غرر3 در رفع تشكيكها از غايت
يليق ان نذب عن امر العبث
فغاية فيما اليه الحركة
فغاية العاملة أوليهما
من حيز بحيز سأما ترد
و ربما غايتها لا تتحد
اذ دون غاية يظن ان حدث
و ما لاجله غدت مشتركة
و ربما شوقية غيي كما
و ربما غايتها لا تتحد
و ربما غايتها لا تتحد
شرح : چنانكه سابقا اشاره كرديم اين قسمت جواب شبهه اي است در مورد اصل علت غائي از راه افعالي كه عبث ناميده مي شود . خلاصه شبهه اينكه شما گفتيد كه در عالم هستي هيچ معلولي بدون غايت و هدف به وجود نمي آيد ، يكي از موارد نقض اين سخن وجود كارهاي عبث در حوزه وجود انسان است . زيرا آدمي بسياري از كارها را انجام مي دهد كه خود وي و نيز عقلاي ديگر آن كار را عبث وبيهوده مي نامند . ولهذا ما مي بينيم كه در هر زباني واژه مخصوصي براي اين معني وضع شده است و مثلا در فارسي كلماتي از قبيل " بيهوده " و " گزاف " و در عربي كلماتي از قبيل " لغو " و " عبث " و امثال اينها به كار مي رود .و اگر بخواهيم اين واژه ها را تعريف كنيم معني ئي جز " بي غايت بودن " ندارند ، پس اين سخن كه گفته مي شود هيچ كاري در جهان بدون غايت و هدف نيست درست به نظر نمي رسد . تقرير جامع تر اشكال بطوري كه يكجا شامل عبث واتفاق بشود چنين است : اگر اصل علت غائي صحيح باشد بايد هر كاري براي نتيجه اي بوده باشد و به عبارت ديگر لازم است بين هر كار و يك چيز ديگر به نام فايده و نتيجه رابطه اي از نوع رابطه مقدمه و نتيجه يعني يك رابطه غير قابل تخلف وجود داشته باشد .بر اساس اصل علت غائي بايد نه بتوان كاري فرض كرد كه مقدمه امر ديگري نباشد و نه بتوان چيزي را فرض كرد كه بدون آنكه مقدمه مخصوص آن به وجود آمده باشد آن چيزبه وجود آيد و حال آنكه عملا مي بينيم كه اين هر دو قسم در عالم وجود واقعيت دارد .اولي عبارت است از يك سلسله كارها در حوزه وجود انسان كه به نام " عبث " ناميده مي شود . هر كس مي داند بسياري از كارها كه از يك فرد صادر مي شود ، اگر از كننده آن كار پرسيده شود كه اين كار را براي چه انجام دادي مي گويد ، براي هيچ چيز ، بيهوده بود ، همچنانكه بسياري از رسوم و عرفيات كه در يك اجتماع معمول مي گردد و مردم ملتزم به آنها هستند دليلي جز مرسوم و معمول بودن ندارند . دومي عبارت است اموري كه به نام " اتفاق " ناميده مي شود .مي دانيم بسياري از چيزها به دنبال مقدمه مربوط و مخصوص به خود آنها پديد مي آيند و آن مقدمه راه رسيدن به آن چيز است ، اين سلسله امور طبيعي و غير اتفاقي است . مثلا اگر ظرف آب را روي آتش بگذاريم و حرارت دهيم تدريجا گرم و گرم تر مي شود و سپس به جوش آمده و تدريجا تبديل به بخار مي گردد .در اينجا نمي توان گفت آب را روي آتش گذاشتم ، اتفاقا گرم شد . و همچنين اگر كسي از تهران به قم حركت كند خواه ناخواه به گردنه حسن آباد مي رسد و اگر ادامه دهد خواه ناخواه به قم مي رسد ، اينگونه امور را نمي توان امور اتفاقي ناميد . ولي پاره اي از امور به وجود مي آيند بدون آنكه مقدمه مخصوص و مربوط در كار باشد ، مثل اينكه در بين راه مسافرت تهران به قم در يك نقطه فرود آيد و دوست ديرينش نيز كه از شيراز مي آمده در همان نقطه فرود آيد و يكديگر را ملاقات كنند و يا اينكه براي خريد با بازار مي رود و اتفاقا به كسي كه سالها در جستجوي او بوده و براي يافتن او پولها خرج كرده ، برخورد مي كند . در اين گونه موارد مي گويد به قم مي رفتم اتفاقا درفلان نقطه با فلاني ملاقات كردم يا مي گويد براي خريد بازار رفتم و اتفاقا كسي را كه سالها درپي او بودم در آنجا ديدم . و همچنين است مثل كسي كه در خانه خود چاه آبي حفر مي كند و اتفاقا به گنج برخورد مي كند . براي پاسخ به ايراد اول ، يعني شبه " عبث " طبق بياني كه حاجي سبزواري در اشعار گذشته كرده است لازم است مقدماتي را ذكر كنيم :
مقدمه اول :
كلمه غايت اصطلاحا به دو معني اطلاق مي گردد : يكي " مااليه الحركة " يعني آن چيزي كه حركت به سوي او است ، و ديگر " ما عجله الحركة " يعني چيزي كه حركت براي او است . توضيح مطالب اينكه حركت از حقايقي است كه بستگي دارد به چند چيز كه از جمله " فاعل " و از آن جمله " غايت " است . فاعل يعني به وجود آورنده حركت و اما غايت يعني جهتي كه حركت بسوي آن است . توضيح مطلب اينكه آنچه در جهان حادث مي گردد به دو نحو ممكن است فرض حدوث براي او بشود :1 - يكي اينكه " دفعي الوجود " و " آني الوجود " باشد ، يعني وجودش در " آن " ( نه در زمان ) پديد آيد . مثلا اگر دو جسم را فرض كنيم كه از يكديگر جدا هستند و بعد به يكديگر برسند به طوري كه بين آنها تماس پيدا شود و فرض كنيم كه اين هر دو جسم كروي شكل هستند اين تماس و ملاقات در " آن " صورت مي گيرد نه در " زمان " . يعني چنين نيست كه اين تماس و ملاقات مدتي لازم داشته باشد ولو آنكه آن مدت را بسيار اندك فرض كنيم ، بلكه اساسا مدت ندارد و اين ملاقات قابل انقسام به قسمت اولي و دومي نيست ، اين گونه امور را مي گوئيم امور " دفعي الوجود " و " آني الوجود " .2 - يك نحو ديگر اين است كه تدريجي الوجود باشد ، يعني وجودش مدت و زمان بخواهد و قهرا وجودش قابل انقسام به حسب زمان بوده باشد به طوري كه بشود گفت كه قسمتي از آن در قسمتي از زمان و تمام آن در تمام زمان صورت گرفت و به عبارت ديگر وجودش به نحو حركت است . اكنون كه اين معني دانسته شد مي گوئيم كه حركت عبارت است از اينكه وجود شي ء تدريجي بوده باشد و همين كه وجود شي ء تدريجي شد قهرا براي آن وجود ، ابتداء و انتها و وسط ، ولو ابتدا و انتها و وسط نسبي مي توان فرض كرد . و به عبارت ديگر اين وجود از سوئي به سوئي است ، برخلاف قسم اول كه در آنجا چيزي متوجه چيز ديگر نيست ، يعني آن تماس و ملاقات حقيقتي نيست كه خود آن حقيقت در ذات خود توجه از سوئي به سوئي باشد و رو به جهتي باشد ، و از اين بالاتر آن حقيقت داراي كميت و قابل انقسام به اجزاء و ابعاض نيست تا چه رسد به اينكه داراي جهت بوده باشد ، يعني كميت جهت دار بوده باشد .اين حقيقت امري است كه در ذات و حقيقت و وجود خود بسيط و يگانه است و اما در قسم دوم سوي و جهت و خط سير معين داشتن و رو به طرف معين داشتن ، مقوم حقيقت ذات او او است ، لهذا مي گوئيم حركت بدون " مااليه الحركه " معني ندارد وامااينكه آيا " مااليه الحركه " يك نقطه ثابت است يا غير ثابت و اينكه آيا هر مرتبه اي از حركت غايت است براي مرتبه قبلي و يا حتما لازم است كه تمام مراتب حركت غايتي در ماوراء خود داشته باشد ، مطلبي است كه لزومي ندارد فعلا وارد آن بشويم . معني ديگر غايت " ما لاجله الحركه " است ، يعني آن چيزي كه حركت به خاطر او صورت مي گيرد . غايت به اين معني ممكن است چيزي باشد مغاير بامعني اولي و چيزي باشد كه حركت در ذات خود متقنوم به او نيست و به او بستگي ندارد و بلكه ممكن است اصلا حركتي در كار نباشد .يعني غايت به معني دوم را نبايد به تعريقي كه در بالا گفته شد ( ما عجله الحركه ) محدود كنيم ، بلكه بايد آن را تعميم داده و بگوئيم " ما لاجله الشي ء ) كه شامل غير حركت نيز بشود . يعني ممكن است كه ما به خاطر هدف و منظوري ، يك امر دفعي الوجود و آني الوجود را از قبيل تماس و ملاقات دو شي ء به وجود آوريم ، و مثلا بين دو كره به منظور خاصي ملاقات يا محاذات ايجاد كنيم . پس فرق است بين غايت به معني اول و بين غايت به معني دوم . ولي اين نكته نيز ناگفته نماند كه دو امر منفصل و جدا از هم كه بين آنها رابطه خاص مقدمه و ذي المقدمه نباشد و يكي بالذات منتقل شونده به ديگري نباشد نمي توان به صرف اينكه فرض شود كه منظور فاعل از ايجاد يكي از آنها ، ديگري بوده است يكي را غايت ديگري بدانيم ، بالاخره بايد حركتي باشد و تدرج و انتهائي باشد ، ولو اينكه اين حركت درنفس فاعل باشد .مقدمه دوم :
در وجود انسان قواي مختلفي وجود دارد ، اما اينكه عدد اين قوا چقدراست و با چه مقياسي مي توان اينها را شماره كرد بحث مفصلي در مباحث نفس در اين زمينه هست و شايد ازهمه مفصل تر درميان قدما بحثي است كه در اوئل سفر نفس " اسفار " ايراد شده است . علماء معرفه النفس جديد نيز در مقام شمردن قواي وجود انسان برآمده اند . قدما در مقام دسته بندي قواي وجود انسان گفته اند قواي وجود انسان از نظر كلي سه دسته است : قواي عامله ، قواي شوقيه ، قواي مدركه . قواي عامله عبارت است از نيروهائي كه در عضلات بدن پخش شده است كه مبدأ حركاتي در بدن مي گردد . مثلا بازو حركت مي كند ، انگشتان هر يك جدا جدا حركت مي كنند ، پاها حركت مي كنند ، فك پايين حركت مي كند ، سر ، روي گردن حركت مي كند ، پلكها حركت مي كنند ، قلب و كبد و كليه و روده و معده همه حركاتي دارند . همه اين حركات در اثر قوائي كه به وسيله اعصابي كه اعصاب حركت ناميده مي شوند در عضلات گذاشته شده است .اين قوا كه مبدأ حركاتي در اعضاء بدن مي باشند قواي عامله ناميده مي شوند . اين نكته نيز ناگفته نماند كه قواي طبيعي كه منشا حركات عضوي مي گردند بعضي از آنها تحت فرمان اراده مي باشند وبعضي نمي باشند . مثلا حركات دست و پا و انگشتان تحت فرمان اراده هستند ، اما حركات قلب و معده و روده و امثال اينها تحت فرمان اراده نيستند و اين تفاوت ميان دو نوع قوه عامله جهت و علتي دارد كه بعدا توضيح خواهيم داد . پس قواي عامله بر دو قسم است : ارادي و غير ارادي . و نيز ممكن است كه اصطلاح قوه عامله را اختصاص بدهيم به قسم ارادي و بگوئيم مقصود از قواي عامله قوائي است كه درعضلات بدن پخش است و تحت نفوذ اراده قرار دارد ( نه قواي فعاله اي كه در بدن هست ولي تحت تاثير اراده نيست مثل قواي جذب و هضم و استحاله ) مانند قوائي كه در عضلات دست و پا است كه آنها را به حركت در مي آورد ، يا در زبان است و آنرا به گردش در مي آورد ، و يا در چشم است كه آنرا به چپ و راست و پايين و بالا متمايل مي كند و امثال اينها .فقط اين دسته از قوا كه تحت فرمان اراده مي باشند به منزله مركب وجود انسان هستند و شايد به همين جهت كلمه عامله كه جمعش عوامل است به كار برده شده است ، زيرا در لغت به چهار پايان باركش و سواري ده ، عوامل مي گويند . قواي شوقيه عبارت است از مبادي ميل ها و تمايلات طبيعي يا اكتسابي كه در وجود انسان هست ، مثل ميل به خوردن و پوشيدن و استراحت كردن و ميل به مقام و كاميابي جنسي و تمايلات پدري و فرزندي و تمايل به نوع دوستي و تمايل به علم و حقيقت جوئي و تمايل به پرستش ( تمايل ديني ) و هنر و صنعت و آفرينندگي و امثال اينها كه هر يك از اين ميلها ناشي از يك مبدا و قوه اي است در وجودانسان كه اين ميلها و هيجانها را به وجود مي آورد . اينگونه قوا را قواي شوقيه مي نامند . ( 1 ) قواي مدركه عبارت است از قوائي كه كار آنها درك كردن و اطلاع رساندن به ذهن است و يا كارشان تجزيه و تحليل و تفصيل و تركيب صور ذهني يا حفظ و نگهداري آنها است مثل حواس ظاهري ( مانند باصره و سامعه ) و حواس باطني ( مانند قوه خيال و حافظه ) و قوه عقل و تفكر ، كه كار و حدود اينها در محل خود روشن شده است .در هر كاري از كارهاي ارادي ما اين هر سه قوه دخالت دارند ، مثل آمدن و رفتن و سخن گفتن و نوشتن و غذا خوردن و هر نوع فعل ارادي كه در حوزه ء وجود ما پديد مي آيد .مقدمه سوم :
حكماء جمله اي دارند كه مي گويند : " العامله تحت الشوقيه و الشوقيه تحت المدركه " يعني قوه ء عامله تحت تاثير و نفوذ قوه ء شوقيه است و قوه ء شوقيه تحت تاثير قوه ء مدركه است . مقصود اين است كه قوه ء مدركه است كه قوه ء شوقيه را بر مي انگيزد و ميل را تحريك مي كند ( اول ديده مي بيند و بعد دل ياد مي كند و مايل مي گردد ) ، و قوه ء شوقيه است كه قوه ء عامله را بر مي انگيزد و تحريك مي كند تا منتهي به عمل مي گردد . هر فعل و عمل اختياري مستقيما و بلا واسطه از قوه ء عامله ناشي مي شود ، ولي خود قوه ء عامله را قوه ء شوقيه به حركت واداشته و از قوه به فعل مي رساند ، و 1 - شيخ الرئيس در " شفا " قواي شوقيه و عامله را قواي محركه خوانده است ، قواي شوقيه را محركه باعثه و قواي عامله را محركه عامله ناميده است .