چشمه خورشید

مصطفی دلشاد تهرانی

نسخه متنی -صفحه : 273/ 145
نمايش فراداده

[ سعدالدين محمود بن عبدالكريم شبسترى، گلشتن راز، به اهتمام صابر كرمانى، انتشارات طهورى، 1361، ش. ص 49. ]

معيت خداوند معيت قيومت است و او قيوم اشيا است. معيت وجود با موجود مانند معى صاحب سايه با سايه است. وجود استقلالى براى هيچ موجودى متصور نيست و غير او وجودى نيست مگر به اعتبار و همه چيز وجودى اعتبارى دارد. [ ن. ك: السيد حيدرالاملى، جامع الاسرار و منبع الانوار، با تصحيحات و مقدمه ى هائرى كربن و عثمان يحيى، چاپ دوم، انجمن ايرانشناسى فراسنه و شركت علمى و فرهنگى، 1368 ش. صص 312 -308، ملاهادى السبزوارى، شرح الاسماء، شرح دعاء الجوشن الكبير و تحقيق نجفقلى حبيبى، چاپ اول، انتشارات دانشگاه تهران، 1372 ش. صص 412 -411. ]

  • ما عدمهاييم و هستيهاى ما ما همه شيران ولى شير علم حمله شان پيداست و ناپيداست باد باد ما و بود ما از داد توست هستى ما جمله از ايجاد توست

  • تو وجود مطلقى فانى نما حمله شان از باد باشد دم به دم آنك ناپيداست هرگز گم مباد هستى ما جمله از ايجاد توست هستى ما جمله از ايجاد توست

[ مثنوى معنوى، دفتر اول، صص 27 -26. ]

جلوه ها از متجلى جدا نيست، زيرا غير حق تعالى چيزى نيست. هر چه هست اوست، جلوه هم جلوه ى اوست. البته تصورش مشكل است، ولى پس از تصور تصديقش آسان است و البته نمى توان مثالى منطبق پيدا كرد. [ امام روح الله خمينى، تفسير سوره ى حمد، چاپ اول، موسسه ى تنظيم و نشر آثار امام خمينى، 1375 ش. صص 160 -159. ]

  • تو بهارى ما چو باغ سبز خوش تو چو جانى ما مثال دست و پا تو چو عقلى ما مثال اين زبان تو مثال شادى و ما خنده ايم جنبش ما هر دمى خود اشهدست گردش سنگ آسيا در اضطراب اى برون از وهم و قال و قيل من خاك بر فرق من و تمثيل من

  • او نهان و آشكارا بخششش قبض و بسط دست از جان شد روا اين زبان از عقل دارد اين بيان كه نتيجه ى شادى فرخنده ايم كه گواه ذوالجلال سرمدست اشهد آمد بر وجود جوى آب خاك بر فرق من و تمثيل من خاك بر فرق من و تمثيل من

[ مثنوى معنوى، دفتر پنجم، ص 776. ] امام خمينى "ره" در اين باره مى فرمايد: 'اصلا به حسب واقع، غير حق تعالى چيزى نيست، هر چه هست اوست. جلوه هم جلوه ى اوست. نمى توانيم يك مثال منطبق پيدا كنيم، 'ظلل' و 'ذى ظل' ناقص است. شايد نزديكتر از همه ى مثالها، موج دريا باشد، موج نسبت به دريا. موج از دريا خارج نيست. موج درياست، نه دريا. اين موجهايى كه حاصل مى شود، درياست كه متموج مى شود، اما وقتى ما به حسب ادراكمان تصور بكنيم كانه به نظر ما مى آيد كه دريا و موج "دو چيزند، در حالى كه" موج يك معناى عارضى است براى آن. واقع مطلب "اين است كه" غير دريا چيزى نيست، موج همان درياست، عالم يك موجى است. البته مثال باز هم همان طور است كه قائل گفته است كه 'خاك بر فرق من و تمثيل من'، مثال ندارد.' [ تفسير سوره ى حمد، ص 160. ]


  • ما همه موج و تو درياى جمالى اى دوست موج درياست، عجب آنكه نباشد دريا

  • موج درياست، عجب آنكه نباشد دريا موج درياست، عجب آنكه نباشد دريا