شکوه شعر عاشورا در زبان فارسی

علی اکبر مجاهدی؛ تهیه کننده: مرکز تحقیقات اسلامی سپاه

نسخه متنی -صفحه : 151/ 79
نمايش فراداده


  • اين دامنه فرات ، ارزانى تو! امروز، دو قطره آبرو دارى كن (251)

  • امروز، دو قطره آبرو دارى كن (251) امروز، دو قطره آبرو دارى كن (251)

تركيب دوست داشتنى !

فـاطـمه جهانگرد كه در فضاى (شعر مقاومت)نفس مى كشد ـ ساختارشخصيّتىِ خود را كه نماد شاعران امروز است ـ اين گونه ترسيم مى كند:


  • ما از ديار مردم آزاده قامتيم بانوى سرفراز كويريم و پرخروش تركيب عشق و مثنوى استقامتيم (252)

  • در مردمىّ و شرم و شرافت ، قيامتيم ! تركيب عشق و مثنوى استقامتيم (252) تركيب عشق و مثنوى استقامتيم (252)

جرعه اى كربلا:

نـيـازى بـه تـوضـيـح نـدارد كه رسيدن به اين (تركيب حماسى)رويكردجدّى به مفاهيم ارزشى را مى طلبد.

چشمداشت ابوالقاسم حسينجانى از ياران همراه ، شنيدنى است :


  • مشربى بى ريا به من بدهيد جاده ، در گِل نمى رود در پيش من به پاى شما، نمى افتم هان شهيدان ! نگاه من خشكيد آبرويى ، شما به من بدهيد(253)

  • جرعه اى كربلا، به من بدهيد ايّهاالنّاس ! پا به من بدهيد دست هاى مرا به من بدهيد آبرويى ، شما به من بدهيد(253) آبرويى ، شما به من بدهيد(253)

شِكوَهِ از اسارت ها:

كـامـران شـرفـشاهى ، از (اسارتى)حرف مى زند كه امروز گريبانگيرمان شده است ، و اين احساس (اسارت)كردن و حضور (فتور) و (قصور) را برنتافتن ، حكايت از (بيدارى)شاعران (دردآشنا)يى دارد كه دل آنان براى (مفاهيم ارزشى)مى تپد:


  • ز يادمان نمى رود چرا گذشته هايمان ؟ منم كه خسته از سكوت سال هاى دير پا چرا مچاله مى شوى ميان قاب عكس خود؟ زمان چو اسب بادپا گذشت و ما هراسناك ز فرصتى كه ذبح شد به مسلخ قصورها

  • هميشه در گذشته ايم ، هماره در مرورها! مكدّر از كنايه ها، ملولم از فتورها خلاصه ، در اسارتى چو ماهيان به تورها ز فرصتى كه ذبح شد به مسلخ قصورها ز فرصتى كه ذبح شد به مسلخ قصورها

و بـا يـادى از (شـهـداى)خـاطـره آنـان را گـرامـى مـى دارد و بـا خيال آنان زندگى مى كند:


  • چه مهربان نشسته اند درين غروب بيكسى به خنده لب گشود و گفت : ز يادگارها بگو ميان گريه گفتمش چه شعرها، چه شورها!(254)

  • به جشن چشم هاى من دوباره اين بلورها ميان گريه گفتمش چه شعرها، چه شورها!(254) ميان گريه گفتمش چه شعرها، چه شورها!(254)

آى مَردم !

خـليـل شـفـيـعـى نـيز، از ارتباط روحى خود با (شهيدان)پرده برمى دارد،و از (بيدردى)ملموسى كه در جان ستم ستيزان ديروز ريشه دوانيده ، سخن مى گويد كه حكايت از تعهّد و رسالت شاعر دارد:


  • ردّ پايت ، روى شنزار دلم جا مانده است پاى من در ابتداى راه تو، وامانده است

  • پاى من در ابتداى راه تو، وامانده است پاى من در ابتداى راه تو، وامانده است