شبهاي گلوبندك چه ناتمومه
يه استكان چايي از دست صادق
گپ زدناي تلخ با كل محمد
آه غم مشتي تو دود سيگار
شهرا مي شه آباد با دستاي ما
نصيب مون اما از اين همه هيچ
غريب و تو غربت دور از ولايت
واسه زن و فرزند دلا شده تنگ
به زير لب پرسيد يكي با حسرت
جواب دادش ياور كي گفته دنيا
اين شباي سرد چله بزرگه
شبهاي گلوبندك چه ناتمومه
يه استكان چايي از دست صادق
خستگي كار رو از تن مي رونه