((شيخ مفيد)) از ((سراج ، روايت كرده كه گفت داخل شدم بر حضرت صادق عليه السلام در حاليكه آنحضرت ايستاده بود در بالاى سر پسرش موسى عليه السلام و با او راز ميگفت و در آنوقت حضرت موسى در گهواره بود پس زمان طويلى ((حضرت صادق )) با او راز گفت و من نشستم تا فارغ شد پس من برخاستم ((حضرت صادق )) بمن فرمود: نزديك مولاى خود برو و بر او سلام كن من نزديك گهواره شدم و سلام كرد م ((حضرت موسى ))(ع ) بزبان فصيح ، جواب مرا داد پس فرمود: برو تغيير بده اسم دخترت را كه ديروز نام گذاشتى ، همانا آن نامى است كه خداوند دشمن ميدارد او را پس ((حضرت صادق ))(ع ) فرمود: اطاعت كن امر مولاى خود را كه نيكبخت و ارشاد شوى .
يعقوب گفت دخترى براى من متولد شده بود و من نام او را ((حميرا)) گذاشته بودم ، پس تغيير دادم نام او را.
در اين روز، سنه 233، ((متوكل )) بر ((محمد بن عبدالملك زيات )) وزير، غضبناك شد و او را بگرفت و از وزارت معزول ساخت و اموال او را خالصه كرد و ((محمد)) كاتبى بليغ و شاعرى مجيد بوده و در ايام وزارت خود تنورى از آهن ساخته بود و او را ميخكوب كرده بود بطورى كه سرهاى ميخها در باطن تنور بود و هر كه را ميخواست عذاب كند، امر ميكرد آن تنور را بهيزم زيتون سرخ مى كردند و او را در آن تنور مى افكندند تا بصدمت آن ميخها وضيق مكان بسختتر وجهى معذب و هلاك ميشد و چون ((متوكل )) بر ((محمد)) غضبناك شد امر كرد تا او را در همان تنور آهن افكندند ((محمد)) چهل روز در همان تنور معذب ود تا بهلاكت رسيد و در روز آخر عمر خود كاغذ و دوانى طلبيد و اين دو بيت را نوشت و براى ((متوكل )) فرستاد: