فرهنگ نامه مهدویت

خدامراد سلیمیان‏

نسخه متنی -صفحه : 201/ 19
نمايش فراداده

امامت حضرت مهدى‏عليه السلام‏

از نگاه شيعه، خداوند متعال از طريق آخرين پيامبر خود، مقام امامت و ولايت را به جهت قابليت‏هاى ذاتى به افرادى خاصّ عطا فرموده و تنها از طرف ذات او است كه امام بر جامعه نصب مى‏گردد. اين قابليت ذاتى ارتباطى به سن و سال ندارد.

آنچه در آغاز امامت حضرت مهدى‏عليه السلام بيش از همه چيز توجه‏ها را به خود جلب مى‏كند، رسيدن به اين مقام عظيم در سن پنج سالگى است. البته ايشان اوّلين شخصى نبود كه در خردسالى به افتخار امامت نايل آمد و نه تنها اين گونه پيشوايى در بين ائمه‏عليهم السلام داراى سابقه بوده؛ بلكه در سلسله نبوّت نيز مواردى از آن وجود داشته است.

نبوّت در كودكى

خداوند متعال پيامبرانى را در كودكى به مقام نبوّت مفتخر ساخت:

1. نبوّت حضرت عيسى‏عليه السلام از ابتداى ولادت‏

خداوند در آيات نورانى خود در بخشى از داستان حضرت مسيح‏عليه السلام از زبان آن پيامبر الهى در جواب منكران چنين مى‏فرمايد: «قَالَ اِنّى عَبْدُاللّه آتَانِىَ الكِتابَ وَجَعَلَنِي نَبيّاً» «[كودك ]گفت: من بنده خدا هستم، به من كتاب داده و مرا پيامبر قرار داده است.»(62)

2. اعطاى كتاب و مقام نبوّت به حضرت يحيى‏عليه السلام در كودكى‏

خداوند در اين باره مى‏فرمايد: «يا يَحْيى‏ خُذِالكِتابَ بِقُوَةٍ وَآتَيْناهُ الحُكْمَ صَبِيّاً» «اى يحيى! كتاب [خدا] را به جد و جهد بگير و [ما] از كودكى به وى حكم (نبوّت) داديم».(63)

بنابراين همان‏گونه كه خداوند متعال، مقام نبوّت را به كودك خردسالى عطا فرمود؛ مقام امامت را نيز مى‏تواند به انسانى با تمام صفات لازم، در سن كودكى عطا فرمايد.

امامت در كودكى

قبل از حضرت مهدى‏عليه السلام دو امام (امام جوادعليه السلام و امام هادى‏عليه السلام) قبل از سن بلوغ به مقام امامت نايل آمدند و اين شايد خود به نوعى ايجاد آمادگى براى پذيرش امامت حضرت مهدى‏عليه السلام، در سن كودكى بوده است.

اولين امامى كه در سن كودكى به امامت رسيد، نهمين پيشواى شيعيان بود و از آنجا كه اين مسأله در دوران امامت بى سابقه بود، ابتدا مورد پرسش و ترديد عده‏اى قرار گرفت؛ ولى كم‏كم با هدايت‏هاى امام رضاعليه السلام و بياناتى از خود آن حضرت، قلب شيعيان آرام گرفت.

معمربن خلاد گويد: «سَمِعْتُ الرِّضاعليه السلام وَ ذَكَرَ شَيئاً فَقالَ: ما حاجَتُكُمْ اِلى‏ ذَلِكَ هَذَا اَبُوجَعفَرٍ قَدْ اَجْلَسْتُهُ مَجْلِسى‏ وَصَيَّرْتُهُ مَكانى‏ وَقالَ اِنّا اَهلُ بَيتٍ يَتَوارَثُ اَصاغِرُنا عَنْ اَكابِرِنا القُذَّةَ بالقُذَّةِ»؛ «از امام رضاعليه السلام شنيدم كه مطلبى [راجع به امر امامت ]بيان كرد و سپس فرمود: شما چه احتياجى به اين موضوع داريد؟ اين ابوجعفر است كه او را به جاى خود نشانيده، و قائم مقام خود ساخته‏ام و فرمود: ما خاندانى هستيم كه خردسالان‏مان موبه‏مو از بزرگسالان‏مان ارث مى‏برند».(64)

روايت ياد شده بيانگر اين حقيقت است كه مقام امامت، ربطى به كمى و يا زيادى سن ندارد.

صفوان بن يحيى گويد: «به امام رضاعليه السلام عرض كردم: پيش از آنكه خدا ابى جعفرعليه السلام را به شما ببخشد، درباره جانشين‏تان از شما مى‏پرسيديم و شما مى‏فرموديد؛ خدا به من پسرى عنايت مى‏كند. اكنون او را به شما عنايت كرد و چشم ما را روشن نمود. اگر خداى ناخواسته براى شما پيش آمدى كند، به كه بگرويم؟ حضرت با دست اشاره به ابى‏جعفر فرمود كه در برابرش ايستاده بود، عرض كردم: قربانت گردم، اين پسر سه ساله است: فرمود: چه مانعى دارد عيسى‏عليه السلام سه ساله بود كه به حجّت قيام كرد».(65)

على‏بن‏اسباط گويد: «امام محمد تقى‏عليه السلام را ديدم كه به طرف من مى‏آمد، من نگاهم را به او تيز نموده و به سر و پايش نگاه مى‏كردم تا اندازه و قامتش را براى اهل شهر خود (شيعيان) وصف كنم. در آن ميان كه من او را ورانداز مى‏كردم، حضرت نشست و فرمود: «اى على! خدا حجّت درباره امامت را به مانند حجّت درباره نبوّت آورده و فرموده است: «حكم نبوّت را در كودكى به او داديم»، «و چون به رشد، رسيد»، «و به چهل سالگى رسيد»، پس روا است كه به شخصى در كودكى حكم داده شود [چنان كه به يحيى‏عليه السلام داده شد] و روا است كه در چهل سالگى داده شود [چنان كه به يوسف داده شد]».(66)

البته كم نبودند انسان‏هاى وارسته‏اى كه در برابر فرمايش امام، سر تعظيم و قبول فرود مى‏آوردند و در برابر مشيت الهى، با كمال رضايت آن را مى‏پذيرفتند.

محمدبن حسن عمّار گويد: «من دو سال نزد على بن جعفر بن محمد (عموى امام رضاعليه السلام) بودم و هر خبرى كه او از برادرش موسى بن جعفرعليه السلام شنيده بود، مى‏نوشتم. روزى در مدينه خدمتش نشسته بودم، ابوجعفر محمدبن على‏الرضاعليه السلام در مسجد رسول خداصلى الله عليه وآله بر او وارد شد. على بن جعفر برجست و بدون كفش و عبا، نزد او رفت و دستش را بوسيد و احترامش كرد؛ ابوجعفر به او فرمود: اى عمو! بنشين خدايت رحمت كند. او گفت: آقاى من! چگونه من بنشينم و شما ايستاده باشيد؟

چون على بن جعفر به مسند خود برگشت، اصحابش او را سرزنش كرده و گفتند: شما عموى پدر او هستيد و با او اين‏گونه رفتار مى‏كنيد؟! او دست به ريش خود گرفت و گفت: خاموش باشيد! اگر خداى عزوجلّ اين ريش سفيد را سزاوار [امامت‏] ندانست و اين كودك را سزاوار دانست و به او چنان مقامى داد، من فضيلت او را انكار كنم؟ پناه به خدا از سخن شما! من بنده او هستم».(67)