با وى اين را بگويم از آغازاين سخن گفت و از زمين برخاستچون درآمد به خانه، ريا گفتگفت از آن رو كه جمعى از انصارهمه يكدل به دوستدارى توگفت انصاريان كريمان انداز براى چه دوستدار من اند؟گفت بهر يگانه اى ز كرامگفت من هم شنيده ام خبرشچون كند وعده در وفا كو شدپدرش گفت مي خورم سوگندكه تو را هيچ گه به وى ندهمواقفم از فسانه ى تو و اوگفت با وى مرا چه بازارست،نه خيالى ز روى من ديده ستليك چون سبق يافت سوگندتقوم انصار پاك دينان اندبر مقالاتشان مگردان پشتمكن از منع، كامشان پر زهرنرخ كالا ز حد چون در گذردنرخ كالا ز حد چون در گذرد
آنچه گويد، به مجلس آرم بازغضب آميز و خشمگين برخاستكز چه رو خاطرت چنين آشفت؟به هوايت كشيده اند قطاريك زبان بهر خواستگارى تودر حريم كرم مقيمان اندوز هواى كه خواستگار من اند؟عالى اندر نسب، عتيبه به نامنسبتى نيست با كسى دگرشوز جفاى زمانه نخروشدبه خدايى كه نبودش مانندنقد وصلت به دامنش ننهموآنچه بوده ميانه ى تو و اوكه از آن خاطر تو دربارست؟نه گياهى ز باغ من چيده ستبه اجابت نمي كنم بندتدر زمان و زمين امينان اندرد ايشان مكن به قول درشتگر نمي بايدت، گران كن مهررغبت از جان مشترى ببردرغبت از جان مشترى ببرد