اورنگ یکم

نورالدین عبد الرحمان جامی

نسخه متنی -صفحه : 42/ 15
نمايش فراداده

  • خرسى از حرص طعمه بر لب رود ناگه از آب ماهي اى برجست پايش از جاى شد، در آب افتاد آب بس تيز بود و پهناور دست و پا زد بسى و سود نداشت از بلا چون به حيله نتوان رست بر سر آب چرخ زن مي رفت دو شناور ز دور بر لب آب چشمشان ناگهان فتاد بر آن كن چه چيز است، مرده يا زنده ست؟ آن يكى بر كناره منزل ساخت آشنا كرد تا به آن برسيد در شناور دو دست زد محكم اندر آن موج، گشته از جان سير يار چون ديد حال او ز كنار گر گران است پوست، بگذارش گفت من پوست را گذشته ام پوست از من همى ندارد دست جهد كن جهد، اى برادر بوك نبرى خرس را ز دور گمان نبرى خرس را ز دور گمان
  • بهر ماهى گرفتن آمده بود برد حالى به صيد ماهى دست پوستين ز آن خطا در آب نهاد خرس مسكين در آب شد مضطر عاقبت خويش را به آب گذاشت بايد آنجا ز حيله شستن دست دست شسته ز جان و تن مي رفت بهر كارى همى شدند شتاب از تحير شدند خيره در آن پوستى از قماش آگنده ست؟ و آن دگر خويش را در آب انداخت خرس خود مخلصى همى طلبيد باز ماند از شنا، شناور هم گاه بالا همى شد و، گه زير بانگ برداشت كاى گرامى يار هم بدان موج آب بسپارش دست از پوست بازداشته ام بلكه پشتم به زور پنجه شكست پوست دانى ز خرس و خيك ز خوك پوستى پر قماش و رخت گران پوستى پر قماش و رخت گران