فرهنگ شاعران پارسی گوی

جلد 1 -صفحه : 938/ 868
نمايش فراداده

بافقى - وحشى‏

مولاناشمس‏الدين (كمال‏الدين) محمد وحشى بافقى. متخلص به وحشى.

شاعر. قرن 10 ه.ق. متولّد نيمه‏ى اول قرن 10 ه. ق در بافق. متوفّى 991 ه.ق در سن 52 سالگى.

وى در عهد خود در ايران و هند مشهور شد و با شاه‏طهماسب اول صفوى (84 - 930 ه. ق)، شاه‏اسماعيل دوم (5 - 984 ه. ق) و شاه‏محمد خدابنده صفوى معاصر بود. وى در خاندانى متوسط در بافق متولّد شد. برادر بزرگ‏ترش - مرادى بافقى - نيز شاعر بود و در تربيت وحشى و آشنايى او با محافل شعر مؤثر بود. ولى وى پيش از شهرت شاعرى وحشى درگذشت. وى كودكى خود را در بافق سپرى كرد و نزد شرف‏الدين‏على بافقى به كسب علم پرداخت. وى سپس به يزد و كاشان رفت و در آن‏جا به مكتب‏دارى اشتغال يافت. پس از آن به يزد بازگشت و در آن‏جا ماند تا اين‏كه درگذشت. بعضى از تذكره‏نويسان سال درگذشت وى را 961 يا 992 ه. ق نوشته‏اند كه صحيح نيست.

همچنين علت فوت وى را ميخوارگى، يا كشته شدن به دست معشوق يا تب محرّقه دانسته‏اند كه نادرست است. وى در يزد درگذشت و در كوى سربرج مدفون شد. وى شاعرى پاكباز، وارسته، خرسند و بلندهمت و گوشه‏گير بود. وى از ايران پاى به بيرون نگذاشت و در وطن ماند. ميرميران - حاكم يزد - يكى از حاميان وى بود. ميان وى و مولاناموحدالدين فهمى كاشانى و محتشم كاشانى مهاجات بود. اشعار وى دلپذذير است و بعدها مورد تقليد قرار گرفت. وى در مسدس‏تركيب‏سرايى و مركب‏تركيب‏سرايى مهارت تام داشت. در اشعار وى احساس‏هاى تند شاعر و عاطفه و تأثر وى پيداست.

وى شاعرى پرشور و نغزگفتار و شوريده‏حال بود. وى از شاعران بزرگ عهد صوفى است كه به سبب سبك خاص خود در شاعرى اهميت دارد. ارزش وى در آن است كه مضمون‏ها و نكته‏هاى شاعرانه‏ى دقيق و همچنين احساس‏ها... را با زبانى بسيار ساده و نزديك به زبان تخاطب بيان مى‏كند. آثار او عبارتند از :

الف : مثنوى‏ها .

(شامل : فرهاد و شيرين (ناتمام و تكميل آن توسط وصال شيرازى و صابر، 2000 بيت)، ناظر و منظور، خلد برين (500 بيت).

ب : قصايد و غزليات.

ج : تركيب‏بندها.

براى آگاهى بيش‏تر، مراجعه شود به رتاريخ ادبيات در ايران، ج 2 , 5، صص 77 - 760 , فرهنگ فارسى معين، ج 6، ص 2196 , جامع مفيدى (تاريخ يزد)، ج 3، صص 6 - 423 , خلاصةالاشعار (نسخه‏ى خطى) , تذكره‏ى هفت‏اقليم، ج 1، صص 9 - 157 , تذكره‏ى عرفات‏العاشقين (نسخه‏ى خطى) , تذكره‏ى رياض‏الشعرا (نسخه‏ى خطّى) , صحف‏ابراهيم , تذكره‏ى آتشكده‏ى آذر، صص 54 - 634 , عالم‏آراى عباسى، ج 1، ص 181 , تذكره‏ى ميخانه، صص 97 - 181 , تذكره‏ى نصرآبادى، ص 472 , بهارستان سخن، صص 6 - 414 , هفت‏آسمان، صص 11 - 109 , تذكره‏ى نتايج‏الافكار، صص 6 - 733 , تذكره‏ى روز روشن، صص 901 - 897 , تذكره‏ى مجمع‏الفصحاء، ج 2، صص 4 - 51 , تذكره‏ى حسينى، صص 9 - 358 , تذكره‏ى غنى، ص 142 , خلاصةالافكار , الذريعه، ج 7، ص 240 , روضةالصفا، ج 8 , تذكره‏ى ريحانةالادب، ج 4، صص 81 - 279 , تذكره‏ى سفينه‏ى خوشگو , تذكره‏ى شمع انجمن، ص 522 , قاموس‏الاعلام، ج 6، ص 4680 , كشف‏الظنون , تذكره‏ى مجمع‏الخواص، صص 4 - 141 , تذكره‏ى ميخانه، صص 62 - 152 , مكتب وقوع در شعر فارسى، صص 32 - 616. از اشعار اوست :


  • ز شب‏هاى دگر دارم تب غم بيش‏تر امشب‏ مباشيد اى رفيقان امشب ديگر ز من غافل‏ مگر در من نشان مرگ ظاهر شد؟ كه مى‏بينم‏ اى بى‏وفا! تو يار فراموش‏پيشه‏اى‏ بر پاره‏كاغذى دو سه خط مى‏توان كشيد يك‏بار نام من به غلط بر زبان نراند وصلم ميسر است ولى بر مراد نيست‏ خود رنجم و خود صلح كنم، عادتم اين است‏ دگر امشب است آن‏شب كه ز پى سحر ندارد الهى! سينه‏اى ده آتش‏افروز هر آن دل را كه سوزى نيست دل نيست‏ دلم پر شعله گردان، سينه پر دود دلم را داغ عشقى بر جبين نِه‏ دلى افسرده دارم سخت بى‏نور اگر لطف تو نبود پرتوانداز چو در هر گنج صد گنجينه دارى‏ به راه اين اميد پيچ در پيچ‏ اگر صد آب حيوان خورده باشى‏ مزاج عشق، بس مشكل‏پسند است‏ دلى بايد كه چون عشق آورد زور يكى بحر است عشق بى‏كرانه‏ من بودم و دل بود و كنارى و فراغى‏ گردن بنه اى بسته‏ى زنجير محبت‏ كرديم نامزد به تو بود و نبود خويش‏ از چشم من به خود نگر و منع كن مرا يك وعده خواهم از تو كه باشم در انتظار من بودم و نمودى و باقى خيال دوست‏ رفتم كه پرده‏اى بكشم بر نمود خويش

  • وصيت مى‏كنم باشيد از من باخبر امشب‏ كه از بزم شما خواهيم بردن دردسر امشب‏ رفيقان را نهانى آستين بر چشم تر امشب بيچاره آن اسير كه اميدوار توست‏ دشنام و هرچه هست، غرض يادگار توست‏ ما را شكايت از قلم مشكبار توست بر دل نهم چه تهمت شادى؟ كه شاد نيست يك لحظه تحمل نكنم، طاقتم اين است من و باز آن دعاها كه يكى اثر ندارد در آن سينه دلى و آن دل همه سوز دل افسرده، غير از آب و گل نيست‏ زبانم كن به گفتن آتش‏آلود زبانم را بيانى آتشين ده‏ چراغى زو به غايت روشنى ددور كجا فكر و كجا گنجينه‏ى راز؟ نمى‏خواهم كه نوميدم گذارى‏ مرا لطف تو مى‏بايد، دگر هيچ.. چو عشقى در تو نبود مرده باشى‏ قبول عشق در جاى بلند است‏ شكيبد با وجود يك‏جهان شور در او آتش زبانه در زبانه اين عشق كجا بود كه ناگه به ميان جست؟ كز زحمت اين بند به كوشش نتوان جست گشتيم هيچكاره‏ى مُلك وجود خويش‏ بى‏اختيار اگر نشوى در سجود خويش‏ حاكم تويى در آمدن دير و زود خويش‏ رفتم كه پرده‏اى بكشم بر نمود خويش رفتم كه پرده‏اى بكشم بر نمود خويش