شرح منظومه

مرتضی مطهری

جلد 2 -صفحه : 71/ 35
نمايش فراداده

ولي البته نه عقيده به آن شكل در ميان بزرگان قدمامسلم است ( زيرا نظر قدما در باب عدم دوام قسريه چيز ديگر است ) ونه به فرض قبول اينكه تعارضي در كار است آن تعارض بايد باين صورت تلقي شود كه آيا حركت احتياج به محرك دارد يا نه ، بلكه بايد به اينصورت تلقي شود كه آيا واقعا حركت بر دو قسم است ، طبعي و قسري ، وآيا حركت قسري قابل دوام نيست ؟ ودليل آن چيست ؟ اين مطلبي است كه از نظر فلسفي در خصوص حركات انتقالي قابل تامل است .

غرر3 در رفع تشكيكها از غايت


  • يليق ان نذب عن امر العبث فغاية فيما اليه الحركة فغاية العاملة أوليهما من حيز بحيز سأما ترد و ربما غايتها لا تتحد

  • اذ دون غاية يظن ان حدث و ما لاجله غدت مشتركة و ربما شوقية غيي كما و ربما غايتها لا تتحد و ربما غايتها لا تتحد

شايسته است كه از موضوع عبث دفاع كنيم . زيرا چنين گمان برده مي شود كه عبث بدون غايت به وجود مي آيد . كلمه غايت به دومعني اطلاق مي گردد : يكي به معني ما اليه الحركة ( چيزي كه حركت به سوي او است ) و ديگري به معني مالاجله الحركة ( چيزي كه حركت براي او است ) وكلمه غايت مشترك است ميان اين دومعني .

غايت قوه عامله ، معني اول است و گاهي همين معني اول غايت قوه شوقيه نيز واقع مي گردد ، مثل اينكه : تو از يك مكان به علت سئامت ( يعني ملول شدن ) به مكان ديگر وارد مي شوي . و گاهي غايت اين دو يكي نيست . شرح : چنانكه سابقا اشاره كرديم اين قسمت جواب شبهه اي است در مورد اصل علت غائي از راه افعالي كه عبث ناميده مي شود . خلاصه شبهه اينكه شما گفتيد كه در عالم هستي هيچ معلولي بدون غايت و هدف به وجود نمي آيد ، يكي از موارد نقض اين سخن وجود كارهاي عبث در حوزه وجود انسان است . زيرا آدمي بسياري از كارها را انجام مي دهد كه خود وي و نيز عقلاي ديگر آن كار را عبث وبيهوده مي نامند . ولهذا ما مي بينيم كه در هر زباني واژه مخصوصي براي اين معني وضع شده است و مثلا در فارسي كلماتي از قبيل " بيهوده " و " گزاف " و در عربي كلماتي از قبيل " لغو " و " عبث " و امثال اينها به كار مي رود .

و اگر بخواهيم اين واژه ها را تعريف كنيم معني ئي جز " بي غايت بودن " ندارند ، پس اين سخن كه گفته مي شود هيچ كاري در جهان بدون غايت و هدف نيست درست به نظر نمي رسد . تقرير جامع تر اشكال بطوري كه يكجا شامل عبث واتفاق بشود چنين است : اگر اصل علت غائي صحيح باشد بايد هر كاري براي نتيجه اي بوده باشد و به عبارت ديگر لازم است بين هر كار و يك چيز ديگر به نام فايده و نتيجه رابطه اي از نوع رابطه مقدمه و نتيجه يعني يك رابطه غير قابل تخلف وجود داشته باشد .

بر اساس اصل علت غائي بايد نه بتوان كاري فرض كرد كه مقدمه امر ديگري نباشد و نه بتوان چيزي را فرض كرد كه بدون آنكه مقدمه مخصوص آن به وجود آمده باشد آن چيزبه وجود آيد و حال آنكه عملا مي بينيم كه اين هر دو قسم در عالم وجود واقعيت دارد .

اولي عبارت است از يك سلسله كارها در حوزه وجود انسان كه به نام " عبث " ناميده مي شود . هر كس مي داند بسياري از كارها كه از يك فرد صادر مي شود ، اگر از كننده آن كار پرسيده شود كه اين كار را براي چه انجام دادي مي گويد ، براي هيچ چيز ، بيهوده بود ، همچنانكه بسياري از رسوم و عرفيات كه در يك اجتماع معمول مي گردد و مردم ملتزم به آنها هستند دليلي جز مرسوم و معمول بودن ندارند . دومي عبارت است اموري كه به نام " اتفاق " ناميده مي شود .

مي دانيم بسياري از چيزها به دنبال مقدمه مربوط و مخصوص به خود آنها پديد مي آيند و آن مقدمه راه رسيدن به آن چيز است ، اين سلسله امور طبيعي و غير اتفاقي است . مثلا اگر ظرف آب را روي آتش بگذاريم و حرارت دهيم تدريجا گرم و گرم تر مي شود و سپس به جوش آمده و تدريجا تبديل به بخار مي گردد .

در اينجا نمي توان گفت آب را روي آتش گذاشتم ، اتفاقا گرم شد . و همچنين اگر كسي از تهران به قم حركت كند خواه ناخواه به گردنه حسن آباد مي رسد و اگر ادامه دهد خواه ناخواه به قم مي رسد ، اينگونه امور را نمي توان امور اتفاقي ناميد . ولي پاره اي از امور به وجود مي آيند بدون آنكه مقدمه مخصوص و مربوط در كار باشد ، مثل اينكه در بين راه مسافرت تهران به قم در يك نقطه فرود آيد و دوست ديرينش نيز كه از شيراز مي آمده در همان نقطه فرود آيد و يكديگر را ملاقات كنند و يا اينكه براي خريد با بازار مي رود و اتفاقا به كسي كه سالها در جستجوي او بوده و براي يافتن او پولها خرج كرده ، برخورد مي كند . در اين گونه موارد مي گويد به قم مي رفتم اتفاقا درفلان نقطه با فلاني ملاقات كردم يا مي گويد براي خريد بازار رفتم و اتفاقا كسي را كه سالها درپي او بودم در آنجا ديدم . و همچنين است مثل كسي كه در خانه خود چاه آبي حفر مي كند و اتفاقا به گنج برخورد مي كند . براي پاسخ به ايراد اول ، يعني شبه " عبث " طبق بياني كه حاجي سبزواري در اشعار گذشته كرده است لازم است مقدماتي را ذكر كنيم :

مقدمه اول :

كلمه غايت اصطلاحا به دو معني اطلاق مي گردد : يكي " مااليه الحركة " يعني آن چيزي كه حركت به سوي او است ، و ديگر " ما عجله الحركة " يعني چيزي كه حركت براي او است . توضيح مطالب اينكه حركت از حقايقي است كه بستگي دارد به چند چيز كه از جمله " فاعل " و از آن جمله " غايت " است . فاعل يعني به وجود آورنده حركت و اما غايت يعني جهتي كه حركت بسوي آن است . توضيح مطلب اينكه آنچه در جهان حادث مي گردد به دو نحو ممكن است فرض حدوث براي او بشود :

1 - يكي اينكه " دفعي الوجود " و " آني الوجود " باشد ، يعني وجودش در " آن " ( نه در زمان ) پديد آيد . مثلا اگر دو جسم را فرض كنيم كه از يكديگر جدا هستند و بعد به يكديگر برسند به طوري كه بين آنها تماس پيدا شود و فرض كنيم كه اين هر دو جسم كروي شكل هستند اين تماس و ملاقات در " آن " صورت مي گيرد نه در " زمان " . يعني چنين نيست كه اين تماس و ملاقات مدتي لازم داشته باشد ولو آنكه آن مدت را بسيار اندك فرض كنيم ، بلكه اساسا مدت ندارد و اين ملاقات قابل انقسام به قسمت اولي و دومي نيست ، اين گونه امور را مي گوئيم امور " دفعي الوجود " و " آني الوجود " .

2 - يك نحو ديگر اين است كه تدريجي الوجود باشد ، يعني وجودش مدت و زمان بخواهد و قهرا وجودش قابل انقسام به حسب زمان بوده باشد به طوري كه بشود گفت كه قسمتي از آن در قسمتي از زمان و تمام آن در تمام زمان صورت گرفت و به عبارت ديگر وجودش به نحو حركت است . اكنون كه اين معني دانسته شد مي گوئيم كه حركت عبارت است از اينكه وجود شي ء تدريجي بوده باشد و همين كه وجود شي ء تدريجي شد قهرا براي آن وجود ، ابتداء و انتها و وسط ، ولو ابتدا و انتها و وسط نسبي مي توان فرض كرد . و به عبارت ديگر اين وجود از سوئي به سوئي است ، برخلاف قسم اول كه در آنجا چيزي متوجه چيز ديگر نيست ، يعني آن تماس و ملاقات حقيقتي نيست كه خود آن حقيقت در ذات خود توجه از سوئي به سوئي باشد و رو به جهتي باشد ، و از اين بالاتر آن حقيقت داراي كميت و قابل انقسام به اجزاء و ابعاض نيست تا چه رسد به اينكه داراي جهت بوده باشد ، يعني كميت جهت دار بوده باشد .

اين حقيقت امري است كه در ذات و حقيقت و وجود خود بسيط و يگانه است و اما در قسم دوم سوي و جهت و خط سير معين داشتن و رو به طرف معين داشتن ، مقوم حقيقت ذات او او است ، لهذا مي گوئيم حركت بدون " مااليه الحركه " معني ندارد وامااينكه آيا " مااليه الحركه " يك نقطه ثابت است يا غير ثابت و اينكه آيا هر مرتبه اي از حركت غايت است براي مرتبه قبلي و يا حتما لازم است كه تمام مراتب حركت غايتي در ماوراء خود داشته باشد ، مطلبي است كه لزومي ندارد فعلا وارد آن بشويم . معني ديگر غايت " ما لاجله الحركه " است ، يعني آن چيزي كه حركت به خاطر او صورت مي گيرد . غايت به اين معني ممكن است چيزي باشد مغاير بامعني اولي و چيزي باشد كه حركت در ذات خود متقنوم به او نيست و به او بستگي ندارد و بلكه ممكن است اصلا حركتي در كار نباشد .

يعني غايت به معني دوم را نبايد به تعريقي كه در بالا گفته شد ( ما عجله الحركه ) محدود كنيم ، بلكه بايد آن را تعميم داده و بگوئيم " ما لاجله الشي ء ) كه شامل غير حركت نيز بشود . يعني ممكن است كه ما به خاطر هدف و منظوري ، يك امر دفعي الوجود و آني الوجود را از قبيل تماس و ملاقات دو شي ء به وجود آوريم ، و مثلا بين دو كره به منظور خاصي ملاقات يا محاذات ايجاد كنيم . پس فرق است بين غايت به معني اول و بين غايت به معني دوم . ولي اين نكته نيز ناگفته نماند كه دو امر منفصل و جدا از هم كه بين آنها رابطه خاص مقدمه و ذي المقدمه نباشد و يكي بالذات منتقل شونده به ديگري نباشد نمي توان به صرف اينكه فرض شود كه منظور فاعل از ايجاد يكي از آنها ، ديگري بوده است يكي را غايت ديگري بدانيم ، بالاخره بايد حركتي باشد و تدرج و انتهائي باشد ، ولو اينكه اين حركت درنفس فاعل باشد .

مقدمه دوم :

در وجود انسان قواي مختلفي وجود دارد ، اما اينكه عدد اين قوا چقدراست و با چه مقياسي مي توان اينها را شماره كرد بحث مفصلي در مباحث نفس در اين زمينه هست و شايد ازهمه مفصل تر درميان قدما بحثي است كه در اوئل سفر نفس " اسفار " ايراد شده است . علماء معرفه النفس جديد نيز در مقام شمردن قواي وجود انسان برآمده اند . قدما در مقام دسته بندي قواي وجود انسان گفته اند قواي وجود انسان از نظر كلي سه دسته است : قواي عامله ، قواي شوقيه ، قواي مدركه . قواي عامله عبارت است از نيروهائي كه در عضلات بدن پخش شده است كه مبدأ حركاتي در بدن مي گردد . مثلا بازو حركت مي كند ، انگشتان هر يك جدا جدا حركت مي كنند ، پاها حركت مي كنند ، فك پايين حركت مي كند ، سر ، روي گردن حركت مي كند ، پلكها حركت مي كنند ، قلب و كبد و كليه و روده و معده همه حركاتي دارند . همه اين حركات در اثر قوائي كه به وسيله اعصابي كه اعصاب حركت ناميده مي شوند در عضلات گذاشته شده است .

اين قوا كه مبدأ حركاتي در اعضاء بدن مي باشند قواي عامله ناميده مي شوند . اين نكته نيز ناگفته نماند كه قواي طبيعي كه منشا حركات عضوي مي گردند بعضي از آنها تحت فرمان اراده مي باشند وبعضي نمي باشند . مثلا حركات دست و پا و انگشتان تحت فرمان اراده هستند ، اما حركات قلب و معده و روده و امثال اينها تحت فرمان اراده نيستند و اين تفاوت ميان دو نوع قوه عامله جهت و علتي دارد كه بعدا توضيح خواهيم داد . پس قواي عامله بر دو قسم است : ارادي و غير ارادي . و نيز ممكن است كه اصطلاح قوه عامله را اختصاص بدهيم به قسم ارادي و بگوئيم مقصود از قواي عامله قوائي است كه درعضلات بدن پخش است و تحت نفوذ اراده قرار دارد ( نه قواي فعاله اي كه در بدن هست ولي تحت تاثير اراده نيست مثل قواي جذب و هضم و استحاله ) مانند قوائي كه در عضلات دست و پا است كه آنها را به حركت در مي آورد ، يا در زبان است و آنرا به گردش در مي آورد ، و يا در چشم است كه آنرا به چپ و راست و پايين و بالا متمايل مي كند و امثال اينها .

فقط اين دسته از قوا كه تحت فرمان اراده مي باشند به منزله مركب وجود انسان هستند و شايد به همين جهت كلمه عامله كه جمعش عوامل است به كار برده شده است ، زيرا در لغت به چهار پايان باركش و سواري ده ، عوامل مي گويند . قواي شوقيه عبارت است از مبادي ميل ها و تمايلات طبيعي يا اكتسابي كه در وجود انسان هست ، مثل ميل به خوردن و پوشيدن و استراحت كردن و ميل به مقام و كاميابي جنسي و تمايلات پدري و فرزندي و تمايل به نوع دوستي و تمايل به علم و حقيقت جوئي و تمايل به پرستش ( تمايل ديني ) و هنر و صنعت و آفرينندگي و امثال اينها كه هر يك از اين ميلها ناشي از يك مبدا و قوه اي است در وجودانسان كه اين ميلها و هيجانها را به وجود مي آورد . اينگونه قوا را قواي شوقيه مي نامند . ( 1 ) قواي مدركه عبارت است از قوائي كه كار آنها درك كردن و اطلاع رساندن به ذهن است و يا كارشان تجزيه و تحليل و تفصيل و تركيب صور ذهني يا حفظ و نگهداري آنها است مثل حواس ظاهري ( مانند باصره و سامعه ) و حواس باطني ( مانند قوه خيال و حافظه ) و قوه عقل و تفكر ، كه كار و حدود اينها در محل خود روشن شده است .

در هر كاري از كارهاي ارادي ما اين هر سه قوه دخالت دارند ، مثل آمدن و رفتن و سخن گفتن و نوشتن و غذا خوردن و هر نوع فعل ارادي كه در حوزه ء وجود ما پديد مي آيد .

مقدمه سوم :

حكماء جمله اي دارند كه مي گويند : " العامله تحت الشوقيه و الشوقيه تحت المدركه " يعني قوه ء عامله تحت تاثير و نفوذ قوه ء شوقيه است و قوه ء شوقيه تحت تاثير قوه ء مدركه است . مقصود اين است كه قوه ء مدركه است كه قوه ء شوقيه را بر مي انگيزد و ميل را تحريك مي كند ( اول ديده مي بيند و بعد دل ياد مي كند و مايل مي گردد ) ، و قوه ء شوقيه است كه قوه ء عامله را بر مي انگيزد و تحريك مي كند تا منتهي به عمل مي گردد . هر فعل و عمل اختياري مستقيما و بلا واسطه از قوه ء عامله ناشي مي شود ، ولي خود قوه ء عامله را قوه ء شوقيه به حركت واداشته و از قوه به فعل مي رساند ، و

1 - شيخ الرئيس در " شفا " قواي شوقيه و عامله را قواي محركه خوانده است ، قواي شوقيه را محركه باعثه و قواي عامله را محركه عامله ناميده است .