فیض العلام فی عمل الشهور و وقایع الأیام

عباس قمی

جلد 1 -صفحه : 157/ 82
نمايش فراداده

((ابن بابويه )) روايت كرده كه چون امام رضا(ع ) با ((ماءمون )) به جانب عراق مى آمدند روزى آن جناب را تبى عارض شد و اراده قصد كرد و ((ماءمون )) از پيش ، يكى از غلامان خود را كه بروايت ((شيخ مفيد))، ((عبدالله بن بشير)) نام داشت امر كرده بود كه ناخنهاى خود را بلند كند و به كسى هم اظهار نكند و چون شنيد كه حضرت اراده قصد دارد، زهرى مانند ((تمر هندى )) بيرون آورد و بآن غلام داد و گفت اينرا ريزه كن و با ناخنهاى خود سرشته و خمير كن و دست خود را بآن آلوده گردان و ميان ناخنهاى خود را از آن پر كن و دست خود را مشوى و با من بيا.

پس مامون سوار شد و بعيادت آن حضرت آمد و نشست تا آن جناب را فصد كردند و بروايت ديگر نگذاشت و در خانه اى كه حضرت مى بود، بوستانى بود كه درختان انار در آن بود. همان غلام را گفت كه چند دانه انار بچين ، چون چيد و آورد، گفت اينها را براى ((حضرت رضا)) در جامى دانه كن و بروايت ((شيخ مفيد)) گفت فشار بده و آبش ‍ را بگير. پس آن جام را بدست شوم خود گرفت و نزد آن امام مظلوم گذاشت و گفت از اين آب انار تناول كنيد كه براى شما نيكو است .

حضرت فرمود الحال باشد، ساعتى ديگر بعد از رفتن شما. ((ماءمون )) گفت نه بخدا سوگند البته بايد در حضور من تناول نمائى و اگر نبود رطوبتى در معده من ، هر آينه من نيز در خوردن با تو موافقت مى كردم .

پس بجز ((ماءمون )) آن جناب چند قاشقى از آن تناول فرمود. پس ((ماءمون )) بيرون رفت و حضرت در همان ساعت بقضاى حاجت شتافت .

راوى گفت كه نماز عصر را نكرده بوديم كه پنجاه مرتبه او را حركت داد و از آن زهر قاتل ، احشاء و امعاى آن جناب بزير آمد. چون اين خبر به ((ماءمون )) رسيد، پيغام فرستاد كه اين ماده ايست از فصد بحركت آمده است ، دفعش براى شما نافع است و چون شب در آمد، حال آن جناب دگرگون شد و امر شدت گرفت و چون صبح گشت آن حضرت به رياض رضوان انتقال فرموده بود و آخر كلامى كه از آن جناب شنيده شده اين آيه مبارك بوده :

(( قل لو كنتم فى بيوتكم لبرز الذين كتب عليهم القتل الى مضاجعهم و كان امر الله قدرا مقدورا))

و بروايت ((شيخ مفيد))، حضرت بعد از خوردن زهر، دو روز زنده بود و وفات كرد. پس ((مامون )) يك روز و يك شب ، وفات آن جناب را پنهان داشت .

پس ((محمد بن جعفر صادق )) را با جماعت آل ابوطالب كه حاضر بودند، طلبيد و خبر وفات آن جناب را بايشان اظهار كرد و گريست و حزن شديد اظهار كرد. پس ايشان را بنزد آن جناب آورد و بدن آن حضرت را بايشان نمود و گفت گواه باشيد كه آسيبى از ما باو نرسيده است .