شرح منظومه

مرتضی مطهری

جلد 2 -صفحه : 71/ 34
نمايش فراداده

اين محرك ضرورت دارد . اكنون نقل كلام مي كنيم به اين محرك ، اگر ثابت است پس غير جسماني است و ثبت المطلوب و اگر آن هم متحرك است پس او نيز به محركي ديگر احتياج دارد و بالاخره اگر منتهي نشود به محركي ثابت ، مستلزم تسلسل علل غير متناهيه است و تسلسل علل غير متناهيه چنانكه در فلسفه ثابت شده است محال است . پس محال است كه سلسله علل منتهي نشود به محركي ثابت يعني غير جسماني ، پس سلسله محركات بايد منتهي گردد به محرك غير متحرك كه از آن به " محرك اول " تعبير مي شود . حكماي اسلامي به يك اصل ديگر نيز معتقدند و در آن اختلافي ندارند و آن اينكه علت واقعي حركت هر جسم همان طبيعتي است كه در خود جسم است . و به عبارت ديگر فاعل بلاواسطه حركات جسماني ، طبايع خود اجسام است ، چه در حركت طبعي و چه در حركت قسري ، و اما قواي بيرون از وجود جسم متحرك ، فاعل بلاواسطه نمي باشند بلكه فاعل مع الواسطه مي باشند و آن فاعل هاي بيروني اگر از نوع امور جسماني باشند اثرشان بر روي طبيعت جسم مفروض اين است كه به اصطلاح آن را " اعداد " مي كنند ، و اگر از نوع علل غير جسماني باشد اثرشان بر روي طبيعت جسم اين است كه آنرا " ايجاد " مي كنند .

به هر حال هر علتي غير از طبيعت خود جسم نمي تواند تاثير بلاواسطه در حركت آن جسم داشته باشد . بنابر اين آنجا كه در برهان اثبات محرك اول گفتيم كه حركت به محرك احتياج دارد بايد اين توضيح بر آن اضافه شود كه مقصود اين است كه حركت احتياج دارد به طبيعتي كه در خود آن جسم باشد تا بتواند آن جسم را به حركت در آورد و اگر آن طبيعت نيز از آن نظر كه نمي تواند ثابت و يكنواخت باشد احتياج داشته باشد به محركي ، بايد گفت كه آن طبيعت احتياج دارد به فاعل مباشر و آن فاعل مباشر قطعا از نوع قوا و نيروهاي جسماني نيست . پس هر جسم متحركي از ناحيه ذات و درون خود بايد منتهي گردد به محرك ثابت ، يعني بنابر اين تقرير در سلسله علل حركت يك جسم ، ساير اجسام و قواي جسماني تاثير ندارد .

تقريرديگر

اين است كه بگوئيم هر حركتي به قوه ء محركه اي اجتياج دارد و آن قوه ء محركه را قواي جسماني و بيرون از وجود جسم متحرك فرض كنيم و آن وقت برهان را اينطور تقريركنيم : تمام حركات مكاني كه در اجسام جهان هست معلول ضربه اي است كه از بيرون بر آن اجسام وارده شده است و آن قوه اي كه ضربه را وارد كرده است يا متحرك است يا ثابت ، اما چون جسماني است نمي تواند ثابت باشد ، پس بايد متحرك باشد و چون تسلسل علل محال است پس بايد منتهي شود به محرك غير متحرك يعني محرك اول . اگر مطلب را اينطور تقرير كنيم به دو اشكال بر مي خوريم : يكي اينكه نقش طبيعت را در حركت اجسام در نظر نگرفته ايم و حال آن اصول مسلم فلسفي طبايع و نقش آنها را در حركات اجسام به ثبوت رسانيده است .

ديگر اينكه ما تسلسل را در مورد عللي كه در وجود با هم اجتماع ندارند باطل فرض كرده ايم و حال آنكه براهين بطلان تسلسل فقط موردي را ابطال مي كند كه آن علل در آن واحد با هم مجتمع باشند ، نه اينكه معلول در زماني باشد و علت در زماني پيشين ، و اساسا علت واقعي امكان ندارد كه از معلول خود در زمان منفك گردد ، تنها علل به اصطلاح " اعدادي " هستند كه از معلولات منفك مي گردند و چنانكه در محل خود ثابت شده است علل اعدادي ، علل واقعي نمي باشند . به هر حال در بيان فوق چنين فرض شده است كه تسلسل امور متعاقبه زمانيه محال است و حال آنكه اين گونه تسلسل محال نيست . خلاصه مطلب اينكه برهان منسوب به ارسطو و ارسطوئيين متكي به چهار اصل است :

1 - حركت در اجسام عالم وجود دارد .

2 - هر حركت به قوه ء محركه اي احتياج دارد .

3 - هر شي ء جسم يا جسماني ، متحرك است .

4 - تسلسل علل ممتنع است .

اگر كسي در يكي از اين مقدمات خدشه كند ، مثلا منكر وجود حركت گردد ( مانند زنون اليائي و بعضي از متكلمين اسلامي و بعضي از متفلسفين جديد ) و يا اينكه حركت را نيازمند به قوه ء محركه نداند ( مانند طرفداران قانون جبر در حركت كه مدعي هستند كه خود حركت محتاج به علت نيست ، بلكه تغيير حركت محتاج به علت است ) و يا منكر ملازم بودن جسم و جسماني با حركت گردد ( مانند بو علي سينا كه منكر حركت طبايع جوهريه جسمانيه است ) و يا منكر امتناع تسلسل علل گردد ( مانند بسياري از حكماي جديد از قبيل كانت كه مساله امتناع تسلسل علل را مشكوك تلقي كرده اند ) ، برهان منسوب به ارسطو مبني بر اثبات محرك اول مخدوش خواهد بود . اين نكته ناگفته نماند كه مقصود ارسطو از محرك اول عبارت است از موجودي ثابت و غير ممكن التحرك و مجرد از جسمانيت . نكته ديگر اينكه اين برهان نوعي برهان خلف است مثل همه براهيني كه در آنها امتناع تسلسل به كار مي رود . از آنچه گفته شد معلوم شد كه اختلاف تقرير اول و تقرير دوم در تفسير مقدمه دوم از مقدمات چهار گانه اي است كه ذكر شد .

بنابر تقرير اول قوه ء محركه عبارت است از طبيعت خود جسم كه با وي متحد است و ظرف مكان و ظرف زمان هر دو يكي است . و اما بنابر تقرير دوم قوه ء محركه از وجود جسم متحرك خارج است . چيزي كه سبب مي شود بگوئيم ارسطو تقرير دوم را نمي خواسته است بگويد اين است كه ارسطو معتقد بوده است كه قوه محركه همواره همراه حركت است واز وي جدا ناشدني است وحركت آنگاه به نهايت مي رسد كه از طرف قوه محركه اقتضائي نباشد ويا مانعي پيش بيايد . بنابراين كسي كه چنين نظري داشته باشد چگونه ممكن است كه قوه محركه را عوامل وضربه هاي خارجي فرض كند ؟ زيرا لازم مي آيد ارسطوا را منكر اين امر بديهي و محسوس بدانيم كه اگر گرسنگي را با دست به هوا پرتاب كنيم پرتاب مي شود ويا تيري را كه به كمان مي گذارند از كمان پرتاب مي گردد وامثال اينها . مجموعا از آنچه گفته شد معلوم گرديد كه در مورد مساله احتياج حركت به قوه محركه سه فرضيه در كار است :

1و2 - فرضيه قدما كه به نام ارسطو معروف شده است وآن اينكه حركت حالتي است عارض بر جسم وجسم وجسم پذيرنده وقابل آن است وبه حكم برهان فلسلفي بر امتناع اتحاد فاعل وقابل ، ماده همواره در حركت خود به قوه اي احتياج دارد كه آن حركت را پيوسته به جسم بدهد . اين فرضيه چنانكه قبلا گفته شدبه دو نحو قابل تفسير است ، پس اين فرضيه در حقيقت دو فرضيه است و ما هر دو را قبلا ذكر كرديم .

3 - فرضيه سوم اين است كه ماده در خو دحركت به قوه احتياج ندارد ، تنها د رتغيير حركت است كه به قوه احتياج دارد . بنابراين هر حركتي به هر دليل در هر حالت كه در جسم پديد آمد جسم آن حركت را جبرا د رخود حفظ مي كند ومادامي كه قوه اي ديگر تغييري ديگر در وضع آن جسم ايجاد نكند آن حالت قهرا وجبرا باقي خواهد ماند . اين فرضيه با آزمايش هاي علمي تاييد شده ودر حال حاضر مورد قبول دانشمندان علوم طبيعي است .

چون اين فرضيه و دوفرضيه بالا هر كدام با سبك خاص تقرير شده است هيچكدام مستقيما دليل ديگري را رد نمي كند ، درست مانند دونفر هستند كه هر كدام با زباني كه ديگري آنرا نمي فهمد در صدد اثبات مدعاي خو د بوده باشد كه قهرا هيچگاه بين آنها تفاهم پيدا نخواهد شد . تنها از نظر كسي كه باهر دو زبان آشنا باشداين امكان وجود دارد كه ببيند آيا اين دو نفر كه يكي نافي وديگر مثبت است امر واحدي را نفي واثبات مي كنند يا نه . اگر فرضيه اول را اينطور تقرير كنيم كه ماده در حركت خود محتاج است به قوه اي كه از خارج بر وي وارد آيد و او را به حركت در آورد و هم از ياقوه خارجي ديگر حركت آن ماده را ادامه دهد بدون شك با فرضيه دوم متناقض است ونه تنها آزمايش هاي علمي جديد آن را ابطال مي كند دلائل عقلي فلسفي نيز با آن موافقت ندارد وبلكه بر خلاف محسوسات ومشهودات است .

واما اگر فرضيه اول را اينطور تقرير كنيم كه ماده در حركت خود به قوه محركه اي احتياج دارد وبا دلائل ثابت كنيم كه قوه به حركت آورنده جسم وادامه دهنده آن حركت ، ضربه هاي خارجي نيست بلكه طبيعتي است در خود ماده متحرك كه با وي متحد است وآن طبيعت عير قابل شناختن به وسيله احساس است وتنها با عقل مي توان به وجود آن اذعان كرد واثر ضربه هاي خارجي را به طور مستقيم بر حركت جسم ندانيم بلكه اثر آنها را بر روي طبايع واثر طبايع را بر روي جسم بدانيم ، در اين صورت نظر جديد ، نظر قديم رارد نمي كند .

زيرا آنچه آزمايش نشان مي دهد كه ماده در تغيير حركت احتياج به قوه دارد نه در خود حركت ، نظر به ضربه ها وقوه هاي خارج از حوزه وجود دارد نه در خود حركت ، نظر به ضربه ها وقوه هاي خارج از حوزه وجود خود ماده است ، ولي فرضيه فلسفي قديم كه حركت ماده را دائما محتاج به قوه مي داند به ضربه ها و قوه هاي خارجي نظر ندارد ، اين فرضيه ناظر به طبيعت متصل ومتحد با خود جسم است كه همواره همراه وي است ، اين فرضيه اثر قوه هاي خارجي را بر طبيعت جسم مي انگارد نه بر روي حركت جسم پس اگر مدعي شويم كه هر گاه جسمي در فضائي به حركت در آيد وبه مانعي برخورد نكند تا ابد به حركت خود ادامه خواهد داد ، اين ادعا مي تواندهم مورد قبول علم جديدوهم موردقبول علم قديم ( البته بنابر تفسير دوم ) بوده باشد ، منتهاي مطلب اين است كه نظريه فلسفي قديم مي گويدآن جسم از آن جهت به حركت خود ادامه مي دهد كه قوه محركه اي در درون خود جسم دو نظريه علمي جديد كه فرض قوه محركه داخلي او راه تجربه وبه آزمايش براي محقق نشده است اين چنين تعبير مي كندكه چون جسم در حركت خود به قوه محركه كه احتياج ندارد پس براي هميشه به حركت خود ادامه مي دهد ، ولي البته مقصود وي از قوه محركه كه نيروي خارجي است .

پس آنچه نظريه فلسفي قديم در باب احتياج به محرك روي اصول فلسفي به خود اثبات مي كند قوه محركه داخلي است وآنچه نظريه علمي جديد طبق روش مخصوص به خود آن را نفي مي كند لزوم قوه محركه خارجي است . پس موردنفي واثبات دوتا است وتعارضي دركار نيست و هر يك از اين دو نظر يه با دليل مخصوص وبا روش ومتد مخصوصي تاييد شده است . بدين ترتيب اشتباه است كه بگوئيم نظر جديد كه به نام جبر در حركت معروف شده است ناسخ نظر قديم دائر بر احتياج به محرك است : ولازم است كه ما يكي از اين دو راانتخاب وديگري را طرد نمائيم ( 1 ) .

1 - همانطور كه قبلا گفته شديك مطلب ديگر در باب حركت درميان قدما بوده است وآن اينكه حركت را به دوقسم طبعي وقسري تقسيم كرده اندومدعي شده اند كه اگر حركت قسري باشد قابل دوام نيست . اگر كسي در باب حركت قسري اين اصل را با همه مقدمات لازمه بپذيرد وحركت قسري را مطلقا ( ولو به هيچ مانع وعائقي برخورد نكند ) قابل دوام نداند ، بين نظر قديم وجديد در خصوص حركت قسريه تعارض پيدا مي شود .