ايستاده اى
به پاسدارى از حقيقت
و صداقت
شيرين ترين لبخند
بر لبان اراده توست
چنان تناورى و بلند
كه به هنگام تماشا
كلاه از سر كودك عقل مى افتد
بر تالابى از خون خويش
در گذرگه تاريخ ايستاده اى
با جامى از فرهنگ
و بشريّت رهگذار را مى آشامانى
هر كس را كه تشنه شهادت است ـ
نام تو، خواب را بر هم مى زند
O
آب را، توفان مى كُند
كلامت ، قانون است
خرد در مصاف تو، جنون
تنها واژه تو، خون است خون
اى خدا گون !
مرگ در پنجه تو
زبون تر از مگسى ست
كه كودكان به شيطنت در مشت مى گيرند
و يزيد، بهانه اى
دستمال كثيفى
كه خلط ستم را در آن تف كردى
و در زباله تاريخ افكندى
يزيد، كلمه نبود
دروغ بود
زالويى درشت
كه اكسيژن هوا را مى مكيد
مخنَّثى كه تهمت مردى بود
بوزينه اى با گناه درشت :
و سلام بر تو
كه مظلومترينى
نه از آن جهت كه عطشانت شهيد كردند
بل از اين رو كه دشمنت اين است .
مرگ سرخت
تنها نه نام يزيد را شكست
و كلمه ستم را بى سيرت كرد
كه فوج كلام را نيز در هم مى شكند