شکوه شعر عاشورا در زبان فارسی

علی اکبر مجاهدی؛ تهیه کننده: مرکز تحقیقات اسلامی سپاه

نسخه متنی -صفحه : 151/ 104
نمايش فراداده

وزن مـطـنـطـن و حـمـاسـه آميز ديگرى كه در مثنوى عاشورايى دو دهه اخير، راه يافته وزن عروضى :

(مفاعلن ، فعلاتن ، مفاعلن ، فعلان)است . چند بيتى از مثنوى حسن صفوى پور (قيصر) را با هم مرور مى كنيم :


  • هلا كه از طپش سينه زمان پيدا است به دشت كرب و بلا حرف ، حرف خنجر بود سوار عشق ، تكاور به دشت خون مى راند نماز آخر خود را به پشت زين ، مى خواند

  • كه نبض فاجعه ، هنگام ظهر عاشورا است تمام دشت ، پر از لاله هاى پر پر بود نماز آخر خود را به پشت زين ، مى خواند نماز آخر خود را به پشت زين ، مى خواند

...................................


  • حضور آب ، عطش از درون او سر كرد چو پاى بر سر درياى بيكرانه گذاشت هلالِ خشكِ لبش ، داغىِ عطش برداشت

  • نگاه ژرف به درياى سينه گستر، كرد هلالِ خشكِ لبش ، داغىِ عطش برداشت هلالِ خشكِ لبش ، داغىِ عطش برداشت

...................................


  • به رهروان كه غريبانه راه مى جستند ستاره ها بر سرْ انگشت ، اشاره مى كردند روا است (قيصر) از اين سوك ، واىْ واى كنيم ز داغ تشنه لبان گريه ، هاىْ هاى كنيم (331)

  • نشان كشته خود را، ز ماه مى جستند نظاره بر بدنى پارهْ پاره مى كردند ز داغ تشنه لبان گريه ، هاىْ هاى كنيم (331) ز داغ تشنه لبان گريه ، هاىْ هاى كنيم (331)

وزن جـديـد ديـگـرى كـه در مـثـنـوى هاى عاشورايى راه يافته ، وزن : (مفاعلن / فعلاتن / مـفـاعـلن / فـعـلن)اسـت . در ايـن وزن ، آثـار پـرشـورى آفـريـده شـد كـه بـه نـقـل نمونه اى از آن بسنده مى كند.

سراينده اين مثنوى ناب عاشورايى ، شاعر نام آشناى معاصر، پرويز بيگى حبيب آبادى است :


  • غروب بود و افق حرف هاى گلگون داشت غروب بود و غريبانه خيمه ها مى سوخت نسيم ، گيسوى خون را دمى تكان مى داد دلِ شكسته زينب ، شكسته تر مى گشت چو چشم طفل به سوداى آب ، تر مى گشت

  • ز تير فاجعه ، زينب دلى پر از خون داشت كرانه ، چشم بِدان حزن بيكران مى دوخت به اين بهانه ، گلِ زخم را نشان مى داد چو چشم طفل به سوداى آب ، تر مى گشت چو چشم طفل به سوداى آب ، تر مى گشت

................................


  • ستاده اسب و شُكوه سوار را، كم داشت در آن غروب كه آيات عشق شد تفسير حماسه بود كه از بطن خاك و خون مى رُست به روى دست و سر و پاى ، باره مى راندند هزار بار به نعش ستاره ، مى راندند

  • افق به سوك شقايق ، لباس ماتم داشت در آن ديار كه رؤ ياى اشك ، شد تعبير: سرشك بود كه زخم ستاره را، مى شست هزار بار به نعش ستاره ، مى راندند هزار بار به نعش ستاره ، مى راندند