گويندابويوسف بيماري سختي گرفت واستادش ازاوديدن كردوبه اوگفت:پس ازخودبراي مسلمانان كسي چون تورادارم .
چون ابويوسف بهبوديافت ازگواهي استادش فريفته شدونشستي براي درس نويساندن سرپاساخت .
همينكه استادش آگاه شد،دريافت كه ابويوسف شتاب كرده است .
آنگاه مردي را به سوي ابويوسف روانه داشت وپنج مساله ازاوپرسيد .
هرسؤالي كه آن مردطرح مي كردابويوسف درآغازپاسخ مي داد .
آري .
آنگاه آن مردمي گفت:اشتباه كردي .
دوباره ابويوسف آن رانفي مي كرد .
ابويوسف بناچارناتواني خودرابه اقرارنوشت وپيش استادش بازگشت وگفت:هركس گمان كندبي نيازازيادگرفتن است بايد برخودبگريد .