تعريف علل چهارگانه - شرح منظومه جلد 2

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

شرح منظومه - جلد 2

مرتضی مطهری

| نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
لیست موضوعات
توضیحات
افزودن یادداشت جدید

اقسام علتها مي شود و به اين معني هر جزء نيز علت كل است ، لهذا حكماء هر كدام از ماده و صورت را كه به عقيده آنها دو جزء تشكيل دهنده حقيقت جسم مي باشند علت جسم مي خوانند . ولي گاهي علت ، مفهوم اخص از اين مفهوم پيدا مي كند و تنها به آنچه حكماء آن را علت فاعلي مي خوانند اطلاق مي شود . معمولا در علوم طبيعي از اصطلاح دوم پيروي مي شود ، در اين صورت تعريف علت همان است كه بعدها در تعريف فاعل خواهد آمد .

علت ناقصه يا غير مستقله عبارت است از بعضي از اين مقدمات و وسايل كه اگر وجود پيدا نكند كتابت موجود نمي شود ، اما اگر وجود پيدا كند ولي ساير مقدمات و وسايل موجود نباشد براي تحقق كتابت كافي نيست . امروزه اصطلاح خوبي شايع است كه همه اينها را شرط مي نامند و شرط را تقسيم مي كنند به شرط لازم و شرط كافي . شرط لازم همان است كه در قديم آنرا علت ناقصه مي گفتند ، كه ذاتش ( يا وجودش ) براي مشروط لازم هست ولي كافي نيست . شرط لازم و كافي همان است كه در اصطلاح قديم ، علت مستقله يا علت تامه ناميده مي شد ، كه علاوه بر اينكه وجودش لازم است كافي هم هست ، يعني تحقق آن شرط براي تحقق مشروط كفايت مي كند و به چيز ديگري احتياج نيست . بر طبق اين شيوه نامگذاري مي توان جزء آخر علت تامه را شرط كافي ناميد . و اما مصراع دوم بيت ، بيان تقسيم ديگري است و آن اينكه علت ، يا علت خارجي است و يا علت داخلي ، بيت زير توضيح اين مصراع است :




  • فالعنصري الصوري للقوام
    و للوجود الفاعلي التمامي



  • و للوجود الفاعلي التمامي
    و للوجود الفاعلي التمامي



علت عنصري ( علت مادي ) و علت صوري ، علل قوام ( علل داخلي ) هستند . و اما علل وجود ( علل خارجي ) عبارتند از علت فاعلي و علت تمامي ( علت غايي ) . شرح : اين بيت توضيح و تفسيري است از بيت گذشته كه در آن گفته شد كه علت يا خارجي است و يا داخلي ، در اين بيت توضيح داده شده است كه علت داخلي عبارت است از علت مادي و علت صوري ، و علت خارجي عبارت است از علت فاعلي و علت غايي .

توضيح آن كه در تقسيمي كه از ارسطو به ارث مانده است علت منقسم شده است به چهارتا :

1 - علت فاعلي

2 - علت غايي

3 - علت مادي

4 - علت صوري

معمولا در مثال مصنوعات بشري را در نظر مي گيرند ، مثلا مي گويند اين خط كه بر اين صفحه نوشته شده است فاعلي دارد و غايتي و ماده اي و صورتي . فاعل شخص نويسنده است ، غايت عبارت است از هدفي كه نويسنده از نوشتن اين خط در نظر دارد ، از قبيل اين كه معني الفاظي را كه به صورت نوشته در آورده است ، به ديگران بفهماند ، يا براي اينكه با اين علامات معاني و مطالب را براي خود يادداشت و ضبط كند ، ماده ، عبارت است از آن جوهر يا مركبي كه در اينجابه كار رفته است . صورت ، عبارت است ازهيئت و شكل مخصوصي كه به صورت حروف و كلمات پديدار گشته است . در تمام مصنوعات بشري قانون چهار علت صادق است . حكماء هر يك از اين چهار علت را به طريقي تعريف كرده اند . ما در اينجا تعريفاتي را كه حاجي سبزواري در منظومه براي هر يك از آنها ذكر كرده است بيان مي كنيم ( هر چند از ترتيب مطالب كتاب خارج شويم ) .

تعريف علل چهارگانه

1 و 2 - علت غايي و علت فاعلي :




  • و ما لاجله الوجود حاصل
    فغايه و ما به ففاعل



  • فغايه و ما به ففاعل
    فغايه و ما به ففاعل



آن چيزي كه وجود معلول به خاطر اوست غايت است و آن چيزي كه وجود معلول به سبب او است . فاعل است . شرح : اين بيت متضمن تعريف علت غايي و تعريف علت فاعلي است . علت غايي عبارت است از آن چيزي كه معلول به خاطر او وجود پيدا كرده است . همانطوري كه در مثال خط گفته شد نويسنده به خاطر هدفي آن خط را مي نويسد و اگر هيچ هدف و غرضي در نوشتن خويش نمي داشت ممكن نبود آن خط را بنويسد ، و اگر هيچ هدف و غرضي در نوشتن خويش نمي داشت ممكن نبود آن خط را بنويسد ، يعني اگر آن هدف نبود نويسنده به خط نوشتن وادار نمي شد و خط به وجود نمي آمد ، پس خط كه معلول است به خاطر هدف مذكور به وجود آمده است . علت فاعلي عبارت است از ما به الوجود ، يعني آن چيزي كه وجود معلول به سبب او است ، يعني او عطا كننده و آورنده وجود معلول است . چنانكه در مثال خط گفته شد شخص نويسنده كه قوه و علم و هنر و مهارت خود را به كار مي برد و خط را وجود مي بخشد فاعل ناميده مي شود .

3 - علت مادي :




  • حامل قوه لشي عنصره
    بوحده او ضم ما يغابره



  • بوحده او ضم ما يغابره
    بوحده او ضم ما يغابره



آن چيزي كه حامل استعداد شي ء ديگر است ( به تنهايي يا به ضميمه شي ء ديگر ) ماده آن شي ء ناميده مي شود .

شرح : اين بيت ، تعريف علت مادي است ( البته در اصطلاح فرق است بين ماده و علت مادي و ما بعدا اين فرق را توضيح خواهيم داد ) . در اين بيت علت مادي به عنوان " به دوش گيرنده استعداد " تعريف شده است ، پس بايد معني استعداد و حامل استعداد معلوم شود تا تعريف علت مادي معلوم گردد . در جهان طبيعت " شدن " وجود دارد ، به اين معني كه بعضي از اشياء به صورت شي ء ديگر در مي آيند ، يعني شي ء ديگر مي شوند ، مثل اينكه دانه گندم اگر در زمين مساعد و شرايط مساعد كاشته شود بوته گندم مي شود و دانه جو اگر در زمين مساعدي قرار گيرد بوته جو مي شود و يا اينكه تخم مرغ خانگي در شرايط مخصوصي مرغ خانگي مي شود و تخم گنجشك در شرايط خاصي به صورت گنجشك در مي آيد .

هر يك از اين چهارتا ( دانه گندم ، دانه جو ، تخم مرغ و تخم گنجشك ) در حالي كه حالت موجود را دارا باشند فقط امكان " شدن " يك شي ء به خصوص را دارند ، مثلا در دانه گندم امكان جو شدن يا مرغ خانگي شدن و يا گنجشك شدن نيست و همچنين در دانه جو امكان گندم شدن يا جوجه شدن نيست و همچنين در تخم مرغ يا تخم گنجشك غير از امكان مرغ شدن و يا گنجشك شدن نيست ، و از قدمي گفته اند : گندم از گندم برويد ، جو زجو . پس در اين جهان ، جرياني و ناموسي وجود دارد كه ما از آن به " شدن " تعبير مي كنيم . و از طرف ديگر مي بينيم اين " شدن " نظام خاصي دارد ، هر چيزي امكان " شدن " هر چيز ديگر را ندارد و هر چيز از هر چيز ديگر به وجود نمي آيد ، بلكه هر چيزي كه چيز ديگر مي شود فقط امكان " شدن " همان چيز يا چند چيز ديگر بالخصوص را دارد حكماء اين امكان را كه رابطه خاصي است ميان شي ء موجود و شي ء ديگري كه بعدا اين شي ء به صورت او در مي آيد " استعداد " يا " امكان استعداد " ( اندك تفاوتي در اين دو اصطلاح ) مي خوانند .

اين استعداد يك رابطه واقعي است نه فرضي و اعتباري . به علاوه اين رابطه يك حقيقت جداگانه و مستقل و يا محسوس نيست و در حقيقت اين رابطه ميان دو شي ء جداگانه نيست بكله ميان دو مرحله از وجود يك شي ء است در اينجا ذكر سه نكته لازم است :

الف - در اينكه جهان جريان " شدن " وجود دارد و هر لحظه اشيايي به صورت اشياء ديگر در مي آيند و تغيير نام و ماهيت مي دهند جاي شك نيست ، و هم در اينكه اين جريان تابع نظام خاصي است و هر چيزي امكان " شدن " هر چيز را ندارد نيز ترديد نمي توان كرد . و البته در اين دو جهت ميان فلاسفه قديم و فلاسفه جديد هم اختلاف نظري وجود ندارد . چيزي كه هست اين است كه ميان نظر قدما و بعضي از فلاسفه جديد در ماهيت اشياء و در آنچه ملاك و مناط حقيقت و نوعيت آنها است اختلاف است ، و همين اختلاف نظر سبب مي شود كه در تقسيم و توجيه ماهيت " شدن ها " و تغييراتي كه در عالم رخ مي دهد نيز اختلاف نظر پيدا مي شود . از نظر قدما كه بيشتر با ديد فلسفي و عقلاني به جهان مي نگرند هر موجود مبداء اثر طبيعي ( نه مصنوعي ) ، يك واحد واقعيت است .

اين واحد واقعيت ، فعليت واحد دارد و همه جنبه هايش تابع و طفيلي آن فعليت است ، و آن فعليت ( كه صورت نوعيه و يا طبيعت ناميده مي شود ) مبدا فصل اخير و ملاك حقيقت او بلكه تمام هويت او است . معني استعداد و امكان استعدادي از نظر قدما كه ماهيت و حقيقت اشياء را وابسته به فعليت خاصي مي دانند و ساير جنبه ها را تابع و طفيلي آن فعليت مي شمارند عبارت است از رابط خاص ميان يك مرتبه از واحد واقعيت و مرتبه ديگر از آن ، و به عبارت ديگر عبارت است از رابطه اي خاص ميان درجه اي از فعليت واحد و درجه اي ديگر از آن . از نظر قدما نقش تركيبات مختلف مواد اين است كه مقدمه پيدايش و ظهور يك فعليت نو مي شوند ، آثار نو كه ما آنها را آثار تركيبات مي دانيم آثار آن فعليت نو است كه مركب را وحدت داده است ، و آن چيزي كه ملاك حقيقت و نوعيت بوده و احيانا صورت نوعيه ناميده مي شود و فقط با عقل قابل اكتشاف و تصديق است ، نه با احساس و آزمايش ، و در قلمرو فلسفه قرار دارد نه در قلمرو علم .

اما از نظر بعضي فلاسفه جديد هر موجود مبدا اثر ، كه ما آن را به عنوان يك جماد يا گياه و يا حيوان و يا انسان مي شناسيم يك واحد واقعيت نيست ، بلكه مجموعه اي از واقعيات است كه در همه كم و بيش يكسان است . يعني ذرات ماده با يكديگر ارتباط پيدا مي كنند ، ارتباطي كه شبيه روابط اجزاء يك ماشين و يا يك كارخانه است و به اين وسيله ماهيات و انواع مختلف به وجود مي آيند . از اين جهت تركيبات اشياء شبيه مصنوعات بشري است كه جز پيوند و اتصال اجزاء چيز ديگري وجود ندارد . همانطوري كه كه در ساختمان ماشين جز اجزاء و قطعات سيم و آهن و فولاد و غيره چيز ديگري در كار نيست در هر مركبي نيز چنين است ، واقعيت آن مركب را اجزايي مادي كه باهم ارتباط و اتصال پيدا كرده اندتشكيل مي دهد . استعدادي كه هر چيز براي " شدن " دارد از نوع استعدادي است كه مثلا اجزاء ماشين براي ماشين شدن دارند و يا ( مثلا ) خود ماشين براي حركت در جاده و هواپيما براي پرواز در هوا و كشتي براي سير در دريا و موشك براي حركت در ماوراء جو دارد ، و استعداد هر كدام مخصوص خود او است . طرفدران نظريه مكانيسم و كساني كه گفته اند ماده و حركت را به ما بدهيد جهان را مي سازيم داري اين طرز فكر بوده اند .

ب - در اصطلاح حكماء گاهي به جاي كلمه " استعداد " كلمه " قوه " آورده مي شود ، كه البته بايد توجه داشت كه كلمه " قوه " كه در اين مورد به معني " استعداد " به كار مي رود با قوه به معني " نيرو " كه آن نيز مصطلح فلاسفه است و در علوم طبيعي به كار برده مي شود متفاوت است و اشتراك آنها فقط در لفظ است . فرق ميان قوه ، آنجا كه به معني استعداد به كار مي رود با خود استعداد اين است كه استعداد عبارت است از قوه قريب به فعليت ولي قوه اعم است از قريب و بعيد . لهذا مي گوييم در دانه گندم استعداد جو شدن نيست ، يعني قوه قريب به فعليت نيست و حال آنكه قوه بعيد هست ، يعني ممكن است دانه گندم مراحلي را طي كند تا بالاخره مثلا تبديل به خاك شود و آنگاه خاك در شرايط مخصوص به دانه جو تبديل گردد .

ج - معلوم شد كه منظور حكماء از استعداد " شدن " اين است كه حالتي داخلي و دروني در شي ء وجود دارد كه به موجب آن حالت ، آن شي ء به سوي فعليت و كمال مي شتابد ، يعني اين قوه در مقابل فعليت است كه نسبت آنها ( يعني قوه و فعليت ) به يكديگر نسبت نقص و كمال است و لهذا اين گونه استعدادها را مي توانيم " آمادگي براي تكامل " بخوانيم ، و اما نوعي امكان ديگر كه امكان انهدام و از بين رفتن است ، مانند امكان متلاشي شدن و آرد شدن گندم و امكان فاسد شدن تخم مرغ در هواي گرم از محل بحث خارج است . در جهان دو جريان وجود دارد كه از آنها به حيات و موت يا آباد شدن و خراب شدن يا دوختن و دريدن و امثال اينها مي توانيم تعبير كنيم .

از طرفي اشياء به موجب استعدادو ميل ذاتي به سوي نظم و ساخته شدن و نو شدن و تكامل پيش مي رود و از طرف ديگر در تضاد و تصادم عوامل طبيعي و تاثير پذيري عوامل مختلف از يكديگر ويراني و فنا و نيستي رخ مي دهد . اما منظور حكماء از " استعداد " امكان تكامل است نه امكان انعدام . پس به بطور كلي هر چيزي استعداد " شدن " هر چيزي ندارد ، بلكه استعداد " شدن " يك شي ء مخصوص را دارد . از آن طرف حكماء در محل خوداثبات كرده اند كه هيچ چيزي ابتدا به ساكن ايجاد نمي گردد ، بلكه مسبوق است به يك استعداد قبلي و به يك موضوعي كه حامل اين استعداد است ، يعني اين استعداد صفت او و عرض او است . و به عبارت ديگر همانطوريكه در هر ماده اي استعداد " شدن " هر چيزي نيست ، هر چيزي هم ممكن نيست كه از هر ماده اي به وجود بيايد و يا بدون امكان و استعداد قبلي ، و قهرا بدون ماده اي كه حامل آن امكان و استعداد باشد به وجود آيد ، در همان مثالهايي كه گفته شد ، بوته گندم يا بوته جو و يا جوجه مرغ و يا بچه گنجشك كه در اين جهان به وجود مي آيند قبلا استعداد وجود اينها در طبيعت موجود بوده و يك چيز بالخصوص هم در طبيعت وجود داشته است كه اين استعداد ، صفت و عارض آن شي ء مخصوص بوده است در مثال هاي نام برده آن شي ء مخصوص عبارت است از دانه گندم و دانه جو و تخم مرغ و تخم گنجشك . از مجموع آنچه گفته شد معلوم گشت كه هر حادثي و هر پديده اي بايد يك حامل قوه و استعدادي داشته باشد . نام آن حامل قوه و استعداد ، به اعتباري " ماده " ( ياعنصر ) و به اعتباري ديگر " علت مادي " ( يا علت عنصري ) است . اين است معني اين مصراع كه مي گويد :

حامل قوه شي ء عنصره ، يعني حامل قوه شي ء همان علت مادي و عنصري او است

1 - كل حادث مسبوق بماده .

4 - علت صوري :




  • و ما به للشي ء فعليته
    صورته فمنه شيئيته



  • صورته فمنه شيئيته
    صورته فمنه شيئيته



آن چيزي كه به آن چيز فعليت معلول حاصل مي شود ( يعني او عين فعليت معلول و مناط تحقق معلول است ) او صورت آن شي ء معلول است و شيئيت معلول هم به اوست شرح : اين بيت ، تعريف صورت و به اعتباري تعريف علت صوري است . صورت و يا علت صوري را با قياس ماده و علت مادي مي توان فهميد . چنانكه گفته شد ماده عبارت است از حامل قوه و استعداد شي ء و به تعبير ديگر ماده عبارت است از مناط استعداد يك شي ء و باز به عبارت ديگر ماده يك شي ء عبارت است از وجود بالقوه آن شي ء . و اما صورت ، مناط فعلتي آن شي ء است ، يعني عبارت است از وجود بالفعل آن شي ء .

در مثال هائي كه قبلا گفته شد تخم مرغ حامل استعداد جوجه است ، يعني وجود بالقوه جوجه است . اما آن وجود خاص جوجه است كه آثار جوجه بودن بر او بار مي گردد بعد از آن است كه شي ء واقعا و بالفعل جوجه بشود ، و واقعا هم حقيقت جوجه بودن بستگي تام و تمامي به اين حالت بالفعل دارد و اگر فرضا ( به فرض محال ) اين فعليت ، بدون سابقه حالت بالقوه حاصل شود حقيقت حاصل است همچنانكه اگر حالت بالقوه حاصل شود ولي منتهي به فعليت برنگردد آن حقيقت حاصل نيست . از آنچه گفته شد معلوم شد كه :

اولا - هميشه ميان گذشته و آينده ارتباط برقرار است ، يعني آينده از گذشته گسسته نيست ، پديده هاي جهان مجموع امور منفصل و جدا از يكديگر نيستند .

ثانيا - هر گذشته اي با هر آينده اي ارتباط ندارد ، بكله گذشته خاص فقط با آينده خاص ، و آينده خاص با گذشته خاص پيوند دارد .

ثالثا - اين پيوند از نوع پيوند قوه و فعل است ، هر گذشته قوه آينده اي است و هر آينده فعليت گذشته اي است و باز آن آينده به نوبه خود قوه آينده اي ديگر است ، يعني همان نسبت را با آينده خود دارد كه گذشته وي با او داشت و آن گذشته نيز با گذشته خود همان نسبت را دارد كه آينده خودش با او داشت .

رابعا - پيوند گذشته و آينده چون از نوع پيوند قوه و فعل است پس يك ارتباط ساده نيست ، بلكه گذشته و آينده مجموعا يك واحد واقعيت را تشكيل مي دهند ، يك واقعيت واحد متصل و ممتد كه از گذشته به آينده كشيده شده و امتداد يافته است . و به همين دليل - همچنانكه بعضي از متاخرين حكماي اسلامي دريافته اند - خروج اشياء از قوه به فعل جز تدريجا و از طريق حركت و تحول به نحوي كه وحدت اتصالي محفوظ باشد ميسر نيست ، خواه اينكه آنچه از قوه به فعل مي رسد جوهر باشد يا عرض .

پس جواهر و اعراض عالم عموما چون تغيير مي پذيرند و از قوه به فعل خارج مي شوند و خروج از قوه به فعل هم جز از طريق حركت و خروج تدريجي ( نه كون و فساد ) ميسر نيست ، بنابراين آنها با قانون حركت به وجود مي آيند و بر ايشان وحدت اتصالي ( و نه فقط وحدت از لحاظ ماده و موضوع ) ميان گذشته و آينده محفوظ است . معناي اين سخن اين است . كه حركت جوهريه يك امر قطعي و ضروري است و نظام موجود در جهان جز حركت چيزي نيست ، زيرا حركت عبارت است از خروج تدريجي چيزي از قوه به فعليت .

ضمنا اين نكته بايد گفته شود كه مقصود از تدريج كه در زبان فلسفه گفته مي شود اين نيست كه در زمان طويل و به صورت كند و بطيئي صورت گيرد ( در مقابل جهش ، آنچنانكه در اصطلاح علماي زيست شناسي مصطلح است ) بلكه مقصود از " تدريج " نقطه مقابل " دفعي " است كه در اصطلاح فلاسفه به كار مي رود . فلاسفه بعضي از چيزها را دفعي و آني مي خوانند و معتقدند كه ( 1 ) در " آن " صورت مي گيردنه در " زمان " ، به عقيده فلاسفه ، " وصولات " از اين قبيل است . به عقيده برخي از فلاسفه كون و فساد نيز از همين قبيل است ( 2 ) . پس اينكه مي گوييم موجودات و از آن جمله جوهرها به تدريج پديد مي آيند نقطه مقابل نظريه كون و فساد است . بنابر نظريه كون و فساد ، بايد چيزي معدوم شود تا چيز ديگري جاي آن را بگيرد و در اين جايگزيني فقط ماده اصلي محفوظ مي ماند ، و حافظ وحدت نيز همان ماده اصلي است ، اما بنا بر نظريه حركت ، لزومي ندارد كه چنين باشد ، و اين بحث داستان درازي دارد . اكنون جاي اين است كه در دنباله آنچه گفته شد درباره سه مطلب توضيح داده شود :

1 - چرا علتهاي مادي و صوري را علل داخلي و علتهاي فاعلي و غايي را علل خارجي مي نامند ؟

2 - هر يك از دو علت داخلي و همچنين هر يك از دو علت خارجي چه رابطه و نسبتي با يكديگر دارند ؟

3 - چه رابطه اي بين علتهاي خارجي و علتهاي داخلي موجود است ؟


1 - مثل برخورد دو اتومبيل به يكديگر كه نفس بر خورد و نه مقدمات آن ، در " آن " صورت مي گيرد .

2 - جمعي از فلاسفه كه منكر حركت در جوهر مي باشند قائل به كون فساد صورتهاي جوهري هستند و معتقدند صورتي ، به كلي معدوم و صورتي ديگر از نو موجود مي گردد . و معتقدند كه كون و فساد دفعي الوجود است و در " آن " صورت مي گيرد نه در " زمان " .

/ 71