از نگاه شيعه، خداوند متعال از طريق آخرين پيامبر خود، مقام امامت و ولايت را به جهت قابليتهاى ذاتى به افرادى خاصّ عطا فرموده و تنها از طرف ذات او است كه امام بر جامعه نصب مىگردد. اين قابليت ذاتى ارتباطى به سن و سال ندارد.
آنچه در آغاز امامت حضرت مهدىعليه السلام بيش از همه چيز توجهها را به خود جلب مىكند، رسيدن به اين مقام عظيم در سن پنج سالگى است. البته ايشان اوّلين شخصى نبود كه در خردسالى به افتخار امامت نايل آمد و نه تنها اين گونه پيشوايى در بين ائمهعليهم السلام داراى سابقه بوده؛ بلكه در سلسله نبوّت نيز مواردى از آن وجود داشته است.
خداوند متعال پيامبرانى را در كودكى به مقام نبوّت مفتخر ساخت:
خداوند در آيات نورانى خود در بخشى از داستان حضرت مسيحعليه السلام از زبان آن پيامبر الهى در جواب منكران چنين مىفرمايد: «قَالَ اِنّى عَبْدُاللّه آتَانِىَ الكِتابَ وَجَعَلَنِي نَبيّاً» «[كودك ]گفت: من بنده خدا هستم، به من كتاب داده و مرا پيامبر قرار داده است.»(62)
خداوند در اين باره مىفرمايد: «يا يَحْيى خُذِالكِتابَ بِقُوَةٍ وَآتَيْناهُ الحُكْمَ صَبِيّاً» «اى يحيى! كتاب [خدا] را به جد و جهد بگير و [ما] از كودكى به وى حكم (نبوّت) داديم».(63)
بنابراين همانگونه كه خداوند متعال، مقام نبوّت را به كودك خردسالى عطا فرمود؛ مقام امامت را نيز مىتواند به انسانى با تمام صفات لازم، در سن كودكى عطا فرمايد.
قبل از حضرت مهدىعليه السلام دو امام (امام جوادعليه السلام و امام هادىعليه السلام) قبل از سن بلوغ به مقام امامت نايل آمدند و اين شايد خود به نوعى ايجاد آمادگى براى پذيرش امامت حضرت مهدىعليه السلام، در سن كودكى بوده است.
اولين امامى كه در سن كودكى به امامت رسيد، نهمين پيشواى شيعيان بود و از آنجا كه اين مسأله در دوران امامت بى سابقه بود، ابتدا مورد پرسش و ترديد عدهاى قرار گرفت؛ ولى كمكم با هدايتهاى امام رضاعليه السلام و بياناتى از خود آن حضرت، قلب شيعيان آرام گرفت.
معمربن خلاد گويد: «سَمِعْتُ الرِّضاعليه السلام وَ ذَكَرَ شَيئاً فَقالَ: ما حاجَتُكُمْ اِلى ذَلِكَ هَذَا اَبُوجَعفَرٍ قَدْ اَجْلَسْتُهُ مَجْلِسى وَصَيَّرْتُهُ مَكانى وَقالَ اِنّا اَهلُ بَيتٍ يَتَوارَثُ اَصاغِرُنا عَنْ اَكابِرِنا القُذَّةَ بالقُذَّةِ»؛ «از امام رضاعليه السلام شنيدم كه مطلبى [راجع به امر امامت ]بيان كرد و سپس فرمود: شما چه احتياجى به اين موضوع داريد؟ اين ابوجعفر است كه او را به جاى خود نشانيده، و قائم مقام خود ساختهام و فرمود: ما خاندانى هستيم كه خردسالانمان موبهمو از بزرگسالانمان ارث مىبرند».(64)
روايت ياد شده بيانگر اين حقيقت است كه مقام امامت، ربطى به كمى و يا زيادى سن ندارد.
صفوان بن يحيى گويد: «به امام رضاعليه السلام عرض كردم: پيش از آنكه خدا ابى جعفرعليه السلام را به شما ببخشد، درباره جانشينتان از شما مىپرسيديم و شما مىفرموديد؛ خدا به من پسرى عنايت مىكند. اكنون او را به شما عنايت كرد و چشم ما را روشن نمود. اگر خداى ناخواسته براى شما پيش آمدى كند، به كه بگرويم؟ حضرت با دست اشاره به ابىجعفر فرمود كه در برابرش ايستاده بود، عرض كردم: قربانت گردم، اين پسر سه ساله است: فرمود: چه مانعى دارد عيسىعليه السلام سه ساله بود كه به حجّت قيام كرد».(65)
علىبناسباط گويد: «امام محمد تقىعليه السلام را ديدم كه به طرف من مىآمد، من نگاهم را به او تيز نموده و به سر و پايش نگاه مىكردم تا اندازه و قامتش را براى اهل شهر خود (شيعيان) وصف كنم. در آن ميان كه من او را ورانداز مىكردم، حضرت نشست و فرمود: «اى على! خدا حجّت درباره امامت را به مانند حجّت درباره نبوّت آورده و فرموده است: «حكم نبوّت را در كودكى به او داديم»، «و چون به رشد، رسيد»، «و به چهل سالگى رسيد»، پس روا است كه به شخصى در كودكى حكم داده شود [چنان كه به يحيىعليه السلام داده شد] و روا است كه در چهل سالگى داده شود [چنان كه به يوسف داده شد]».(66)
البته كم نبودند انسانهاى وارستهاى كه در برابر فرمايش امام، سر تعظيم و قبول فرود مىآوردند و در برابر مشيت الهى، با كمال رضايت آن را مىپذيرفتند.
محمدبن حسن عمّار گويد: «من دو سال نزد على بن جعفر بن محمد (عموى امام رضاعليه السلام) بودم و هر خبرى كه او از برادرش موسى بن جعفرعليه السلام شنيده بود، مىنوشتم. روزى در مدينه خدمتش نشسته بودم، ابوجعفر محمدبن علىالرضاعليه السلام در مسجد رسول خداصلى الله عليه وآله بر او وارد شد. على بن جعفر برجست و بدون كفش و عبا، نزد او رفت و دستش را بوسيد و احترامش كرد؛ ابوجعفر به او فرمود: اى عمو! بنشين خدايت رحمت كند. او گفت: آقاى من! چگونه من بنشينم و شما ايستاده باشيد؟
چون على بن جعفر به مسند خود برگشت، اصحابش او را سرزنش كرده و گفتند: شما عموى پدر او هستيد و با او اينگونه رفتار مىكنيد؟! او دست به ريش خود گرفت و گفت: خاموش باشيد! اگر خداى عزوجلّ اين ريش سفيد را سزاوار [امامت] ندانست و اين كودك را سزاوار دانست و به او چنان مقامى داد، من فضيلت او را انكار كنم؟ پناه به خدا از سخن شما! من بنده او هستم».(67)