فرهنگ نامه مهدویت

خدامراد سلیمیان‏

نسخه متنی -صفحه : 201/ 111
نمايش فراداده

شلمغانى

«شلمغانى» به «ابن عزاقر» يا «ابن ابى عزاقر» معروف بود و چون از روستاى شلمغان (از نواحى «واسط» عراق) برخاسته بود، به آنجا منسوب شد و او را «ابوجعفر محمدبن على شلمغانى» مى‏گفتند.(584)

شلمغانى از ياران امام حسن عسكرى‏عليه السلام و از دانشمندان، دبيران و محدثان زمان خود در بغداد بود. كتاب‏هاى بسيارى داشت و در آنها، انبوه رواياتى را كه از امامان اهل‏بيت‏عليهم السلام شنيده بود، گردآورى و دسته‏بندى كرده بود.(585)

هنگامى‏كه راه‏انحراف وارتجاع‏را در پيش گرفت و از نظر انديشه، عقيده و عملكرد تغيير يافت، در روايات تغييراتى ايجاد مى‏كرد! هر چه مى‏خواست بر آنها مى‏افزود وهرچه دلخواه‏او بودكم مى‏كرد!

نجاشى در رجال خود مى‏نويسد: ابوجعفر محمدبن على شلمغانى از پيروان مذهب اماميّه بود؛ اما رشك و حسد بر مقام ابوالقاسم حسين بن روح، وى را بر آن داشت كه ترك مذهب اماميّه گويد و داخل كيش‏هاى مردود گردد؛ تا بدان‏جا كه از طرف امام غايب توقيعاتى عليه او صادر گرديد. سرانجام به امر سلطان (دولت) به دار آويخته شد.(586)

حسين بن روح از سال انتصاب خود به مقام نيابت سوم (جمادى الآخر 306 ه) در بغداد با عزّت و احترام مى‏زيست و خاندان آل فرات - كه وزارت بنى‏عباس به دست ايشان بود - از طرفداران شيعه بوده و از او حمايت مى‏كردند.

در ربيع الاول سال 312 ه . وزارت به حامد بن عباس انتقال يافت و آل فرات و كسان ايشان از كار بر كنار شده و به زندان افتادند.

پس‏ازآن حسين‏بن‏روح نيز به زندان افتاد و تا سال 317 (مدت پنج سال) در حبس ماند. وى پيش از افتادن به زندان، مدتى پنهان مى‏زيست و چون اعتمادى كامل به ابن ابى العزاقر داشت، او را به نيابت خود برگزيد. شلمغانى واسطه بين او وشيعيان‏شد وتوقيعات‏حضرت مهدى‏عليه السلام، از سوى حسين بن روح به دست شلمغانى صادر مى‏شد و مردم براى رفع حوايج و حل مشكلات به او رجوع مى‏كردند.(587)

بعد از اين زمان شلمغانى به دعوى‏هاى باطل پرداخت و از مذهب شيعه اماميّه اثنى عشريه انحراف جست. حسين بن روح در زندان، از انحرافش مطلع شد و از همان جا در ذى حجه سال 312 ه توقيعى در لعن ابى العزاقر به شيخ ابوعلى محمدبن همام اسكافى بغدادى - كه از بزرگان شيعه بود - فرستاد و از وى تبرّى جست. متن آن توقيع شريف بدين قرار است:

«به نام خداوند بخشاينده بخشايشگر. اعلان كن: خدا عمرت را طولانى ساخته و پاينده‏ات بدارد و همه خوبى‏ها و ارزش‏ها را به تو بشناساند و فرجام كارت را به نيكى پايان برد. اعلان كن به همه كسانى كه به ديندارى و دين باورى آنان اطمينان دارى و به برادران ما كه از نيّت خير آنان آگاهى و خداوند نيكبختى آنان را تداوم بخشد، به آنان اعلام كن كه: «محمدبن على» معروف به «شلمغانى» - كه خداوند در كيفر او شتاب كرده و هرگز مهلتش ندهد - از دين اسلام برگشته و از آن جدا شده است! در دين خدا كفر و الحاد ورزيده و ادعاهايى دارد كه باعث كفر به آفريدگار بزرگ است!» او به دروغ تهمت مى‏زند و بهتان مى‏بندد و گناهان بزرگى مرتكب مى‏شود.

كسانى كه از خدا برگشته دروغ گفته‏اند و به گمراهى بسيار دور و درازى افتاده زيانى آشكار كرده‏اند!

ما به خدا و پيام آورش و خاندان او - كه درود و رحمت خدا و بركاتش بر او و خاندانش باد - از او بيزارى جسته و او را لعنت و نفرين نموده‏ايم، لعنت‏هاى خدا، يكى پس از ديگرى، در ظاهر و باطن، آشكار و نهان و هميشه و همواره، بر او باد و بر هر كس كه از او پيروى نموده و با او دست بيعت داده و پس از اين هشدار ما باز هم به دوستى و پيروى از او برخيزد،...».(588)

پس از آن ابن ابى العزاقر - كه به سبب دوستى با محسن پسر ابوالحسن على بن محمد فرات وزير المقتدر بالله عباسى - در دستگاه وزارت در آمد و به كتابت و دبيرى پرداخت. در اين هنگام قرامطه - كه طايفه‏اى از اسماعيليه بودند - بر كاروان حاجيان زده و گروهى را كشتند. مردم بغداد - كه از ابوالحسن على بن محمد فرات و پسرش محسن راضى نبودند - آنان را متهم به دستيارى با قرامطه كردند.

محسن براى پيشگيرى از دشمنان خود و مطالبات بقاياى ماليات، شلمغانى را در ديوان وزارت وارد كرد و به تدبير او، گروهى از دشمنان خويش را به جرم نپرداختن ماليات كشت.

اما ابن فرات و پسرش محسن، نتوانستند سوء ظن خليفه را نسبت به خويش - درباره رابطه با قرامطه - رفع كنند؛ سرانجام خليفه ايشان را در سال 312 ه به قتل رسانيد.

شلمغانى پس از اين واقعه، گريخته و تا حدود سال 320 ه در موصل و اطراف آن مى‏زيست. چون اوضاع را آرام يافت، به بغداد رفت و به دعوى‏هاى تازه پرداخت.

مردم پس از صدور لعن شلمغانى، نزد حسين بن روح شتافتند و گفتند: خانه‏هاى ما از آثار شلمغانى انباشته است، چه كنيم؟ فرمود: نظر من درباره كتاب‏هاى او همان چيزى است كه امام عسكرى‏عليه السلام درباره كتاب‏هاى بنى فضّال فرمود: «... خُذُوا بِما رَوَوا وَذَرُوا ما رَأوُا»؛ يعنى، اعتقادات آنان را كنار گذاريد و آنچه نقل كرده‏اند، بپذيريد».(589)

به نظر شيخ طوسى‏رحمه الله علت كشته شدن شلمغانى اين بود: زمانى كه ابوالقاسم حسين بن روح او را آشكارا لعن كرد و در همه جا شهرت يافت و مردم از وى دورى جستند. تمام شيعيان از او بر حذر بودند؛ به طورى كه نتوانست به حيله‏ها و نيرنگ‏هاى خود ادامه دهد. روزى در محفلى كه رؤساى شيعه حاضر بودند و همه لعن شلمغانى و دورى از او را از ابوالقاسم حسين بن روح نقل مى‏كردند، شلمغانى به حاضران گفت: من و او (حسين بن روح) را در جايى بخواهيد تا من دست او و او هم دست مرا بگيرد و در حق يكديگر نفرين كنيم. اگر آتش نيامد و او را نسوزانيد، هرچه او درباره من گفته، درست است. اين خبر در خانه ابن مقله اتفاق افتاد و از آنجا به گوش «الراضى بالله» خليفه عباسى رسيد. «راضى» هم دستور داد او را دستگير كرده و به قتل رساندند، بدين گونه شيعيان از شرّ او راحت شدند.(590) اين اتفاق در سال 323 ه .ق رخ داد.(591)