فرهنگ نامه مهدویت

خدامراد سلیمیان‏

نسخه متنی -صفحه : 201/ 181
نمايش فراداده

چون اين كلمات را گفتم، سيدةالنساء مرا در آغوش گرفت و مرا خوشحال كرد و فرمود: اكنون در انتظار ديدار ابومحمد باش كه او را نزد تو روانه مى‏سازم. پس از خواب بيدار شدم و گفتم: واشوقاه به ديدار ابومحمد! و چون فردا شب فرا رسيد، ابومحمد در خواب به ديدارم آمد. گويا به او گفتم: اى حبيب من! بعد از آنكه همه دل مرا به عشق خود مبتلا كردى، در حق من جفا نمودى! او فرمود: تأخير من براى شرك تو بود. حال كه اسلام آوردى، هر شب به ديدار تو مى‏آيم تا آنكه خداوند وصال عيانى را ميسر گرداند. از آن زمان تا كنون هرگز ديدار او از من قطع نشده است.

بِشر گويد از او پرسيدم: چگونه در ميان اسيران در آمدى؟ او پاسخ داد: يك شب ابومحمد به من گفت: پدربزرگت در فلان روز لشكرى به جنگ مسلمانان مى‏فرستد و خود هم به دنبال آنان مى‏رود. و بر تو است كه در لباس خدمتگزاران در آيى و به طور ناشناس از فلان راه بروى و من نيز چنان كردم. طلايه داران سپاه اسلام بر سر ما آمدند و كارم بدان جا رسيد كه مشاهده كردى. هيچ كس جز تو نمى‏داند كه من دختر پادشاه رومم كه خود به اطلاع تو رسانيدم. آن مردى كه من در سهم غنيمت او افتادم، نامم را پرسيد و من آن را پنهان داشتم و گفتم: نامم نرجس است و او گفت: اين نام كنيزان است.

گفتم: شگفتا تو رومى هستى؛ امّا به زبان عربى سخن مى‏گويى! گفت: پدربزرگم در آموختن ادبيات به من حريص بود و زن مترجمى را بر من گماشت و هر صبح و شامى به نزد من مى‏آمد و به من عربى آموخت تا آنكه زبانم بر آن عادت كرد.

بِشر گويد: چون او را به «سُرّ من راى» رسانيدم و بر مولايمان امام هادى‏عليه السلام وارد شدم، بدو فرمود: چگونه خداوند عزّت اسلام و ذلّت نصرانيت و شرافت اهل بيت محمدصلى الله عليه وآله را به تو نماياند؟ گفت: اى فرزند رسول خدا! چيزى را كه شما بهتر مى‏دانيد، چگونه بيان كنم؟ فرمود: من مى‏خواهم تو را اكرام كنم، كدام را بيشتر دوست مى‏دارى: ده هزار درهم؟ يا بشارتى كه در آن شرافت ابدى است؟ گفت: بشارت را، فرمود: بشارت باد تو را به فرزندى كه شرق و غرب عالم را مالك شود و زمين را پر از عدل و داد نمايد، همچنان كه پر از ظلم و جور شده باشد. گفت: از چه كسى؟ فرمود: از كسى كه رسول خداصلى الله عليه وآله در فلان شب از فلان ماه از فلان سال رومى، تو را براى او خواستگارى كرد. پرسيد: از مسيح و جانشين او؟ فرمود: پس مسيح و وصى او تو را به چه كسى تزويج كردند؟ گفت: به پسر شما ابومحمد! فرمود: آيا او را مى‏شناسى؟ گفت: از آن شب كه به دست مادرش سيدةالنساء اسلام آورده‏ام، شبى نيست كه او را نبينم.

امام هادى‏عليه السلام فرمود: اى كافور! خواهرم حكيمه را فرا خوان و چون حكيمه آمد... او را زمانى طولانى در آغوش كشيد و به ديدار او مسرور شد، بعد از آن مولاى ما فرمود: اى دختر رسول خدا او را به منزل خود ببر و فرايض و سنن را به وى بياموز كه او زوجه ابومحمد و مادر قائم‏عليه السلام است.(981)

لازم به يادآورى است كه در منابع معتبر هيچگونه اشاره‏اى به سرگذشت مادر حضرت مهدى‏عليه السلام پس از ولادت آن حضرت نشده است، و تنها سخنى كه در اين باره گفته شده اينكه: «ابوعلى خزيزرانى كنيزى داشت كه او را به امام حسن عسكرى‏عليه السلام اهدا كرد و چون جعفر كذّاب خانه امام را غارت كرد وى از دست جعفر گريخت و با ابوعلىّ ازدواج نمود. ابوعلى مى‏گويد كه او گفته است در ولادت سيّدعليه السلام حاضر بود و مادر سيّد صقيل نام داشت و امام حسن عسكرى‏عليه السلام صقيل را از آنچه بر سر خاندانش مى‏آيد آگاه كرد و او از امام درخواست نمود كه از خداى تعالى بخواهد تا مرگ وى را پيش از آن برساند و در حيات امام حسن عسكرى‏عليه السلام در گذشت و بر سر قبر وى لوحى است كه بر آن نوشته‏اند: اين قبر مادر محمد است.».(982)