قصه ى عاشقان خوش است بسىتا مرا هوش و مستمع را گوشهر بن موي، صد دهانم بادهر زبانى به صد بيان گوياآنكه عشاق پيش او ميرند،تا نميرى نباشى ارزندههست ازين مردگى مراد مرانه فنايى كه جان ز تن برودشوى از ما و من به كلى صافنزنى هرگز از اضافت دمهم ز نو وارهى و هم ز كهنكفش من، تاج من، عمامه ى منزآنكه هر كس كه از منى وارستصد من اش بار بر سر و گردن،صد من اش بار بر سر و گردن،
سخن عشق دلكش است بسىهست، ازين قصه كى شوم خاموش؟هر دهان، جاى صد زبانم بادتا كنم قصه هاى عشق املاسبق زندگى از او گيرند،كه به انفاس او شوى زندهآنكه خواهند صوفيان به فنابل فنايى كه ما و من برودنشود با تو هيچ چيز مضافاز اضافت كنى چون تنوين رمنگذرد بر زبانت گاه سخنركوه ى من، عصا و جامه ى منيك من او را هزار من بارستبه كه يك بار بر زبانش منبه كه يك بار بر زبانش من