جلد: 4
نويسنده: عباس حجت جلالي
شماره مقاله:1661
اِبْن ِ قَيْسَرانى ، ابوعبدالله محمدبن نصر (478-21 شعبان 548ق / 1085-11 نوامبر 1153م )، شاعرِ مديحه سرا. ياقوت (19/64) نسب وي را به خالد بن وليد رسانده ، اما ابن خلكان (4/641) با تكيه بر قول مورخان و نسب شناسان در اين باره ترديد روا داشته است و روايت مصعب زبيري (ص 328) نيز دربارة انقراض نسل خالد، درستى نظر وي را تأييد مى كند. وي در عكّا زاده شد (سمعانى ، 10/538)، اما خانوادة او، به دلايلى نامعلوم به قيساريه ، در نزديكى عكا مهاجرت كرد. وي در آن شهر پرورش يافت (همانجا) و به همين جهت به ابن قيسرانى مشهور شد (نك: عمادالدين ، 1/96). در 490ق هنگامى كه 12 ساله بود، جنگهاي صليبى آغاز شد و صليبيان بخشى از سواحل فلسطين را اشغال كردند. 4 سال بعد به سبب اشغال قيساريه توسط صليبيان و خون ريزيهاي بيشمار آنان (نك: ابراهيم ، 27)، ابن قيسرانى مجبور به ترك آن شهر گرديد. در اين باره كه پس از قيساريه به كجا رفته ، گزارش مآخذ اندكى مغشوش است . به گفتة ابن جوزي (8(1)/213)، ابن شاكر (12/456) و ابن تغري بردي (5/302) وي از قيساريه به حلب و از آنجا به دمشق رفته است .
از سوي ديگر به گزارش ابن عساكر (11/208) كه از شاگردان او بوده ، وي نخست در دمشق ساكن گرديد و سپس به دلايلى (نك: ادامة مقاله ) به حلب رفت و به گفتة ياقوت در آنجا نزد خطيب ابوطاهر هاشم ابن احمد حلبى به كسب علم پرداخت (همانجا). گزارش صفدي (5/112-113) نيز كه مى گويد وي در روزگار حكومت تاج الملوك بوري بن طغتكين (526 ق ) وپس از آن در دمشق مى زيست و ادارة ساعتهاي باب جامع اموي را برعهده داشت و سپس چندي به حلب رفت ، گفتة وي را تأييد مى كند. ظاهراً ابن عماد (4/150) نيز به همين گزارش اعتماد كرده است . بر پاية دلايلى كه ابراهيم (ص 28-31) ارائه داده است ، مطلب اخير درست تر مى نمايد.
وي در دمشق نزد ابن خياط شاعر و نيز توفيق بن محمد دمشقى به آموختن ادب پرداخت (ياقوت ، همانجا؛ قفطى ، 1/259) و به زودي در شمار دوستان و نزديكان ابن خياط درآمد و به جمع آوري و روايت ديوان وي پرداخت . چندانكه ابن خياط تنها روايت وي را قابل اعتماد دانسته است (نك: هرفى ، 224) و شاگرد جوان خويش را «الشيخ الاجل الاديب » ناميده است (همانجا؛ مردم بك ، 18). وي همچنين از توفيق بن محمد دمشقى شعر روايت كرد (قفطى ، همانجا) و افزون بر آن در تاريخ نجوم ، احكام و هيأت چيره دست شد (ابن قلانسى ، 498) و از حساب و هندسه نيز آگاهى داشت (ذهبى ، 3/7). ابوسعد سمعانى ، ابن عساكر و ابوالمعالى خطيري از وي دانش آموختند (نك: سمعانى ، ابن عساكر، ياقوت ، همانجاها). وي نزديك به 33 سال در دمشق ماند (ابراهيم ، 29)، اما به سبب هجو شمس الملوك اسماعيل بن بوري مجبور به ترك دمشق و اقامت در حلب گرديد (ابن عساكر، ابن جوزي ، همانجاها).
سفر وي به حلب مصادف با دوران شكوفايى زندگى او بوده است . وي در حلب به مدح عمادالدين زنگى و ديگر فرمانروايان سلسلة اتابكان زنگى پرداخت (نك: عمادالدين ، 1/111، 115، 154) و سرپرستى كتابخانة حلب به او واگذار گرديد (صفدي ، 5/113) و با ابن منير طرابلسى ، شاعر معاصر خويش ، رقابت آغاز كرد (ابن قلانسى ، همانجا؛ تدمري ، 31) و سرانجام كارشان به مهاجات كشيد (ياقوت ، همانجا؛ ابن خلكان ، 1/159؛ تدمري ، 32؛ نيز نك: عمادالدين ، 1/92- 95).
ظاهراً ابن قيسرانى به سفر دلبستگى فراوان داشته است . چه ، گزارشهايى دربارة سفرهاي وي به چند شهر در دست است : موصل (عمادالدين ، 1/102)، بغداد (صفدي ، همانجا)، انبار كه خود در يكى از سروده هايش از اقامت در آن شهر ياد كرده است (نك: ابراهيم ، 30)، شيزر (ركابى ، 21)، معرة كه هنگام عبور از آن بر تربت ابوالعلاء معري حضور يافته و 2 بيت ستايش آميز دربارة وي سروده است (ابن ورودي ، 2/85)، عَزاز اشغال شده (عمادالدين ، 1/155-156)، انطاكية اشغالى در 540ق (همو، 1/99)، دمشق در 547ق (ابراهيم ، 62)، گرچه برخى از اين سفرها نيز ظاهراً به قصد ديدار ممدوحان و تقديم مدايح خود به آنان بوده است (عمادالدين ، 1/102). وي در آخرين سفر خود (548ق ) به دعوت مجيرالدين آبق ، وارد دمشق شد و در مجلس وي حضور يافت و به قصيده اي او را مدح گفت (ابن قلانسى ، همانجا). وي پس از اين ديدار بيمار شد و به گفتة ابن عساكر (11/209) كه خود از او عيادت كرده است ، 10 روز پس از آن درگذشت و در مقبرة باب الفراديس دمشق مدفون گرديد. گفته اند كه آخرين سفر وي به دمشق به سبب به هم خوردن مناسبات او با نورالدين بوده است (ركابى ، 24)، اما در اين باره دليل روشنى بجز يكى از ابيات قصيده اي كه عمادالدين (1/115-119) نقل كرده و ممكن است چنين گمانى ايجاد كند، در دست نيست . با اين حال چون اين قصيده در 547ق يعنى يك سال پيش از آخرين سفر وي به دمشق سروده شده ، شايد بتوان آن را سرآغاز تيرگى روابط با نورالدين به شمار آورد، اگر چه به گفتة عمادالدين (1/125) خانوادة وي نزد نورالدين سخت محترم بودند و فرزند وي در حكومت او داراي مقام ديوانى بوده است و خود او نيز پس از سرودن قصيدة ياد شده ، در دمشق مى زيسته است .
به نظر مى رسد كه برقراري رابطه با مجيرالدين فرمانرواي دمشق و ستايش او كه احتمالاً ناشى از علاقة ابن قيسرانى به بازگشت به اين شهر بوده ، با اجازة الملك العادل صورت گرفته است ، چه اين امر پس از ديدار مجيرالدين آبق با نورالدين در حلب و گردن نهادن به اطاعت از وي بوده است (ابراهيم ، 62). با اينهمه ، الملك العادل ، از اينكه مى ديد شاعر، مجيرالدين را بر وي ترجيح داده ، دل چركين شد و همين امر به تيرگى روابط ميان امير و شاعر انجاميد.
شعر ابن قيسرانى كه بيشتر مدح و غزل است ، مورد تحسين و ستايش معاصرانش بوده و چنانكه ويژگى دورة اوست ، آكنده از صنايع بديعى مانند تجنيس و طباق است (نك: ابراهيم ، 198-214)، اما از لحاظ سبك ، شيوة بيان و حتى تعابير و تصويرهاي شعري او متأثر از متنبى و ابوتمام است و به تعبير درست تر تقليدي از اين دو شاعر بزرگ سده هاي 3 و 4ق است . ابراهيم (ص 172-197) موارد بسياري از اين تقليد را به دست داده است ؛ اما شهرت ابن قيسرانى بيش از هر چيز مرهون اشعاري است كه بعدها به اشعار جهادي مشهور شده است و در آنجا مدح ممدوحين خويش و به ويژه عمادالدين و نورالدين زنگى را با وصف پيروزيهاي آنان در جنگ با صليبيان درآميخته است و طبعاً در اين اشعار از انگيزه هاي دينى براي تشويق و تهييج سپاهيان مسلمان سود جسته است (نك: ابراهيم ، 140-150). وي در زمينة مدح و نيز تقليد از شاعران پيشين ، از ابن خياط استاد خويش و نيز ابن حيّوس شاعر شامى كه بسيار خود را به وي همبسته مى دانست (عمادالدين ، 1/96)، متأثر گرديده است ، اما از هنرمنديها و زيركيهاي ابن حيوس در كار مديحه سرايى محروم بوده است .
در زمينة اشعار تغزلى كه به «ثغريّات » مشهور شده است ، وي داراي استقلال بيشتري است و با تكيه بر احساسات راستين و شاعرانة خويش (قس : ابراهيم ، 226) گاه قطعاتى ظريف و دلنشين سروده است (نك: عمادالدين ، 1/99، 101، 119، 120؛ ابراهيم ، همانجا). بيشتر اين سروده ها دربارة زنان نصرانى است و او كه سخت شيفتة زيباييهاي ظاهري بود، گاه عنان احساسات خويش را از كف مى داد و در نتيجه سيماي آن شاعر ارجمند باوقار را كه سودايى جز پيروزي مسلمانان بر صليبيان ندارد و به بركت قصايد جهادي استوار و كوبندة خود القابى چون شرف الدين ، شرف المعالى ، عُدّة الدين و مهذب الدين يافته (نك: ياقوت ، 19/64؛ ابن خلكان ، 4/458؛ صفدي ، 5/112)، مخدوش ساخته است . در سفر به انطاكيه وي چندان شيفتة زيبايى زنان نصرانى شد كه بر ساكنان آن شهرِ شكست خورده و حتى بر اسيران كه به آن زيبا رخان نزديك بودند، غبطه مى خورد (نك: عمادالدين ، 1/100، خاصه بيت آخر). اين حالت را در قطعه هايى كه دربارة غلامى يهودي (همو، 1/140-141)، كنيزكى نصرانى ِ آوازه خوان (همو، 1/120) و نيز مجالس عيش و طرب (همو، 1/119، 136-137) سروده است ، نيز مى توان ديد. در همين موارد خاص است كه برخى شعر او را با شعر ابونواس قياس كرده اند (نك: ابراهيم ، 221-232). با اينهمه به نظر مى رسد كه وي در اشعار جهادي خود كه ظاهراً بيشتر به انگيزة ستايش ممدوحان مى سروده ، گاه از صداقت و اخلاص نيز برخوردار است ، چندانكه در برخى موارد مى توان شعر او را ترجمان آرزوهاي جامعة مسلمان آن روزگار دانست (نك: ابراهيم ، 155-160).
با اين حال خود در هيچ يك از نبردهايى كه به وصف آنها پرداخته ، حضور نداشته (همو، 137) و مدايح او اغلب در ستايش نورالدين محمد زنگى بوده است (نك: عمادالدين ، 1/102، 111، 115، 128، 129، 131، 133، 146، 154؛ صفدي ، 5/113؛ ابوشامه ، 2/38، 54؛ ياقوت ، 19/17).
قصايد جهادي او، با توجه به زمان سرودن هر يك ، به قرار زير است :
1. قصيده اي 22 بيتى در مدح تاج الملوك بوري بعد از شكستن محاصرة دمشق در 522ق كه ابوشامه (1/54، 55) نقل كرده است ؛
2. قصيده اي 30 بيتى در مدح عمادالدين زنگى بعد از باز پس گرفتن قلعة بعرين (بارين ) از صليبيان در 534ق (همو، 2/34؛ ركابى ، 25- 28)؛
3. قصيده اي 28 بيتى به نقل از ابوشامه (2/37، 38) در مدح عمادالدين هنگام فتح شهر استراتژيك رُها در 539ق ؛
4. قصيده اي 46 بيتى در خريدة عمادالدين كاتب (1/108-111) در تهنيت جمال الدين جواد، وزير سيف الدين غازي حاكم موصل و برادر نورالدين زنگى ، هنگام رفع خطر سقوط مجدد شهر رها به دست صليبيان در 541ق ؛
5. قصيده اي 20 بيتى به روايت ابوشامه (2/55، 56) در مدح نورالدين زنگى هنگام پيروزي بر صليبيان در يَغري در 543ق . ابوشامه (همانجا) اين قصيده را مربوط به نبرد «بصري » دانسته است ، اما احتمالاً در اصل كتاب همان يغري بوده كه ناسخان به بصري تغيير داده اند، زيرا ابن اثير (11/134) 5 بيت از آن قصيده را در مورد جنگ يغرلى نقل كرده است (نك: ه د، 2/10)؛
6. قصيده اي 52 بيتى به روايت ابوشامه (2/58 -60) در مدح نورالدين زنگى هنگام پيروزي بر صليبيان در واقعة انّب (آنب ) در 544ق ؛ همچنين قصيده اي در مدح نورالدين به دنبال همين نبرد مشتمل بر 19 بيت (همو، 2/56)؛ نيز قصيده اي 12 بيتى (همو، 2/60) در مدح نورالدين و دربارة همين رويداد؛
7. قصيده اي 51 بيتى به روايت ابوشامه (1/72-74) در مدح نورالدين به هنگام تسلط بر ژوسلين ، فرمانده صليبى ، در 545ق .
ابن قيسرانى ديوان شعري داشته كه ابن عساكر (11/208) آن را نيكو شمرده است . عمادالدين كاتب (1/126) و ابوشامه (2/54) و ياقوت (19/65) آن را ديده اند. صفدي (همانجا) حتى دست نويس خود شاعر را در اختيار داشته و قطعاتى از آن نيز نقل كرده است ؛ اما آنچه اكنون از او در دست است ، نسخه اي است مشتمل بر 45 برگ كه حدود سدة 9ق نوشته شده و در دارالكتب قاهره محفوظ است (نك: سيد، 1/435). به گفتة محمود ابراهيم (ص 70، 71) در نسخة ياد شده آنچه ابوشامه در الروضتين آورده و نيز بيشتر اشعاري كه عمادالدين كاتب ، ابن اثير، ياقوت و ابن خلكان نقل كرده اند، موجود نيست . همو (ص 72) به اوراقى مشتمل بر اشعار ابن قيسرانى در موزة بريتانيا اشاره كرده است . از ميان منابع موجود بيشترين مقدار از شعر او را عمادالدين كاتب (جم) نقل كرده كه مشتمل بر 762 بيت است .
ابراهيم ، محمود، صدي الغزو الصليبى فى شعر ابن القيسرانى ، عمان ، 1408ق / 1988م ؛ ابن اثير، الكامل ؛ ابن تغري بردي ، النجوم ؛ ابن جوزي ، يوسف ، مرآةالزمان ، حيدرآباد دكن ، 1370ق /1951م ؛ ابن خلكان ، وفيات ؛ ابن شاكر كتبى ، محمد، عيون التواريخ ، به كوشش فيصل السامر و نبيله عبدالمنعم داوود، بغداد، 1397ق /1977م ؛ ابن عساكر، على ، تاريخ دمشق ، نسخة عكسى موجود در كتابخانة مركز؛ ابن عماد، عبدالحى ّ، شذرات الذّهب ، قاهره ، 1350ق ؛ ابن قلانسى ، حمزه ، تاريخ دمشق ، به كوشش سهيل زكار، دمشق ، 1403ق /1983م ؛ ابن منير، احمد، ديوان ، به كوشش عمرعبدالسلام تدمري ، بيروت ، دارالجليل ؛ ابن وردي ، عمر، تتمة المختصر، به كوشش احمد رفعت البدراوي ، بيروت ، 1389ق / 1970م ؛ ابوشامه ، عبدالرحمان ، الروضتين ، قاهره ، 1287ق ؛ تدمري ، عمرعبدالسلام ، مقدمه بر ديوان (نك: ابن منير در همين مآخذ)؛ ذهبى ، محمد، العبر، به كوشش سعيد بن بسيونى زغلول ، بيروت ، 1985م ؛ ركابى ، جودت ، الادب العربى من الانحدار الى الازدهار، دمشق ، 1982م ؛ سمعانى ، عبدالكريم ، الانساب ، حيدرآباد دكن ، 1399ق /1979م ؛ سيد، فؤاد، فهرس المخطوطات المصورة، قاهره ، 1954م ؛ صفدي ، خليل ، الوافى بالوفيات ، به كوشش س . ددرينگ ، بيروت ، 1389ق /1970م ؛ عمادالدين كاتب ، محمد، خريدة القصر (قسم شعراء شام )، به كوشش شكري فيصل ، دمشق ، 1375ق /1955م ؛ قفطى ، على ، انباه الرواة، به كوشش محمد ابوالفضل ابراهيم ، قاهره ، 1369ق /1950م ؛ مردم بك ، خليل ، مقدمه بر ديوان ابن خيّاط، دمشق ، 1377ق /1958م ؛ مصعب زبيري ، نسب قريش ، به كوشش لوي پرووانسال ، قاهره ، 1953م ؛ هرفى ، محمد، شعر الجهاد فى الحروب الصليبية فى بلاد الشام ، بيروت ، 1400ق /1980م ؛ ياقوت ، ادبا.
عباس حجت جلالى