معناى اصول فلسفى مشروط در تمدن شناسى اينست كه اين اصول بخلاف اصول غير مشروط ، مقيد به عامل يا عواملى معين ميباشند ، همه اصول فلسفى غير مشروط كه تاكنون مطرح كرده ايم ، ميتوانند با تقيد و مشروط بودن به يك يا چند عامل معين در چگونگى تمدن تأثير بگذارند . بلكه از يك نظر ميتوان گفت : هيچيك از اصول فلسفى غير مشروط بدون محدوديت از ناحيه عوامل بيرونى و درونى نميتواند تأثيرى در تمدن داشته باشد . براى توضيح بيشتر ، اصل غير مشروط خود خواهى كه از عمومى ترين اصول است ، در هيچ جامعه و تمدنى ، بدون محدوديت بجريان نميافتد ، عوامل طبيعى برونى و درونى از يك طرف و خود خواهى ديگر افراد اجتماع از طرف ديگر بدون ترديد به محدوديت خود خواهى منتهى ميگردد . كوشش يك تمدن انسان محورى بايستى صرف منطقى ساختن تقيد اصول عمومى غير مشروط بوده باشد . به اين معنى كه « خود خواهى حيات » كه اصل عمومى غير مشروط است ، به سود انسان محورى مشروط گردد . يعنى تعليم و تربيت ها و مديريت هاى سياسى و امكانات اقتصادى و بهره ور شدن انسانها از دسترنج خود ، طورى ترتيب داده شوند كه پديده خود خواهى بدون جبر عوامل حقوقى كيفرى و بدون بسته شدن با زنجير زندگى قالب گيرى شده ، تعديل ، و با وجدانى آزاد جنبه مثبت به خود بگيرد . اين مشروطيت اصول عمومى در حقيقت تبديل خود خواهى منفى به خود خواهى مثبت خواهد بود . همچنين اصل غير مشروط اقتصاد را ميتوان با اصول منطقى كه مسائل اقتصادى را از جنبه منفى ( فقر ) به مرحله مثبت و از طغيانگرى كه باز توليد كننده نتايج منفى است به مرحله مثبت كه بر آورنده ضرورت ها و ابعاد مادى معقول انسانها است تبديل نمود . حاكميت مطلق اقتصاد بعنوان اصل عمومى غير مشروط را ميتوان با تبديل و تعديل فوق بصورت اصل مشروط كه بقاى تمدن را تضمين مينمايد . در آورد . آزادى [ 242 ] يك پديده فوق العاده جالبى است كه با قطع نظر از آن ، هيچ تمدنى با زير بناى انسان محورى قابل تصور نيست . از طرف ديگر اگر اين آزادى را بدون قيد و تعديل بعنوان اصل غير مشروط در تمدنها تلقى كنيم ، همان درد بيدرمان خودخواهى تعديل نشده را ببار خواهد آورد كه دير يا زود به اضمحلال و نابودى تمدن خواهد انجاميد . بهمين جهت است كه ما ضرورت ترقى دادن آزادى بمرحله اختيار را مطرح نموديم . پس آزاديخواهى يك اصل عمومى غير مشروط است كه بايستى با خير خواهى و كمال جوئى مقيد و مشروط گردد اصل چهارم غير مشروط عبارت بود از « ايستائى يك تمدن آغاز رجوع به قهقر است » اين اصل كلى در جريان تحققى تمدن ها مشروط به ركود كمال جوئى افراد و اداره كنندگان جامعه ميباشد . اگر در نتيجه فشار مقدارى از عوامل درونى يا برونى جامعه ، توقفى در جريان و شكوفائى تمدن بوجود بيايد ، اين عارضه به تنهائى دليل سقوط تمدن نخواهد بود ، بلكه سقوط و بقاى تمدن وابسته به اينست كه مبانى و اصولى كه آن تمدن را به وجود آورده است ، چه اندازه از استحكام و جوشش درونى برخوردار مى باشد . تمدن يونان در خود آن سرزمين بظاهر متوقف ميشود ، ولى در جريان تمدن رم به وجود و تحريكات خود ادامه ميدهد . پس از دورانى محدود از ظهور اسلام ، در زمان بنى اميه ، جنبه انسان محورى آن ركود پيدا ميكند ، در دوران عمر بن عبد العزيز بار ديگر تا حدودى انسان محورى اسلام بروز ميكند . در دوران بنى عباس ابعاد ديگرى از تمدن اسلامى و در قرن سوم و چهارم هجرى بعد دانش گرائى آن اوج ميگيرد . در قرنهاى بعدى جنبه هاى معرفة النفس و عرفان اين تمدن شكوفا ميگردد . با اين ملاحظات ايستائى يك تمدن در برهه اى از زمان يا در بعدى از ابعاد آن ، دليل سقوط حتمى آن تمدن نمى باشد . بلكه بايستى به كميت و كيفيت استحكام و كشش اصول آن تمدن توجه نمود .
دخالت و تأثير استحكام مبانى يك تمدن در بقا و ادامه آن ، نخست [ 243 ] مشروط به طرز تلقى انسانهاى جامعه از آن تمدن است كه درباره آن چگونه ميانديشند و از نگهدارى آن چه ميخواهند . اگر مبانى يك تمدن مستحكم و بر پايه انسان محورى استوار باشد و انسانهائى كه در جو چنين تمدنى زندگى ميكنند ، آنرا حياتى و شايسته « حيات معقول » بدانند و آنرا بخواهند ، منطق زندگى اقتضاء ميكند كه چنين تمدنى پايدار بماند و هميشه پويا بوجود خود ادامه بدهد . و فشار عوامل جبرى خارجى جز ايستائى موقت براى آن تمدن نتيجه اى نمى بخشد . اصل پنجم غير مشروط كه عبارتست از قانون عليت ، همواره از ناحيه دانسته ها و خواسته هاى انسانها و سازندگان تمدن توجيه ميگردد ، ولى توجيه قانون عليت شبيه به تقييد و تعديل خود خواهى و تنظيم اقتصاد نيست بلكه توجيه عليت با نظر به قدرت انسانها و خواسته هاى آنان درباره موضوعات و پديده ها و روبط آنها است . با يك مثال ساده اين توجيه را توضيح ميدهيم بدون ترديد سرماى بيش از حد زمستانى ، علت بيمارى يك انسان برهنه ميباشد قانون عليت با لباس مناسب كه انسان برهنه مى پوشد ، شكست نميخورد ، بلكه با تغيير و دگرگون نمودن موضوع كه لباس مناسب پوشيدن انسان برهنه است بدون آن شخص مشمول عليتى ديگر ميگردد . پس از اين مقدمه ، بطور اختصار ميپردازيم به تمدنى كه اسلام از سرزمين عربستان به جوامع بشرى تقديم كرد . درست است كه در دورانهاى بسيار قديم ، يمن كه نژاد عرب از قحطان در آنجا زندگى ميكرد تمدنى داشته است كه سبأيون ناميده مى شود و گويا عمالقه را كه با فراعنه مصر قرين هم ميآورند ، تمدن هايى كم و بيش در آن سرزمين بر پا كرده اند ولى در شبه جزيره عربستان ، تمدنى شكوفا كه قابل توجه و در شمارش تمدنها آورده شود ، بهيچ وجه ثابت نشده است . در دوران ما قبل اسلام جزيره عربستان كه نژاد عرب از عدنان در آن ، زندگى ميكرده است ، جو جامعه شرك و بت پرستى بوده و منتظر عبور بازرگانان بودند كه در فصول معين از بعضى نقاط آن سرزمين [ 244 ] عبور كنند و سودى بمردم شبه جزيره برسانند . اگر بخواهيم درباره عمران و آبادى آن سرزمين صحبت كنيم بايد بگوييم : اگر اين فرضيه صحيح باشد كه زمين از كره خورشيد جدا شده و مدتى در حال ذوبان و حرارت شديد بوده ، سپس تدريجا خنك شده و قابل پروراندن گياه و جانداران گشته است و كم كم انسانها بزندگى اجتماعى موفق گشته اند ، بايد بگوئيم شبه جزيره عربستان از همان دوران كودكى زمين پيشتر نرفته بود . مگر جمعى از يهودان و گروهى از نصرانيان و حنفاء متفرقه و گسيخته از هم كه از بلوغ فكرى نسبى در عين حال غوطه ور در خيال و پندارها بدون كمترين تشكيلات علمى و قضائى و سياسى و لشكرى زندگى ميكردند . اما وحشت و بربريت ساكنان آن سرزمين ، كافى بود كه يك نفر بفردى از قبيله اى ، حتى در يك امر خيالى توهين كند ، تا قبايلى ساليان دراز بجان هم افتاده ، جنگهاى خونبار براه بياندازند .
اهانت به يك شتر ممكن بود به كشته شدن صدها جان بيانجامد پيامبر اسلام در چنين سرزمين ظهور ميكند . و در اين ريگزار بى سر و ته و در چنين جامعه اى غير قابل درك حيات ، تمدنى انسان محورى را بنا ميگذارد كه هيچ محقق با انصافى در اصالت آن ترديد ندارد . آن عرب غوطه ور در خود خواهى محقر ميان سنگهاى سوزان و همنشين با مارها كه گوشت حيوانات پست بيابان هاى شعله زاى عربستان را غذاى بهشتى ميدانست ، معناى زندگى را مى فهمد ، جز خود زندگى انسانهاى ديگر را هم برسميت ميشناسد . انسان را در عالى ترين مفهوم تفسير ميكند . دانش و بينش و حكمت و فرهنگ جهان شمول بر همه جوامع عرضه مى كند . شخصيتهائى را تربيت ميكند كه هر يك از آنان به تنهائى ميتوانند الگوئى براى هر يك انسان رشد يافته بوده باشند . انواعى فراوان از دانشها در مغزها موج ميزند ، تجربه ها بكار ميافتد در قرن سوم هجرى اندلس داراى كتابخانه اى ميشود كه تعداد 600000 ( ششصد هزار ) مجلد كتاب در آنجا جمع ميگردد . هشتاد مدرسه عمومى كه تقريبا بمنزله دانشكده هاى [ 245 ] امروزى ما است بوجود ميآيد ، شرق و غرب را در مسير رشد علمى و جهان بينى به تكاپو در ميآورد . اين تمدن با رسالت پيامبر اسلام بنا نهاده مى شود و عرب بوسيله همين تمدن به اوج افتخار ميرسد .
اين نژاد تدريجا عامل پيشرفت تمدنى خود را كه اسلام بود فراموش ميكند ، و گمان ميكند كه تمدن و پيشرفت عظيمى كه نصيبش گشته بود ، مربوط به عظمت مخصوص نژاد او بوده است ، آنقدر تكيه به عرب بودن نموده ، عرب و عروبه ميگويد و منابع قدرت اصلى خود را فراموش ميكند كه زير پاى نژاد پرستان ديگرى كه مغول مغول يا ترك ترك يا فرنگ فرنگ ميگفتند ، چنان موجوديت خود را از دست ميدهند كه :
( گوئى اصلا در ميان حجون تا صفا آدم مأنوسى وجود نداشته و هيچ داستان گوئى در مكه داستانى نگفته است )