مثنویات

محمد تقی ملک الشعرا بهار

نسخه متنی -صفحه : 12/ 11
نمايش فراداده

يكى زيبا خروسى بود جنگي

  • يكى زيبا خروسى بود جنگى گشاده سينه و گردن كشيده نهاده تاجى از ياقوت بر ترگ دو چشمانش چو دو مشعل فروزان خروشش چون خروش پهلوانان ز نوك ناخنش تا زير منقار ميان هر دو بالش نيم گز بود دو پايش چون دو ساق گاو، محكم فروهشته ز گردن يال دلكش به وقت بانگ چون گردن كشيدى به عزم رزم چون افراختى يال نمودى گردن از بهر كمين خم ز ميدانش اگر سيمرغ بودى خروسان محل از هيبتش باز يكى روز از قضا در طرف باغى خروس از بيم كرد آن گونه فرياد ز نزديك كلاغ آن سان به در رفت برفت از كف وقار و طمطراقش تپان شد قلبش از تشويش در بر پس از لختى كه فارغ شد خيالش پس از لختى كه فارغ شد خيالش
  • به مانند عقاب از تيزچنگى براى جنگ و پرخاش آفريده فروهشته دو غبغب چون دو گلبرگ نگاهش خرمن بدخواه سوزان به هنگام نوا، عزال خوانان به يك گز مي رسيدى گاه رفتار غريو قدقدش بانگ رجز بود دو خارش چون دو رمح آهنين دم چنان كز طوق ديباى مزركش خروس چرخ را زهره دريدى ز بيم جان فكندى باز پيخال به سان نيزه ى آشفته پرچم به ضرب يك لگد بيرون نمودى كشيدندى سحر آهسته آواز پريد از نزد او لاغر كلاغى كه اندر خيل مرغان شورش افتاد كه گفتى نوك تيرش در جگر رفت پر و بالش به هم پيچد و ساقش دهانش باز ماند و چشم اعور يكى از محرمان پرسيد حالش يكى از محرمان پرسيد حالش