و درميان قائلين به اتصال اختلاف واقع شده است ، پس قائلي قائل شده است كه قابليت انقسام در يك حدي متوقف مي شود شرح : طرفداران پيوستگي جسم طبيعي در اينكه جسم طبيعي قابل انسقام است و امكان دو قطعه شدن و چهار قطعه شدن و غيره در آن هست اختلافي ندارند . اين جهت بديهي است كه هر جسمي نظير آب ، خاك ، هوا ، آتش ، فلزات ، سنگ ها ، امكان شكسته شدن و دو قطعه شدن و چهار قطعه شدن ، و هشت قطعه شدن و بيشتر دارند . ولي در يك جهت اختلاف دارندكه اگر فرض كنيم جسمي طبيعي را به دو قطعه تقسيم كرديم و باز يكي از دو قطعه را به دو قطعه كوچك تر ، و آن قطعه كوچك تر را به دو قطعه ديگر و همين طور عمل دو قطعه كردن و تقسيم كردن هر جزء را به دو قطعه و دو جزء كوچكتر ادامه بدهيم ، آيا به جائي خواهيم رسيد كه ديگر قابل دو قسمت شدن نباشد و حالت ذرات ذيمقراطيس را به خود بگيرد ، و يا هر اندازه عمل تقسيم ادامه پيدا كند و به چنين مرحله اي نخواهد رسيد ؟ حكماء را عقيده بر اين است كه هرگز به مرحله اي نخواهد رسيد كه امكان انقسام پايان پذيرد و اجزاء به صورتي در آيند كه غير قابل شكست باشند . ولي محمد شهرستاني صاحب " ملل و نحل " معتقد است كه به جائي منتهي خواهد شد كه امكان انقسام پايان پذيرد . بيت بالا عقيده محمد شهرستاني را بيان مي كند .
و قوم ( حكماء ) گفته اند ( انقسام ) در حدي متوقف نمي شود . پس از آن ، پس حكيم رواقي معتقد است بساطت را ، و جسم در نزد مشائين از حكماء از صورت و هيولي فراهم آمده است شرح : حكماء بر خلاف شهرستاني معتقدند كه هر اندازه تقسيم بر جسم طبيعي وارد شود هرگز به مرحله اي نخواهد رسيد كه متوقف شود و امكان انقسام از ميان برود و آنچه مي ماند بصورت يك ذره نشكن در آيد . حكماء پس از آنكه بر خلاف متكلمين و بر خلاف ذيمقراطيس ، جسم طبيعي را پيوسته دانستند نه گسسته و به صورت مجموعه اي از ذرات ، و پس از آنكه همه اتقاق كردند كه جسم طبيعي از نظر قابليت انقسام به دو جسم كوچكتر در حد معيني متوقف نمي شود ، خودشان از نظر حقيقت جسم طبيعي با يكديگر اختلاف كرده اند . پيروان افلاطون ( طبق ادعاي منظومه ) كه معمولا آنها را اشراقيون مي گويند ، معتقدند كه جسم طبيعي بسيط است ، يعني هر چه هست همين جرم اتصالي است كه يك واحد جوهري ممتد است و يك واقعيت پيوسته است ، و همين واقعيت جرمي و اتصالي و امتدادي است كه قابليت انقسام دارد . ولي پيروان ارسطو كه آنها را مشائين مي نامند معتقدند كه جسم طبيعي مركب است .
يعني معتقدند ك جرم اتصالي و صورت جوهري ممتد و كشش دار كه صورت جسميه نيز خوانده مي شود تمام حقيقت جسم طبيعي نيست ، نيمي از حقيقت آن است ، جسم طبيعي مجموع مركب از هيولي و صورت جسميه است . يعني اين چيزي كه ما آنرا جرم اتصالي ، واقعيت ممتد و كشش دار مي خوانيم به منزله پوششي است كه يك واقعيت ديگر آنرا به خود گرفته است كه ما آن واقعيت را هيولي مي ناميم و بزودي ، هم او را تعريف و هم اثبات خواهيم كرد .
از نظر اشراقيون ماده اولي جهان كه ماده المواد و هيولاي اولي است همين صورت جسميه استه كه متصل واحد است . ولي از نظر مشائين صورت جسميه غير از ماده اصلي و اولي ي جهان است ، ماده اولي جهان حقيقتي است بي تعين تر و نامشخص تر از صورت جسميه . ماده اولي را مي توان با دليل عقل و فلسفه وجودش را كشف كرد ولي هرگز نمي توان آن را از ساير اشياء يعني از صورت هائي كه خود مي گيرد عريان كرد و تنها تماشا نمود . به قول بو علي مانند زن زشتي است كه امتناع دارد چهره اش هويدا گردد . چهره خويش را با جامه خويش مي پوشد ، و تا جامه را عقب بزني آستين پيش مي آورد و چهره را پنهان مي كند . ضمنا لازم است اين نكته روشن شود كه حاجي سبزواري در اينجا كلمه " رواقي " به كار برده است و در شرح منظومه توضيح مي دهد كه مقصودش از رواقيون افلاطون و پيراوان او است .
در اينجا دو اشكال است : يكي اينكه در اصطلاح تاريخ فلسفه هرگز افلاطون و افلاطونيان را رواقي نمي خوانند . رواقيان طبقه اي هستند كه تقريبا سه نسل بعد از افلاطون پيداشده اند . موسس مكتب رواقي كه يك مكتب اخلاقي و عملي است نه يك مكتب نظري ، مردي است بنام زنون قبرسي . ولي در كتب فلسفه اسلامي مكرر ديده مي شود كه از افلاطون و افلاطونيان به عنوان رواقيون ياد شده است ، همچنان كه حكماء اسلامي آنها را اشراقيون نيز مي خوانند . اطلاق كلمه رواقي به آنها قطعا اشتباه است ، و شايد منشاء اشتباه تعبيري است كه شهرستاني در دو جاي " ملل و نحل " دارد كه رواقيون را در مقابل مشائين ذكر مي كند . ولي اشراقي ناميدن آنها البته صحيح است و ظاهرا اين اصطلاح را نيز حكماي اسلامي وضع كرده اند . اشكال دوم اين است كه قطع نظر از اينكه رواقي ناميدن افلاطون و افلاطونيان صحيح است يا صحيح نيست ، انتساب اين عقيده به افلاطون اساسي ندارد . آنچه مسلم است اين است كه ارسطو معتقد به تركيب جسم از هيولي و صورت هست ، اما اينكه افلاطون منكر باشد معلوم نيست و از كلمات مورخين فلسفه معلوم مي شود كه ارسطو و افلاطون در هيولاي اولي اختلاف نظر نداشته اند ، اختلافشان در " صورت " است كه ارسطو آنرا اصيل مي داند و افلاطون آنرا پرتوي از مثل كه خود به آن قائل است مي شمارد .
نظريه انكار هيولي از شيخ شهاب الدين معروف به شيخ اشراق است ولي بي جهت به افلاطون نسبت داده شده است . حكماء بعد از شيخ اشراق غالبا نظريات شخصي او را به عموم اشراقيون نسبت مي دهند .
حق اينست كه هيولاي عام يعني چيزي را كه حامل استعداد چيزي است ، همه اقوام آنرا اثبات كرده اند شرح : از اينجا بحث و مشاجره اشراقي و مشائي بر سر اثبات هيولا آغاز مي شود . با اينكه هنوز به نقد و بحث در عقيده متكلمين و عقيده ذيمقراطيس پرداخته نشده است ، مشاجره مشائين و اشراقين مطرح شده است . قاعده اين بود كه اول در اطراف نظر متكلمين و نظر ذيمقراطيس بحث مي شد و سپس مشاجره مشائين و اشراقيون طرح مي گرديد ، ولي در اين كتاب ( 1 ) برعكس عمل شده است . مقصود اين بيت اين است كه هيولي به معني ماده اي كه حامل قوه و استعداد شي ء ديگر باشد ، به عبارت ديگر ، چيزي كه امكان شدن چيز ديگر داشته باشد امري است غير قابل انكار . احدي نيست كه نظام " شدن " را انكار كند . همه مي دانند كه برخي چيزها استعداد تحول به شي ء ديگر در آنها هست .
مثلا در نطفه انسان استعداد انسان شدن و در دانه گندم استعداد گندم شدن است . پس نطفه ، ماده انسان است ، و دانه گندم ، ماده بوته گندم است . و نيز همه قائلند كه در جهان چيزي وجود دارد كه ماده اصلي و ماده المواد است . يعني او چيزي است كه از ماده ديگر به وجود نيامده است بلكه همه چيز ديگر از او به وجود آمده است ، به عبارت ديگر منبع همه استعدادها او است ولي خود او مسبوق به استعدادي و چيزي كه حامل آن استعداد باشد نيست . پس در اصل ماده اصلي اختلافي نيست ، اختلاف در چيزهاي ديگر است كه به زودي توضيح خواهيم داد :
لكن در اينكه ماده اصلي چيزي است كه واحد است يا كثير جسم است يا جسم نيست ، بين اهل نظر اختلاف است شرح : بنا به عقيده متكلمين كه مي گوينده هر جسم طبيعي مجموعه اي از اجزاء لايتجزي است ، ماده اصلي و هيولاي اولي كثير است نه واحد ، و لا جسم است نه جسم . و بنابر قول ذيمقراطيس كه جسم طبيعي را مركب از ذرات صغار صلبه
1 - يعني كتاب منظومه حاجي سبزواري .