در بارگاه لطفت خواندى مرا مدينه
لبريز اشك و آهم دادى مرا پناهم
تا بگذرد خداوند از عبد روسياهى
ديدار اين حرم را اين خاك محترم را
يك عمر در گدازم از آتش منيّت
بيمار نفس خويشم غير از شفا نخواهم
بودم به گفتگويت آوردى ام بسويت
هر زائرى از اينجا سوغات مى برد، من
اشكِ براى زهرا بوسيدن حريمش
گشتم ولى نديدم آن قبر بى نشان را
يك كربلاست جنب شط فرات امّا
همچون بقيع ويران ويرانه شد دل من
«ياسر» اگر شكسته ست آيينه وجودش
دارد به شوق رويت شور و نوا مدينه