهرت داشت. وى عمر را در مدح بزرگان و شاهان اصفهان و معاصر خود گذرانيد. وى در سال 619 ه. ق به دليل آشوب در اصفهان، آن‏جا را ترك گفت. وى دوره‏ى وحشتناك حمله‏ى مغول را درك كرد و به چشم خويش قتل‏عام مردم اصفهان را به دست مغولان (به سركردگى اوكتاى‏قاآن) به سال 633 ه.ق ديد و خود دو سال بعد به دست مغولى به قتل رسيد (و يا بر اثر شكنجه جان سپرد). وى در آوردن معانى دقيق و باريك‏انديشى مهارت دارد. وى صاحب ثروت و مكنت بود. برادر وى معين‏الدين نيز از دانش بهره‏مند بود. ركن‏الدين‏مسعود آل‏صاعد، جلال‏الدين منكبرنى خوارزمشاهى، حسام‏الدين اردشير باوندى و اتابك سعد بن زنگى از ممدوحان وى بودند.

براى آگاهى بيش‏تر، مراجعه شود به رفرهنگ فارسى معين، ج 6، صص 9 - 1598 , تاريخ ادبيات در ايران، ج 2، صص 7 - 871 , تذكره‏ى هفت‏اقليم (جديد)، ج 2، صص 32 - 922 , فرهنگ سخنوران، ص 487. از اشعار اوست :


  • در اين زمانه كه دلبستگى است حاصل او ز روزگار همين حالتم پسند آمد بر اين صحيفه‏ى مينا به نامه‏ى خورشيد كه :«اى به دولت ده‏روزه گشته مستهظر سپيده‏دم كه نسيم بهارى مى‏آمد ز بس‏كه داشت دل خسته بسته بر فتراك‏ كنار، روى و ميانش قياس مى‏كردم‏ بيا بيا كه فراقت مرا به جان آورد زان‏شب كه با تو دست در آغوش كرده‏ام‏ هرچ آن نه عشق توست به بازى شمرده‏ام‏ در چشم من شده‏ست يكى دانه‏ى گهر خالى شده دماغ من از مستى و خمار بر چرخ مى‏رسيد خروش دل از فراق‏ از چشم نيم‏خواب تو امروز روشن است‏ دستم كه زير سنگ فراق است هر شبى‏ پرسيدم از دلم كه چرا دورى از برم؟ بردوز لبم ز ناله تا يك شب‏ بر او چگونه نهم نامِ دلگشاى؟ كه او با رخ خوب تو در خانه‏ى من‏ گر تو را گويم كه عاشق نيستم‏ از منت باور مبادا اين سخن‏ شكر است اگر نمى‏رسدم مژده‏ى وصال‏ پرورده‏ايم دشمن جان را به خون دل‏ به گريه گوشمال چشم دادم‏ تا كه نبينم بناى وصل تو محكم‏ رخت دل زير و زبر كردم پاك‏ ذرّه‏اى صبر به ديدارى نيست

  • همه گشايش از چشمه‏ى جگر ديدم‏ كه خوب و زشت و بد و نيك بر گذر ديدم‏ نگاشته سخنى خوش به آب زر ديدم‏ مباش غرّه كه از تو بزرگ‏تر ديدم» نگاه كردم و ديدم كه يار مى‏آمد چنان نمود مرا كز شكار مى‏آمد عظيم لايقِ بوس و كنار مى‏آمد بيا كه بى‏تو نفس برنمى‏توان آورد يك‏باره ترك صبر و دل و هوش كرده‏ام‏ هرچه آن نه ياد توست فراموش كرده‏ام‏ هر نكته‏اى كه از دهنت گوش كرده‏ام‏ زان باده‏ها كه از لب تو نوش كرده‏ام‏ او را به وعده‏هاى تو خاموش كرده‏ام‏ آن ناله‏ها كه من ز غمت دوش كرده‏ام‏ تا روز با غم تو در آغوش كرده‏ام‏ گفتا كه خوف را رخ نيكوش كرده‏ام گوش فلك از فغان بياسايد اگر دلى بگشايد هزار در بندد اوّل شب به سحر مى‏ماند يا ز جان يار موافق نيستم‏ زانك در اين قول صادق نيستم بارى بلا و محنت و غم كم نمى‏رسد پس لاف مى‏زنيم كه يارى گرفته‏ايم كه از چشمت چرا دارد وفا گوش؟ قاعده‏ى عمرم استوار نيايد ذرّه‏اى صبر به ديدارى نيست ذرّه‏اى صبر به ديدارى نيست