صدای پای آب

سهراب سپهری

نسخه متنی -صفحه : 11/ 3
نمايش فراداده

تا چلويي مي خواند سينه از ذوق شنيدن مي سوخت

گاه تنهايي صورتش را به پس پنجره مي چسبانيد

شوق مي آمد دست در گردن حس مي انداخت

فكر بازي مي كرد

زندگي چيزي بود مثل يك بارش عيد يك چنار پر سار

زندگي در آن وقت صفي از نور و عروسك بود

يك بغل آزادي بود

زندگي در آن وقت حوض موسيقي بود

طفل پاورچين پاورچين دور شد كم كم در كوچه سنجاقك ها

بار خود را بستم رفتم از شهر خيالات سبك بيرون دلم از غربت سنجاقك پر

من به مهماني دنيا رفتم

من به دشت اندوه

من به باغ عرفان

من به ايوان چراغاني دانش رفتم

رفتم از پله مذهب بالا

تا ته كوچه شك

تا هواي خنك استغنا

تا شب خيس محبت رفتم

من به ديدار كسي رفتم در آن سر عشق

رفتم رفتم تا زن

تا چراغ لذت

تا سكوت خواهش

تا صداي پر تنهايي

چيزها ديدم در روي زمين

كودكي ديدم ماه را بو مي كرد

قفسي بي در ديدم كه در آن روشني پرپر مي زد

نردباني كه از آن عشق مي رفت به بام ملكوت

من زني را ديدم نور در هاون مي كوبيد

ظهر در سفره آنان نان بود سبزي بود دوري شبنم بود كاسه داغ محبت بود

من گدايي ديدم در به در مي رفت آواز چكاوك مي خواست

و سپوري كه به يك پوسته خربزه مي برد نماز

بره اي را ديدم بادبادك مي خورد

من الاغي ديدم ينجه را مي فهميد

در چراگاه نصيحت گاوي ديدم سير

شاعري ديدم هنگام خطاب به گل سوسن مي گفت شما

من كتابي ديدم واژه هايش همه از جنس بلور

كاغذي ديدم از جنس بهار

موزه اي ديدم دور از سبزه

مسجدي دور از آب

سر بالين فقيهي نوميد كوزه اي ديدم لبريز سوال

قاطري ديدم بارش انشا

اشتري ديدم بارش سبد خالي پند و امثال

عارفي ديدم بارش تننا ها يا هو